بخش آخر: 

گفتگوئي خودماني با مسئول شورا

سرنگوني يا سرگرمي؟

دنيا از حرکت به ايستد که ما ميخواهيم بجنگيم و رژيم را سرنگون نمائيم:

از مسئول شورا ميپرسم که چرا ميخواستيد حکومت را سرنگون کنيد و آيا دعوايتان دعوای قدرت است؟

ميگويد خير، حکومت داشت وابسته به امريکا ميشد و ما گفتيم؛ تا زمانيکه ما زنده هستيم نميگذاريم امريکا به کشور ما برگردد و با تظاهرات و قيام حکومت را سرنگون خواهيم کرد[i]. وقتي که از وی ميپرسم که چرا سي خرداد که فکر ميکرديد حکومت بيش از ده درصد حمايت ندارد و همه مردم حامي شما هستند حکومت را سرنگون نکرديد؟

ميگويد: چون هنوز با آنها اتمام حجت نکرده بوديم!

ميپرسيم که خوب در حاليکه مدعي هستيد که اين حکومت صد برابر حکومت شاه جنايت کرده و ده درصد بيشتر حمايت نداشته، چرا منتظر اتمام حجت شديد؟ مگر با شاه هم شخصا" اتمام حجت کرده بوديد؟ و باز اگر معتقديد که اکثريت مردم از حکومت ناراضي و متمايل به شما بودند، چه احتياجي به اتمام حجت بود؟ از طرف ديگر، فرق تظاهرات سي خرداد با بقيه حرکات جمعي شما مثل تظاهرات ارديبهشت ماه چه بود که اين يکي اتمام حجت بود و آنها نبودند؟ از همه اينها گذشته، اگر شما حمايت اکثريت مردم را داشتيد، چرا مثل انقلاب بهمن ماه، که مردم بعد از کشتار قم، در شهرهای مختلف بيرون ريختند و انقلاب کردند، بعد از سي خرداد، بيرون نريخته و با تظاهرات خود در اين شهر و آن شهر، شب ختم و هفت و چهل برای شهدای شما نگرفتند، تا قيام مردمي شکل گرفته و حکومت سرنگون شود؟

ميگويد برای اينکه " ما هنوز سر رژيم را نزده بوديم" .

ميپرسيم که خوب بعد از انفجار حزب جمهوری و اينکه ميگفتيد که بهشتي همه کاره و مغز متفکر و سر حکومت است و باز بعد از انفجار  دفتر نخست وزيری و کشتن رئيس جمهور و نخست وزير حکومت، چرا حکومت سرنگون نشد؟

ميگويد که نميخواستيم حکومت را سرنگون کنيم،  بلکه ميخواستيم نگزاريم که تثبيت شود، ميخواستيم آنرا بي آينده کنيم.

ميگويم که خوب چرا وقتي گفتيد که سرنگوني ظرف سه تا شش ماه، حکومت باز سرنگون نشد؟

ميگويند بدليل آنکه، هنوز ما  شعارهای خود را مردمي نکرده بوديم و مردم  نميدانستند که بايد بيرون آمده و شعارهای ما را داده و حکومت را سرنگون کنند.

ميپرسيم که خوب بعد از تظاهرات مسلحانه مهر ماه که معتقديد که شعارهای شما مردمي شد يعني مردم آنها را فهميده و تکرار کردند، و گفتيد "اين ماه ماه خون است - خميني سرنگون است" چرا سرنگوني محقق نشد؟

ميگويد: آه چه بگوئيم که بايد بخود انتقاد کنيم که نميدانستيم که حکومت آنقدر جنايت ممکن است بکند و ممکن است ما را بکشد و به زندان انداخته و شکنجه کند!

ميگويم يعني نميدانستيد که وقتي شما در مدت سه ماه صدها تن از سران حکومت، بخصوص افراد معتدل آن را ترور کنيد، راه را برای بقدرت رسيدن جناح خشن و انحصار طلب باز کرده وبهترين بهانه را به آنها داده ايد که با دست باز کشتار و جنايت کنند؟!

ميگويد چرا، اما نه اينقدر! ما فکر ميکرديم مثل زمان شاه وقتي آنها را وادار به جنايت آشکار بکنيم، مردم ظلم عريان را ديده و قيام خواهند کرد، اما حدس نمي زديم که آنها آنقدر بگيرند و بکشند که مردم جرائت نکنند که بيرون آمده و قيام کنند.

ميپرسيم خوب بعد از جريان " زدن سر انگشتان اختناق" و بقول خودتان "فاز پاسدار کشي" که معتقد بوديد فضا را باز کرده و مردم بيرون آمده و حکومت را سرنگون خواهند کرد، چرا نيآمدند و حکومت سرنگون نشد؟

ميگويد چون کشورهای خارجي به حکومت کمک ميکردند! ميپرسيم کدام کشورها؟ ميگويد ابر قدرت سوريه و اسرائيل!

ميگويم که خوب چرا بعد از تشکيل هسته های مقاومت و افشاگريهايتان در دنيا و تثبيت شورايتان در غرب، وقتي که گفتيد که ديگر کمک هيچ ابر قدرتي هم نميتواند حکومت را نجات دهد، باز حکومت سرنگون نشد؟

ميگويد: آه ميدانيد چي! ما بايد بخود انتقاد کنيم که به جنگ و استفاده از آن توسط حکومت کم بها داده بوديم.

ميپرسم يعني فکر نميکرديد که مردم وطن دوست هستند و زمان جنگ با خارجي بر عليه حکومت خودی، يعني غيروابسته، هر چقدر هم که بد و ظالم باشد، قيام نميکنند؟

ميگويد خوب انسان جايز الخطاست و اشتباه کرديم اما در عوض به عراق رفته و شعار صلح داديم که مردم جنگ را فراموش کرده و بفهمنند که حکومت دشمن آنهاست و بايد آنرا سرنگون سازند.

ميپرسيم که خوب چرا بعد از پذيرش قطعنامه 598 و پايان جنگ، حکومت سرنگون نشد؟ ميگويد: صبر کن خودشان هم گفته اند که "با پذيرش 598 جام زهر را خورده اند" و بزودی سرنگون خواهد شد.

ميپرسم خوب چرا شما در عمليات آخرتان نتوانستيد تا تهران رفته و حکومت را آنطور که قولش را داده بوديد سرنگون سازيد؟

ميگويد: اين ديگر بي انصافي است! اين يکي ديگر اشتباه من نبود، چرا که علي رغم اينکه همه از پير و جوان، بالغ و نابالغ، رزمي و غير رزمي، راهي اين جنگ شدند، و فکر ميکردند که دارند ميروند که يا تهران را گرفته و يا عاشورائي ديگر بيافرينند، نه من و نه خانم همرديفم هيچکدام در عمليات شرکت نکرديم! اگر دروغ ميگويم بگو؟  اين يکي ديگر اشتباه کساني بود که در صحنه عمل بودند!

ميپرسم چراو چطور؟ ميگويد چون حرف مرا مو به مو اجرا نکردند. ميگويم چرا؟ ميگويد: اينرا از من ميپرسي؟ برو و از «حائل» هايشان بپرس! همه آنها حائل داشتند و نتوانستند رهبری را فهم کرده و حرفهايش را عينا" انجام دهند. ميگويم خوب چه بايد ميکردند؟ ميگويد بايد حائل هايشان را کنار ميگذاشتند و بعد راهي جنگ ميشدند. الان هم بايد از آن حائلها بخاطر اينکه سرنگوني و "ميبريمش به تهران" را به تاخير انداخته اند، متنفر هم باشند. ميپرسم خوب اين حائل های فلان فلان شده کي هستند که برويم و حسابشان را برسيم؟

ميگويد همسرانشان! و بخاطر همين هم در يکروز گفتيم که همه بايد از همسرانشان جدا شده  و از آنها متنفر شوند.

تعجب ميکنم و ميپرسم آخر مگر شما خودتان در سال 1361 يعني اوج عمليات شهری، که خيلي خطرناکتر و متکي تر به فرد و عملکرد فردی افراد بود، به آنها نگفتيد که: «درگزارش های تشکيلاتي، مواردی به چشم ميخورد که برادران يا خواهراني که همسرانشان به شهادت رسيده اند، بعضا" از شدت تاثرات عاطفي به مسئولين خود گفته اند که از اين پس، ترجيح ميدهند که تا پايان عمر مجرد بمانند. اما اين بهيچوجه نقطه نظر انقلابي و درستي نيست و پيامبر (ص) و ائمه ی اطهار (ع) و همه ی مصلحين و راهبران انقلابي جهان نيز آنرا رد کرده اند. عليهذا سازمان در جمعبندی ساليانه، به خواهران و برادراني که همسرانشان شهيد شده اند – کما اينکه به ساير برادران يا خواهران مجردمان – ازدواج مختارانه را در صورت امکان، توصيه ميکند. ما بايستي بر اساس قرآن و به سنت راهبران ايدئولوژيکي خود، زندگي زنا شوئي را بخشي از زندگاني مبارزاتي خود تلقي کنيم و نه زائده ای جدا از آن. در همين رابطه قابل ذکر است که در فهرست شهدای سال گذشته ی ما، اسامي زوجهای مجاهدين به چشم ميخورد که بعضا" 2 يا 3 هفته بيشتر از ازدواجشان نگذشته بود. به اين ترتيب، ما اکنون مفهوم ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا را بهتر ميفهميمم. حضرت حسين (ع) شخصا" عقد ازدواج او را با دختر خود جاری نمود ؛ اگر چه ميدانست که دامادش فردا در خون خواهد طپيد. زيرا که اين ازدواج و آن شهادت از دو مقوله مختلف نبودند[ii].

قدری برافروخته ميشود و با غضب «رهبرانه» خود ميگويد: حالا تو ديگر ميخواهي به من بگوئي که من چه گفتم و چه نگفتم؟!.اصلا" تو رهبری يا من؟ اگر من رهبرم، حق دارم؟ به مريدانم بگويم که کي چي گفته و کي چي نگفته و هروقت دلم خواست آنها را تغيير دهم يا نه؟!  اصلا" همان حائل ات است که نميگذارد بفهمي که من چه ميگفتم و چه ميگويم،  بيخود نيست که "آقا جلال" بهت گفته "پخمه" و "دروغگو"، تازه او آيت الله ما هم هست و ميداند که غيبت و افترا در اسلام يعني چه! پس وقتي بتو گفته "پخمه" و "دروغگو" ميدانسته چه ميگويد. نخير هيچ تناقضي و اختلافي بين حرفهای من نيست. نه آنموقع که ميگفتم ازدواج سنت پيامبر و ائمه است و همه بايد ازدواج کنند و نه آنروز که گفتم خير همه حائل داريد و بهمين علت ما نتوانستيم "مهر تابان را به تهران ببريم" و همه بايد بطور دستجمعي همسرانشان را طلاق بدهند.

خودم را کمي جمع و جور کرده و ميپرسم، و شما خودتان چطور؟ شما هم از همسرتان جدا شديد؟

بيشتر عصباني ميشود و با اخمي بر پيشاني، ميگويد،  البته که نه! من خودم رهبرم، رهبر که  حائل ندارد، من خودم خوب حرف خودم را ميفهمم و مجبور به اجرای آن هم نيستم، چرا که اين ديگر کار ديگران است.  خيلي حرف داری برو از "آقا جلال" بپرس او بهتر اسلام و رهبريت در اسلام را مي فهمد يا تو؟

ديدم بهتر است  که از اين بحث بگزرم، هر چه باشد من دارم از موضع مسئول شورا با او صحبت ميکنم و نه رهبر مجاهدين. از او ميپرسم بسيار خوب، وقتي که رهبر حکومت، دار فاني را وداع کرد، چه شد؟ و چرا حکومت سرنگون نشد؟ شما که گفته بوديد اين پارامتر تعيين کننده است و مثل هر يکتاتوری ديگر، وقتي سر آن ميافتد، حکومت هم سرنگون خواهد شد، (حال بگزريم که شما سر را بهشتي ميدانستيد و آنرا سالها قبل انداخته بوديد).

ميگويد ما که گفتيم که جام زهر را خورده و اينهم نتيجه اش. ميگويم خوب حکومت که سرنگون نشد و تازه رهبر جديد هم انتخاب گرديد؟!

ميگويد که خير نگاه کن، آنها مجبور شدند خط اماميها را حذف کنند و همين يعني جام زهر و سرنگوني.

مي گويم درست است، شما ميگفتيد حذف خط اماميها يعني سرنگوني رژيم، اما جناح مقابل، آنها را حذف کرد و باز حکومت سرنگون نشد؟

ميگويد، همينطوری که سرنگون نميشود، ما ميبايست ميرفتيم و آنرا سرنگون ميکرديم. ميگويم و چرا نرفتيد؟

باز آهي عميق کشيده و ميگويد، تقصير ما چيست که عراق رفت و کويت را گرفت و ما نتوانستيم حکومت را سرنگون کنيم؟

ميپرسيم که خوب چرا در بل بشوی جنگ کويت به آنها حمله نکرده و کار را يکسره نکرديد؟ ميگويند راستش قبل از اينکه ما برويم آنها آمدند و در نتيجه بجای فتح ايران ما مجبور شديم از پايگاهمان در عراق دفاع کرده و نگزاريم بوسيله نيروهای حکومت و کردهای عراقي تسخير شود.

ميپرسيم آخر شما که ميتوانستيد بجنگيد و ميخواستيد به کشور رفته و حکومت را سرنگون کنيد، ديگر قرارگاهتان در عراق را ميخواستيد چه کار کنيد؟ اگر واقعا" آنها نيروهای حکومتي بودند و نه کردهای عراقي، و اگر آنها به شما حمله کردند  و نه شما به آنها، چرا همين را بهانه قرار نداديد و وارد خاک کشور نشده و حکومت را سرنگون نکرديد؟

ميگويد: ميداني چيست تو اصلا" نه دوستي و معرفت ميفهمي و نه اصلا" عاطفه سرت ميشود. يعني ميگوئي که در آن دوران بحراني، دوستمان صدام را تنها گذاشته و خود خواهانه راهي کشورمان ميشديم و ميگفتيم بما چه که چه بسر تو خواهد آمد؟ آنهم بعد از آنهمه محبتي که او بما کرده بود؟ اينست رسم جوانمردی؟ يا اين قرارگاه اشرف که آنقدر آنرا دوست داريم و در آن گل کاری کرده و بناهای يادبود درست کرده ايم را همينطوری ول ميکرديم و ميگفتيم که چون ميخواهيم به کشورمان برويم، گور بابای اينجا و اينکه کردها با پايگاه ما چه ميکنند! يعني اصلا" هيچکدام از اينها نميبايست برايمان مهم ميبود و فقط فکر سرنگوني و جواب دادن به سئوالهای تو ميبايست مسئله مان ميبود؟ اينست عاطفه مجاهد خلق؟ 

ميپرسيم آخر شما شورا و مجاهدين ايران هستيد و يا عراق؟ ميگويد ای بابا من که گفتم حرکتي نو در جهان شروع شده، ايران و عراق و امريکا ندارد ما متعلق به همه هستيم، اين درست نيست که مردم جهان را از خير خود بي نصيب گذاشته و خود را فقط متعلق به مردم ايران بدانيم.

ميگويم خوب اگر دوستي درست است و شما ميبايست ازدوستتان دفاع ميکرديد، چرا از صدام در مقابل امريکا دفاع نکرديد؟ ميگويد ديدی حالا! آخر آمريکا هم دوست ماست، و اين درست نبود که بين دو دوست ما يکي را انتخاب کنيم و آن يکي را تنها بگزاريم، در نتيجه بيطرف مانديم.

ميپرسم ، خوب بعد چه شد؟ ميگويد خوب رئيس جمهور انتخاب کرديم، مجلس و کابينه تشکيل داديم و در اشرف ميدان آزادی و .. ساختيم، که در ضمن توجه داری که اگر اشرف را ول کرده بوديم و رفته بوديم، هيچکدام از اين کارهای مهم را که از "مشروطه تا بحال بي نظير است" را نميتوانستيم انجام دهيم. ميپرسيم، خوب سرنگوني چي؟ ميگويد: صبر کن سم را خورده و همين روزهاست که سم اثر کند.

ميپرسيم که خوب بازگشت به عمليات "تروريسم انقلابي" و انفجار مقبره خميني و لوله های نفتي تان ديگر چه صيغه ای بود؟

ميگويد خوب بالاخره نميشد که هيچ کاری نکرد، بيچاره بچه ها حوصله شان سر ميرفت، و مردم دنيا فراموش ميکردند که ما تنها "آلترناتيو دموکراتيک موجود" هستيم. آخر رزمندگان ما تا کي ميتوانستند، بخوانند و برقصند و مانور بدهند و تو پ و ترقه بيخودی در کنند؟ بايد يک کاری ميکردند که سلاحهايشان زنگ نزند و خودشان هم چاق وچله نشوند، تا اينکه زهر اثر کند وحکومت سرنگون شود و به کشور برگرديم و ... گنج و غنيمت و ...

ميپرسيم خوب بعدش چي؟ ميگويد صبر کن، ديدی حالا! مگر نشنيده ای که به ما لقب تروريسم داده اند ميداني اين يعني چه؟ با اينکار، آنها يک دهه کار ما را عقب انداخته اند. ميگويم بيشتر توضيح بدهيد.

ميگويد: «برچسبي که امروز در دادگاه اروپا بند از بندش گسست، همان است که يک دهه آزادی ملت ما را به تاخير انداخته و صدمات و لطمات بسياری را موجب شده است. »[iii].  ميگويم بگذاريد ببينم يعني ميگوئيد که چون سه سال و نيم پيش جامعه اروپا شما را تروريست خواند شما ده سال قبل نتوانستيد حکومت را سرنگون کنيد؟!

 آخر دهسال قبل، يعني سال 1375 شمسي و يا 1996 ميلادی که وقت سخنراني رئيس جمهورتان در اين کشور و آن کشور و قول سرنگوني در پايان امسال و سال ديگر بود. ميگويد نخير ما ميدانستيم که قرار است شش و نيم سال بعد ما را محکوم به تروريسم کنند و به همين علت نشد. تقصير ما چيست؟ تقصير آنهاست که به ما گفتند تروريست.

ميگويم ولي رئيس جمهورتان آنزمان گفت که  تا پايان اين هزاره حکومت سرنگون خواهد شد در حاليکه الان سال 2007 است و هنوز حکومت برسر جايش ميباشد.

 ميگويد درست است او گفت تا پايان اين هزاره اما گفت کدام هزاره؟ هزاره ميلادی، يا هجری قمری و يا هجری شمسي؟

 ميگويم يعني ما برای سرنگوني بايد تا سال 2000 هجری شمسي صبر کنيم؟

ميگويد نه، تو ديگر خيلي بدبيني، کلمه "تا" را در سخنراني او فراموش کردی، مهر تابان گفت، تا پايان هزاره و نه تا خود هزاره. در نتيجه بزودی حکومت سرنگون خواهد شد.

من هم که در پيام اخيرم گفتم که حکومت ديگر کارش تمام است و بزودی سرنگون ميشود، البته مشروط به اينکه چون ما سلاح نداريم و آنها را داده ايم به امريکا و در نتيجه بايد با چوب و چماق حمله کنيم، پاسدارها هم قول بدهند که سلاحها يشان را کنار گذاشته و بما تير اندازی نکرده، ما را دستگير و زنداني نکنند و .. هيچ کشوری از حکومت دفاع نکند، حتي سوريه و کره شمالي، همه با آن ترک رابطه کنند، همه ايران را تحريم اقتصادی بکنند، ... او را در اينجا متوقف کرده و ميپرسم، آخر شما مگر مدعي نيستيد که ايراني هستيد، و مگر نديديد که تحريم چه بلائي بر سر مردم عراق آورد؟ و چه تعداد از کودکان عراقي از بي غذائي و بي داروئي مردند؟  آيا تحريم ده ساله، تاثيری روی صدام  حسين داشت؟ بجز اينکه حکومت وی را تثبيت تر کرد، بهانه ای به او داد که آخرين ذرات آزادی و دموکراسي را در عراق نابود کند و همه مخالفين خود را بجرم جاسوس و مزدور امپرياليسم از دم تيغ بگزراند؟ چرا که وی مدعي شد که دنيا با وی سر جنگ دارد و ميدانست مردم در جنگ بين خودی و بيگانه، خودی را انتخاب کرده و يا حداکثر بيطرف باقي مي مانند؟

ميگويد، ببين بايد با مسائل بشکل واقعي و نه احساسي برخورد کني، البته ما از کشته شدن مردم عادی ناراحت ميشويم، اما بهرصورت، حتي اگر مردم از بي داروئي و گرسنگي و حتي حمله آمريکا هم کشته شوند اشکالي ندارد چرا که:

 اولا"بالاخره هر کسي بايد يکجوری بميرد، مرگ آنان توسط تحريم و بمبهای آمريکائي نوعي شهادت است، چرا که راه را برای بازگشت ما، يعني رهبری و مهر تابان، به ميهن و رسيدن به گنج و نشستن بر سر سفره غنائم هموار ميکند.

ثانيا" اين باعث ميشود که وضع مردم آنقدر بد شود که بعد از بقدرت رسيدن ما، هر کار اندکي هم که ما بکنيم از نظر آنها پيشرفت محسوب خواهد شد، چرا که ديگر مردم ما مثل مردم عراق، اصل برايشان امنيت خواهد شد و اينکه کسي بچه هايشان را موقع مدرسه رفتن ندزدد، در نتيجه آنها  بکل دموکراسي و آزادی و پيشرفت و ... را فراموش خواهند کرد و ما با خيال راحت هر کاری را که درست بدانيم خواهيم کرد. فراموش نکن که اينبار هم عدو سبب خير خواهد شد، آخر فکرش را بکن که اگر ما در شرايط فعلي به حکومت ميرسيديم چطور ميخواستيم مسائل مردم را با اينهم توقعاتشان حل کنيم؟ هر چه باشد ما هنوز بعد از 25 سال نتوانسته ايم  مسئله مالي 4 – 5 هزار نفر خودمان را حل کنيم و هميشه بايد کاسه کمک خواهيمان جلوی هر کس و نا کسي دراز باشد.

ثالثا" وقتي در اثر تحريم، آنها گرسنه باشند و بچه هايشان از بي داروئي بميرند، ويا حتي امنيت اوليه را هم نداشته باشند، بهتر متوجه ميشوند که ما راست ميگفته ايم و اين حکومت است که دشمن آنهاست و درنتيجه به کمک ما آمده و قيام ميکنند و رژيم را سرنگون کرده و ما به کشور بازگشته و ..

 مي پرسم و اگر نيامدند و قيام نکردند چي؟

 ميگويد خوب آمريکا ميرود و حکومت را سرنگون ميکند.

ميپرسم مگر شما مخالف حمله نظامي آمريکا نيستيد؟

ميگويد چرا ولي خوب بين خودمان باشد، اينرا هم اگر نگوئيم که خيلي ديگر بد است. تمام اسرار کشور را که ديگران بما داده بودند را تحت نام خود، برای اينکه آنها بگويند که "اپوزيسيون ايران گفته"، افشأ کرديم؛ به عراق حين جنگ با ايران کمک کرديم؛ زديم و لوله های نفتي کشور را هم منفجر کرديم؛ حالا راست راست بيائيم و بگوئيم خواهان حمله امريکا به ايران هم هستيم؟ مگر تو ديپلماسي سرت نميشود؟ وقتي ميگوئيم "رژيم جز حرف زور حرف ديگری نميفهمد." يعني چه؟ مهر تابانمان به آنها گفته ما مخالف حمله نظامي هستيم و راه حل سوم را پيشنهاد ميکنيم، يعني اجازه بدهيد که ما برويم و حکومت را سرنگون کنيم؛ اما خوب آنها که بهتر از ما ميدانند اين شوخي است و فقط برای مچل کردن هواداران خوش خيالمان است. آنها به شوخي بما ميگويند اگر ميتوانستيد اينکار را بکنيد ظرف 25 سال گذشته که شرايط بسيار مناسب تر برايتان بود، اينکار را ميکرديد. در نتيجه آنها  هم ميفهمند که ما شوخي ميکنيم و حرف اصليمان همان است که "رژيم جز حرف زور نميفهمد" و از آنها ميخواهيم همانطور که صدام را انداختند، اينها را هم سرنگون کنند، تا ما برگرديم ايران و .... تازه در اينمورد هم هر کمکي از دستمان بر آمده کرده و ميکنيم، مگر نميداني که اخيرا" اسامي 30 هزار نفراز وزير و وکيل عراقي تا زائران ايراني را به آنها بعنوان جاسوس و تروريست رژيم ايران داديم، خوب اين يعني چه؟ يعني بهترين بهانه برای امريکائي ها که بعنوان دفاع از خود وارد مرز ايران شده و جنگ شروع شود و حکومت سرنگون شود و ما  "ببريمش به تهران" و ... البته همه اينها بين خودمان بماند، چرا که همانطور که رئيس جمهور ما گفته، خواسته ما راه حل سوم است. و اينکه آنان  اجازه بدهند که ما خودمان اينکار را بکنيم، اما خوب اگر نتوانستيم و مردم هم نخواستند. ميگوئيم باشد ما که حرفي نداريم، ما و شما نداريم، ما ميخواهيم مهر تابان را به ايران ببريم، اين راه و آن راه ندارد، اينطوری و آنطوری ندارد. خوب آمريکا اينکار را بکند.

ميپرسم خوب آخر مگر شما مخالفت خود با حکومت را با اين عنوان که ميخواهيد نگزاريد آمريکائيان به کشور بازگردند شروع نکرديد و نگفتيد که تا زمانيکه يک مجاهد در ايران است آمريکائيان نميتوانند به کشور ما بازگردند؟

ميگويد: درست است اولا" که خوب توجه کن که گفته ايم "تا زمانيکه يک مجاهد در ايران است"! ، خوب تو يک مجاهد در ايران سراغ داری؟ که اون بيچاره بخواهد جلوی امريکائيها به ايستد؟ ثانيا" اين مال زماني بود که اگر امريکائيان ميآمدند، بهشتي ميزبان آنان ميشد و نه ما، اما ميداني از قديم، ايرانيان معروفند به مهمان نوازی، و باز از قديم گفتنه اند که مهمان حبيب خداست، آنزمان چون ما ميزبان نبوديم اين حرف را زديم، اما اگر خودمان ميزبان باشيم که نميشود مهمان را بيرون کرد. يعني ميگوئي وقتي آمريکائيان به عنوان ميهمان خواستند به کشور ما برگردند، همانطور که به عراق آمدند، ما مثل عراقيها به استقبال آنها نرفته و سنت ايراني را زير پا گذاشته و جلوی پايشان گوسفند قرباني نکنيم و از آنها پذيرائي نکنيم؟ بخصوص اگر آنها سرنگوني و حکومت را در يک سيني طلائي به ما هديه کنند و "مهر تابان" ما را ببرند به تهران.

ميپرسم ديگر چي؟ ميگويد هيچي من که از اول،  از سال 1361 گفته بودم که "ما حساب همه چيز را کرده و همه حالتهای مختلف را در نظر گرفته و خود را برای آنها آماده کرده ايم"؛ اما خوب فکر کنم اگر همه با حکومت قطع رابطه کنند، آنرا محاصره اقتصادی کرده و هيچ چيز به ايران وارد نشده و از آنجا خارج نشود، سلاح های حکومت را بگيرند که نتواند ما را بهنگام رفتن به داخل هدف قرار داده و بکشد. يکطوری بشود که همه مردم بفهمند که ما برايشان چکار کرده ايم و قدر ما را بدانند، هيچکس به هيچکس حمله نکند و همه فکر کنند که فقط و فقط  رژيم ايران است که دشمن همه عالم و آدم است، هيچکس نه مانع ما شود و نه در مقابل ما مقاومت کند و خلاصه سکون مطلق بر دنيا حاکم شود ما حسابش را کرده ايم و حتما" حکومت سرنگون خواهد شد و ما به کشور بازخواهيم گشت و رهبر خواهيم شد.

ميپرسم آيا شما مطمئن هستيد که از اول اشتباه نکرده و لغت "سرنگوني"  را با لغت "سرگرمي" اشتباه نگرفته ايد؟

کلام آخر:

در خاتمه ضمن عرض تسليت به فريبا هشترودی، بمناسبت "مرگ" عمو خوانده ايشان منوچهر هزار خاني که توسط خود منوچهرخان در نشريه مجاهد اعلام شد، بايد به اطلاع ايشان برسانم که همانطور که در اين مطلب طولاني ميتوانيد مشاهده نمائيد، تحقيقات اوليه من نشان ميدهد که اين مرگ قتل نبوده و يک "عمليات جاری"  انتحاری توسط عمو خوانده شما بوده است. وجدان شما کاملا" راحت باشد که نه رفتن شما به خاک کشورتان و نه زيارت مزار پدرتان و يا روسری بر سر کردنتان به احترام رسم اکثريت زنان کشورمان، جزو آلات قتاله نبوده اند. تحقيقات من نشان ميدهد که سمي که عمو جان تدريجا" مصرف کرده اند، از جمله سمهای خطرناکي است که، عقل و منطق هر روشنفکری را هر چقدر هم که قوی باشد و خردمند، بالاخره ميکشد و وی را تبديل به مصحح و نگارنده افاضات رهبری ميکند. نام  اين سم "تسليم" است. سمي است که در ضمير آگاه و نا آگاه شخص، در اثر پشت کردن تدريجي به اصول و پرنسيبهای عقلي، ملي، و روشنفکری و حتي شخصي راه مييابد. در مورد "عمو جان" اين سم موقعي برای اولين بار وارد فکر و تعقل ايشان شد که بقول خودشان جبهه دموکراتيک را سه  طلاقه کرده[iv]،  و به عقد دائم مجاهدين و مسعود رجوی درآمدند.  اثرات اين سم عبارتند از: فراموشي! منجمله فراموشي وظائف اصلي روشنفکر: فراموشي نه گفتن به هر نوع دگم انديشي و يکسو نگری.  فراموشي ديدن و بيان حقايق و واقعيتها حتي اگر بر عليه دوستان و اقوام خود و گذشته خويش باشد.  فراموشي سئوال کردن و جواب  خواستن حتي از نزديکان و متحدان خود. علاوه بر فراموشي، عوارض ديگر عبارتند از. ايستا گشتن در تاريخ؛ دنيا را در حال سکون ديدن و تحليل کردن؛ " نه" را يکبار بکار بردن و فراموش کردن بکارگيری مجدد آن در شرايط و موارد ديگر و در نتيجه، هر حرکتي را هر چقدر هم که غلط و غير عقلاني باشد توجيه نمودن.  کم سو شدن ديد فرد و ديدن تنها چيزهائي که به فرد ديکته ميشود و نه  چيز ديگر.

عارضه ديگر، تشديد بيماری - خود وکيل - و - خود قيم - بيني مردم است، و گوئي آنچه که ايشان درست ميدانند، همه مردم بايد آنرا خواسته و درست ديده و بخاطرش قيام نمايند. مصرف کننده اين سم، حين مصرف دچار توهم مزمن شده و دائم فکر ميکند که افرادی که در داخل کشور بطورمسالمت آميز، مبارزه سياسي ميکنند و همه گونه سختي را به جان ميخرند، تا ضمن حفاظت از استقلال کشور، دموکراسي و آزادی واقعي را هم محقق کنند، همگي مزدور حکومت هستند و خودشان چون در خارج از کشور و درکنار رود سن بهمراه مجاهدين درجلسات کنسرت و سخنراني "خانم رئيس جمهور" شرکت ميکنند، تنها مقاوم و مبارز برای دموکراسي و آزادی ميباشند و ديری نخواهد  گذشت که در اثر جانفشاني ها و قلم فرسائيهايشان بر عليه مبارزين واقعي دموکراسي و آزادی در داخل کشور، حکومت سرنگون خواهد شد و همه به خوشي و خرمي به کشور بازگشته و "عنيمت" و "گنج" و ..

 البته همه اينها در صورتي استکه "عمو جان" شما از سالها قبل توسط  "رهبری" بطور کامل غسل داده نشده و به يک مريد تمام عيار "مهرتابان" تبديل نشده باشد. چرا که سخنراني ايشان بعد از انتخاب رئيس جمهور شورا، حکايت از آن ميکرد که ايشان برای خانم رئيس جمهور مقام و منزلتي بس فراتر از "رئيس جمهور " ايران شدن در نظر دارند و انتخاب ايشان به اين مقام را "شهيد کردن" او از طرف شورا ارزيابي نمودند. شايد با انديشه فرقه ای، ايشان فکر ميکردند که رئيس جمهور شورا، في الواقع "مهر تابان" است و بايد رهبری و هدايت کل مردم جهان را بعهده گرفته و محدود به مرزهای ايران و زمان حاضر نگردد[v]؟!


[i] ) در اين بخش ديگر کدهای آورده شده در گذشته را، و اينکه در کدام سخنراني و يا نشريه مجاهدين آمده اند را تکرار نميکنم بقول مسئول شورا "بعنوان يک تمرين هم که شده" خودتان زحمت کشيده و به عقب بازگشته و کدها را پيدا نمائيد!)

[ii]  ( مسعود رجوی: گزارش داخلي مسئول اول و فرماندهي عالي سياسي – نظامي سازمان مجاهدين خلق ايران – جمعبندی يکساله مقاومت مسلحانه – جزوه منتشره انجمن دانشجويان مسلمان آلمان غربي صفحه 181 و يا نشريات اتحاديه انجمنهای دانشجويان مسلمان شماره های 49 تا 52 – 1361/5/22 تا 1361/6/12)

[iii]  (پيام مسئول شورا مجاهد شماره 830 – 11/10/1385)

[iv]  (اشاره به گفته هزارخاني به مهدی خانبابا تهراني درايران. در اين گفته، منوچهرهزارخاني اعلام ميکند که همه امکانات خود را در اختيارمجاهدين خواهد گذاشت و به اين ترتيب جبهه دموکراتيک را سه طلاقه کرده است. مهدی خانبابا تهراني "نگاهي از درون به جنبش چپ ايران" صفحه 434 )

[v]   منوچهر هزارخاني در جلسه شورا بعد از انتخاب مريم رجوی به سمت رئيس جمهور شورا، گفت: «ما مريم را داريم شهيد ميکنيم. داريم مجموعه توانائيهاای را که دارد و به نظر من اين توانائيها عظيم، گرانبها و بي نظيراست، را از او ميگيريم. برای اينکه در يک پستي قرار بگيرد که آن پست به نظر من ارزش اين اتلاف انرژی و اين منبع عظيم هوش و ذکاوت وکاربری و بهره برداری را ندارد.» نشريه مجاهد شماره 318 – 1372/8/3


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x