سرنگوني: از طريق زدن "سر" حکومت. تابستان 1360 – (سرنگوني ظرف سه الي شش ماه!):

« "مرگ بر بهشتي – زنده باد آزادی" ، "استقلال و آزادی با مرگ بهشتي" و" مسلمان بپا خيز، حزب شده رستاخيز."» (مجاهد شماره 125 – 1360/3/27 )

 

 اشتباه محاسبه مجاهدين در سي خرداد، اشتباهي بود که نه تنها تاثير مستقيم روی حرکت و زندگي هزاران تن از اعضأ و هواداران آنان و خانواده ايشان داشت، بلکه بطور قطع مسير دموکراسي و آزادی در ايران را برای حداقل يک دهه به انحراف کشانده و برای چند دهه به عقب انداخت، و در نتيجه تاثير مستقيمي روی زندگي ميليونها ايراني گذاشت. اما مجاهدين بعد از اين شکست بزرگ و از دست دادن بسياری از سرمايه های خود ميبايست برای تکيه بر اريکه قدرت چاره ديگری بيانديشند! و اينبار با تحليل اينکه حکومت با حذف بني صدر، يکپايه شده و ديگر بهشتي ديکتاتور واقعي کشور است تصميم گرفتند با زدن سر حکومت (يعني بهشتي)، آنرا "سرنگون" نمايند.

تحليل مجاهدين از اولين سال انقلاب و از زمان تشکيل حزب جمهوری اسلامي اينبود که اين حزب، جناح غالب حاکميت است و بهشتي هم مغز متفکر و رهبر آن بوده و خميني هم گرچه ماهيتا" از جنس خود افراد حزب است، اما بازيچه آنان و مطيع اوامر و تحليلهای بهشتي ميباشد. از همين رو بعد از حمله مختصر مجاهدين در روزهای اول بعد از انقلاب بر عليه دولت بازرگان، بزودی نوک تيز، تمامي حملات آنان، تنها و تنها متوجه حزب جمهوری و بخصوص شخص بهشتي شد. حتي درباره وابستگي به امپرياليسم هم بر خلاف حزب توده و بسياری ديگر از سازمانهای مارکسيستي که ليبرالها و بازرگان را نماينده منافع "امپرياليسم" در ايران ميديدند، تحليل مجاهدين اينبود که اين حزب جمهوری و آنطور که بعدها آنرا ناميدند، "ارتجاع" است که با زدن نيروهای "ضد امپرياليست" راه را برای بازگشت آمريکا فراهم خواهد کرد و اگر خودشان تا آنزمان نتوانند مجری خواستهای امپرياليسم در ايران گردند، لاجرم جای خود را به ليبرالها خواهند داد. در نتيجه حتي در حمله به "امپرياليسم" نيز همواره نوک تيز حمله آنها متوجه خود بهشتي و حزب جمهوری بود[1]. در نشريه مجاهد 36 – 1359/1/20 و نشريات بعدی مجاهدين سلسله مقالاتي تحت عنوان "ارتجاع چيست و مرتجع کيست" را آعاز کردند که در آنها قصد شان "افشأ چهره واقعي حزب جمهوری اسلامي و شخص بهشتي" بود.  مسعود رجوی در «پيام خود به خلق قهرمان ايران» در نشريه مجاهد شماره 102 – 1359/10/2 خطاب به حزب و يا "ارتجاع" چنين ميگويد: « بايستي بدون هيچ پرده پوشي و با صراحت تمام به عنوان نماينده ای از جانب نسلي که با خون و آتش، خود درخت انقلاب را بارور ساخت، به همه ی افراد و مقاماتي که مجددا" پاي جهانخواران را به اين ميهن باز ميکنند گوشزد کنم که اگر به دادگاههای اخروی الهي باور نداريد، مبادا دادگاههای خروشان و بي امان خلق را فراموش کنيد... باز هم صريحا" متذکر مي شوم که تا وقتي يک انقلابي و يک مجاهد خلق در ميهن ما وجود دارد، آمريکا نبايد و نخواهد توانست که به اين کشور باز گردد.» در مجاهد شماره 105 – 1359/10/23 سر مقاله مجاهد با اين عنوان شروع شده بود: « حزب حاکم يا حاکميت حزبي» و در نشريه مجاهد شماره 106 مقاله ای درباره شخص بهشتي با عنوان، « آقای بهشتي خود را به کوچه علي چپ ميزند» با اين مضمون که بين بهشتي و حزب، با آمريکا و رئيس جمهور آينده آن "ريگان" ساخت و پاختي بر سر تحويل گروگانهای امريکائي صورت گرفته. نشريه مجاهد 107 – 1359/11/7 صريحا" با عنوان « دعاوی ضد امپرياليستي در آزادی گروگانها تقريبا" با ورود ريگان به کاخ سفيد» به اين همکاری اشاره مينمايد. سر انجام مجاهد شماره 109 – 1359/11/23 در سرمقاله خود تحت عنوان «حزب جمهوری، جريان پشت چماقداری» و همچنين مطلبي تحت عنوان: «آقای بهشتي متخصص بند و بست با شيطان بزرگ و شرکا» از طرفي مدعي ميشود که حزب جمهوری در حاکميت دست بالا و تعيين کننده را داشته، پشت تمامي حرکات ضد آزادی و "چماقداری" بوده و همچنين در حال بند و بست با آمريکا ميباشد. در نتيجه در نشريه مجاهد شماره 112 – 1359/12/14 سر مقاله مجاهد حرف آخر را زده و با عنوان « خلع يد از حزب انحصار طلب حاکم ، نخستين قدم اساسي در راه نجات»، مشخص ميسازد که نخستين هدف مجاهدين در رسيدن به قدرت زدن حزب جمهوری خواهد بود. نشريه مجاهد شماره 119 – 1360/2/17 هم کاريکاتور با معنائي دارد که در آن مردم ريخته اند که چماق را در کنار دفتر حزب بشکنند. زير اين کاريکاتور نوشته شده:«خلع يد از حزب چماق بدستان شعار انقلاب است.»

 مجاهدين همچنين  در افشأ نوار آيت قصد داشتند، جناح بني صدر را بطور قطع از حاکميت جدا ساخته و با يکپارچه کردن آن تحت حاکميت حزب جمهوری و شخص بهشتي، به اعتقاد خود مشروعيت سياسي حاکميت را ملغي سازند. بهمين دليل پس از خلع بني صدر از رياست جمهوری توسط مجلس، و بقول مجاهدين يکپايه شدن حاکميت هدف اول و آخر مجاهدين، نابود کردن حزب جمهوری و شخص بهشتي گرديد. شعار اصلي تظاهرات مجاهدين در سي خرداد هم بتقليد از شعار اصلي انقلاب 1357 ، (يعني شعار"مرگ بر شاه – زنده باد آزادی") ، شعار "مرگ بر بهشتي – زنده باد آزادی" و شعار "استقلال و آزادی با مرگ بهشتي" بود. تحليل مجاهدين  از حاکميت هم اين بود که نوعي ديکتاتوری، است[2]  و در نتيجه همچون ساير ديکتاتوريها با زدن سر آن، مرگش حتمي است. مسعود رجوی  بعدها در  مصاحبه با اونيته ايتاليا هنوز بر اين عقيده استوار بود که حکومت ديکتاتوری و وابسته به سرش است و اگر سر آن (که درزمان مصاحبه ديگر آنرا خود خميني ميدانستند و نه بهشتي) برود حکومت متلاشي خواهد گشت. وی در جواب به سئوال  خبرنگار اونيته که اصرار ميکند که حکومت تنها فقط به شخص خميني وابسته نيست ميگويد: «ما نمونه داريم که حکومت به فرد وابسته است، همکاران هستند، ولي ديکتاتور که ميرود همه چيز متلاشي ميشود مثل رژيم شاه»[3]. لذا در روز 7 تير 1360 مجاهدين "ضربه نهائي" خويش را از طريق فرد نفوذی خود در حزب جمهوری زده و با انفجار مقر حزب در روزی که در آن جلسه ای فوق العاده بر گزار ميشد، بهشتي وحدود 70 نفر ديگر را کشتند[4]. مجاهدين  بدنبال انفجار مقر حزب برای "تمام کشته" کردن حکومت، بفاصله کوتاهي در تابستان 1360 تعداد ديگری از مقامات، منجمله رئيس جمهور جديد، نخست وزير جديد، آيت .. را هم بقول خودشان «ترور انقلابي» و يا «اعدام انقلابي» کردند. اما بر خلاف تحليلي که ازشرايط  جامعه در آنزمان و بخصوص خود حاکميت داشتند، علي رغم زدن تقريبا" تمامي سرهای حکومت، حکومت هنوز قدرت جانشين سازی داشت و تجمع نسبتا" عظيم مردم در مراسم خاکسپاری و شب ختم و هفت کشته شدگان حکومتي علي رغم تحليل مجاهدين که مردم از روی ترس و اجبار و با تطميع در اين مراسم شرکت ميکنند، بهر صورت نشانگر مقبوليت حداقل نسبي کشته شدگان، درمقايسه با مقبوليت مجاهدين،توسط مردم بود. در نتيجه مجاهدين و متحدين آنان ميتوانستند حدس بزنند که سقوط حکومت از طريق شرکت گسترده مردم، و يا زدن سر آن عملي نبوده و بعبارتي کار امروز و فردا نخواهد بود. به همين دليل رهبر مجاهدين بهمراه اولين رئيس جمهور کشور، بني صدر برای  "بيمه" و يا تضمين ادامه و بقای "مقاومت" راهي خارج از کشور شده، تا رهبری آنرا از خارج از کشور عهده دار شوند.

علي رغم اينکه تصميم برای وحدت با بني صدر و تشکيل شورای ملي مقاومت و ... برای مجاهدين نه تنها تصميم گيری مشگلي نبوده، بلکه شايد ايده آل هم بوده است، اما نميتوان گفت که بني صدرهم دقيقا" در شرايط مشابهي قرار داشته است. مهدی خابابا تهراني درباره بني صدر، در خاطراتش ميگويد: «بني صدر برای من تعريف کرد هنگامي که بر سر صلاحيت سياسي او بحث بود و قصد داشتند کنارش بگذارند، او از حاضر شدن جلوی مجلس خود داری کرده و همان شب مخفي ميشود. آن روزها دو پيغام به بني صدر ميرسد. يکي از طرف پسر آيت الله پسنديده برادر بزرگ خميني که دوست بني صدر است و ديگری از طرف فرماندهان ارتش. پسر پسنديده به بني صدر ميگويد خميني پيغام داده است: " اگر اين حرفها را کنار بگذاری و دست از لج بازی برداری پشت تو خواهم ايستاد و همه چيز در اختيارت ميگذارم. بني صدر هم پاسخ ميدهد که تا آخر خواهد ايستاد و به اختناق تن نداده و به سياست استبداد مذهبي گردن نخواهد گذاشت. ... فرماندهان ارتش (هم) با بني صدر که گويا در همدان يا جنوب بوده تماس ميگيرند و ميگويند "آقای رئيس جمهور، شما به تهران تشريف نيآوريد، اوضاع متشنج است. همان جا بمانيد، ما فردا هواپيمائي ميفرستيم تا به تهران آمده و راس ساعت 5 بعد از ظهر مستقيما" از استوديوی تلويزيون با مردم سخن بگوئيد. ما با شما هستيم." بني صدر که اين ماجرا را برای من تعريف ميکرد، گفت در جواب آنها گفتم: " تيمسار ميدانيد که من ضد کودتا هستم و در کتاب خود درباره سلطه هم اين گونه جريانات را رد کرده و قبول ندارم."» خانبابا تهراني ادامه ميدهد که به دنبال سي خرداد و خلع بني صدر از رياست جمهوری مجاهدين به وی پيام ميدهند که جانش در خطر است و ميگويند: «آقای رئيس جمهور نزد ما بيائيد. حتي اگر هم نمي خواهيد با ما از لحاظ سياسي همکاری کنيد مانعي در اين راه نيست.»[5] . بنظر ميرسد بني صدر حتي تا چند روز قبل از سي خرداد، خود را در وحدت با مجاهدين نميديده و شايد هنوز انتظار داشته که خميني در آخرين لحظات، مسير حرکت حکومت را تغيير دهد. حداقل نامه او به خميني حکايت از اين دو مطلب دارد. مهدی خانبابا تهراني درباره نامه معروف بني صدر به خميني که در آن وی متذکر شده بود که با هيچکس وارد هيچگونه وحدتي بر عليه حکومت نشده، چنين مينويسد: « بني صدر پس از اين ديدار(با خميني)، پيش از رفتن به جبهه جنوب نامه ای خطاب به خميني تنظيم کرد. او در اين نامه به تحليل اوضاع پرداخته و با افشأ باند بهشتي، خطری که کشور را تهديد ميکرد برای خميني ترسيم کرد. او در همان نامه اضافه کرد که وحشتي از فشار مرگ ندارد و از خميني خواست تا از همسر و فرزندش نگاهداری کند، چرا که مخالفين او، يعني باند بهشتي مسلمان نبوده و به همسر و فرزندان او هم رحم نخواهند کرد. بني صدر اين نامه را در اختيار مشاور حقوقي خود مسعودی که بعد ها تيرباران شد ميگذارد که در "بيت امام" به خميني تحويل دهد و خود به جبهه جنگ در جنوب ميرود. مسعودی پيش از رفتن به جماران در دفتر آرشپيتکت يکي از دوستانش برای صرف نهار توقف ميکند. نعمت ميرزازاده هم در آن دفتر حضور داشته است. مسعودی ماجرای ناراحتي بني صدر پيش از ترک تهران را با نعمت ميرزا زاده در ميان ميگذارد و نامه بني صدر به خميني را که در پاکتي در باز بوده برای حاضرين ميخواند. ميرزازاده هم نامه را گرفته و در اتاق بغلي يک کپي از آن بر ميدارد و نيم ساعت بعد آنرا در اختيار من ميگذارد. ... البته من ميدانستم که بني صدر آن نامه را خصوصي نوشته است، اما انتشار علني آن ميتوانست به رشد و بسيج عمومي کمک کند. ... به همين جهت نامه را در صد نسخه تکثير کردم. يک نسخه آنرا در اختيار يک خبرنگار خارجي گذاشتم تا به اطلاع کليه خبرگذاری های خارجي برساند و نسخه  ديگری را هم در اختيار مجاهدين گذاشتم. تعدادی را هم برای  رفقايي که در اروپا داشتم فرستادم. مجاهدين اين نامه را در صدها هزار نسخه تکثير کرده و شبانه در منازل پخش کردند. به اين ترتيب ماجرای اختلاف ميان بني صدر و باند بهشتي دامنه تازه ای گرفت و اختلاف ميان دفتر رياست جمهوری و دفتر امام خميني بالا گرفت. در اين بين هر يک از طرفين ديگری را مسئول علني شدن و سهل انگاری در حفظ نامه خصوصي و متهم به دست زدن به توطئه کردند. اختلاف آنقدر بالا گرفت که کميسيوني برای رسيدگي به اين  امر و چگونگي علني شدن نامه تشکيل شد.»[6] .  اينکه بني صدر به چه ميزان در جريان تظاهرات سي خرداد بوده و در آن مشارکت داشته را من نميدانم و مجاهدين هم هيچگاه از آن صحبتي نکرده اند، آنچه مسلم است، بعد ازعلني شدن نامه او به خميني، ديگر شانسي برای پادرمياني خميني و ادامه حضور او در حاکميت وجود نداشته و همانطور  که از پيام 29 خرداد بني صدر به مردم بر ميآيد  وی نيز مردم را به مقاومت  بر عليه يک پايه شدن حکومت و برخواستن بر عليه حزب جمهوری و بهشتي فرا خوانده است. بنظر ميرسد که او نيز اشتباه محاسبه مجاهدين را داشته و فکر ميکرده که روز بعد يعني سي خرداد مردم به خيابانها خواهند ريخت و حداقل ساختمان حزب جمهوری را تبديل به مخروبه ای خواهند کرد، اما وقتي با اين اشتباه تحليل و محاسبه روبرو شد ديگرجائي برای بازگشت نبود و شايد تنها راه باز جلوی وی، وحدت با مجاهدين و بطور کامل در کنار آنان قرار گرفتن بوده است. به همين دليل بني صدر بعد  از سي خرداد دعوت مجاهدين برای پنهان شدن در پايگاه آنان را پذيرفته و با مشورت و يا آنطور که مسعود رجوی ميگويد بنا به پيشنهاد وی، ميثاق شورای ملي مقاومت را مينويسد و به اين ترتيب وحدت مجاهدين و بني صدر رسمي و علني ميگردد. درآن دوران ترس مجاهدين از يکطرف هم سو شدن  بني صدر با نهضت آزادی و در نتيجه پيدا شدن يک اپوزيسيون و يا آلترناتيو سياسي قوی، با استراتژی مسالمت آميز، درداخل کشور، و يا محتد شدن او با بقايای جبهه ملي و احتمالا" بختيار در خارج از کشور و تشکيل يک اپوزيسيون بقول مجاهدين مطلوب "امريکا و امپرياليسم" در خارج از کشور بود. مسعود رجوی انگيزه مجاهدين از وحدت با بني صدر را در مصاحبه خود با ايرانشهر چنين توضيح ميدهد: « پس از اينکه مجاهدين به پيشنهاد و درخواست خود، مسئوليت حفاظت از آقای بني صدر را قبول کردند، - ضمنا" مي دانيد که در همان ايام، قطبهای ديگری نيز برای آقای بني صدر پيغام فرستاده و دعوت کرده بودند. - تشکيل جبهه مورد بحث، تحت هر نامي و يا هر انعطافي، ضرورت مبرم داشت، والا چه بسا چشم انداز سياسي که فوقا" صحبت کرديم کور شود. يا چه بسا آلترناتيو های ديگری پا بگيرد و انقلابيون(بخوانيد مجاهدين) را منفرد کند. و اين بحثي است که به دلائلي، الساعه قصد شکافتن ندارم[7] و به فرصت ديگری موکول ميکنم. ... »[8]. مسئول شورا، هدف وحدت با بني صدر را علاوه بر جلوگيری از وحدت او با نيروهای ديگر در داخل و يا خارج از کشور و تشکيل يک آلترناتيو بقول مجاهدين ضد انقلابي[9] ، موارد زير ذکر ميکند: «بکار انداختن شناخته شدگي و اعتبار داخلي و بين المللي آقای بني صدر به عنوان رئيس جمهور، در مسير بر پائي آلترناتيو دمکراتيک، به جای ناديده گرفتن، بي استفاده گذاشتن و يا تلف نمودن اين شناخته شدگي و يا خدای ناکرده بر جای گذاشتن اين اعتبار برای آلترناتيوهای غير اصيل» . مسعود رجوی در همين  مصاحبه در باره دليل خروج از کشور و يا بقول خودشان "عزيمت" ميگويد: «حسن مهم اين انتقال ( به خارج) ، بکار افتادن توان افشاگرانه و پرستيژ سياسي آقای بني صدر عليه رژيم خميني در سطح بين المللي و انعکاس داخلي آن بود.» وی نهايتا" اتخاذ تصميم خروج خود بهمراه بني صدر را، خود به عهده گرفته و ميگويد: « سر انجام برادران، تصميم نهائي (برای  خروج از کشور) را به  خودم  محول کردند، تصميم من هم روشن بود: اگر قرار است بلائي سر آقای بني صدر که مجاهدين مسئوليت حفاظت او را داوطلبانه پذيرفته اند، بيايد بايد من هم باشم. .. و آنگاه  موقع خداحافظي از برادرانم وقتي موسي را ميبوسيدم، .. با رنگ پريده و لب خشگ و تبدار، اشکهايش سرازير شد و گفت: "به آقای بني صدر بگو که  ما حق جوانمردی را تمام و کمال بجا آورديم تا ببينيم ايشان در آينده در حق خلق و مجاهدين خلق چه ميکنند."»[10]. اينکه هدف مسئول شورا جهت پرواز به خارج از کشور، به خاطر "هم خطر" شدن با بني صدر بوده و يا "حفظ خود"[11] ، بحث اين مطلب نيست، اما به نظر من دليل اصلي اين خروج ميتواند اين باشد که مجاهدين و شخص مسئول شورا، از اين نگران بودند که خروج تنهای بني صدر به خارج از کشور، زمينه را برای وحدت او با گروههای موجود ديگر در خارج از کشور فراهم کرده و بقول خودشان "آلترناتيو ضد انقلابي مطلوب غرب" شکل گرفته و با کمک غرب اين آلترناتيو به حاکميت رسيده و سر مجاهدين اين ميان بي کلاه بماند و به عبارت ديگر باز "حق" به "حقدار" نرسد. بهر صورت و بهر دليل، به اين ترتيب مسعود رجوی و بني صدر روز هفتم مردادماه 1360 ، کشور را بقصد پاريس ترک کرده و چند ساعت بعد وارد خاک فرانسه ميشوند. اينکه  تصميم نهائي خروج از کشور، بقول بعضي "فرار" و بقول  مجاهدين "عزيمت" از خاک کشور را چه کسي گرفته است نيز از بحثهای جالب درون مجاهدين و شورای ملي مقاومت است. چرا که در زمانيکه مصاحبه فوق انجام گرفت، يعني در مهرماه 1360 هنوز بحث سقوط "رژيم" در چند ماه آينده، بحث غالب درون و بيرون مجاهدين و شورای ملي مقاومت بود، در اين دوران اخبار ايران هر روز حکايت از کشته شدن يکي از مقامات مذهبي و حکومتي ايران توسط ميليشيا های مجاهدين ميکرد. ميليشياهای مسلح در بسياری از شهرها تظاهرات مسلحانه راه انداخته بودند وبقول يکي از دوستان گويا تهران تبديل به تگزاس شده بود و ميليشيا ها و پاسداران حکومتي مثل فيلمهای تگزاسي در اينجا و آنجای شهرها مشغول زد و خورد با يکديگر بودند. فضای سياسي خارج هم، متاثر از شرايط داخل کشور، حاکي، پيروزی خيلي سريع و نزديک شورا بر حکومت بوده و به همين دليل هفته ای نبود که خبر پيوستن گروه جديدی به شورای ملي مقاومت اعلام نشود و اطلاعيه و يا بيانيه حمايت جديدِی از احزاب و گروههای خارجي، خبر يک نشريه اتحاديه دانشجويان مسلمان نگردد. يادم ميآيد در آندوران هرگاه ازما درباره خروج مسئول شورا و بني صدر از کشور سئوال ميشد، دستمان برای جواب پر بود، در پاسخ آنانکه اين خروج را مشابه فرار سران حزب توده بعد از 28 مرداد 1332 و تنها گذاشتن اعضأ و هوادارنشان در ايران ميدانستند، ميگفتيم که رهبران ما برای اقامت طولاني در خارج از کشور به اينجا  نيآمده، و تنها آمده اند که آلترناتيو را معرفي کرده، مانع شکل گيری آلترناتيو ضد انقلابي شده و بزودی برای حرکت نهائي و سرنگون کردن حکومت به کشور باز خواهند گشت، چرا که بر خلاف دوران شاه حکومت فعلي تثبيت نشده و با زدن سران رژيم توسط مقاومت هر آن امکان سرنگوني آن ميرود. در واقع شعار ميليشيا در تهران که تزئين نشريات ما هم بود، شعارهائي چون "سرنگوني تا سه ماه ديگر" و "اين ماه ماه خون است، خميني سرنگون است." بود. به همين علت تصميم خطرناک پرواز و حصول اينهمه پيروزی طبعا" نميتوانست در تعلق کس ديگری مگر مسعود رجوی باشد. کما اينکه خود او نيز همانطور که در بالا ديديم در مصاحبه با ايرانشهر آنرا منسوب به خود دانست. اما چند ماه بعد و پس از شکست تظاهرات  مسلحانه مهر ماه و شدت  گرفتن اعدامها و عمليات پاسداران بر عليه مجاهدين و لو رفتن خانه های تيمي آنان يکي پس از ديگری و بخصوص در فضای اعدام و شکنجه بعد از تظاهرات مسلحانه مهرماه، و مطرح شدن جدی بحث " تنها گذاشتن اعضأ و هواداران در دست دژخيمان اوين"، ميبايست اين تصميم گيری به کس ديگری نسبت داده شود، و اينطور عنوان گردد که مسئول شورا، به اجبار تن به چنين تصميمي داه است. در اينجاست که موسي خياباني در نوار صوتي خود ميگويد: « ... من و بچه های ديگر هر روزکه ميگذرد به اهميت  وجود تو در خارج بيشتر پي ميبريم  و از اينکه در برابر مخالفت های تو تسليم نشديم و تصميم به عزيمت تو به خارج گرفتيم خوشحال تر و راضي تر از پيش هستيم . فکر ميکنم خودت هم الان اين را قبول کرده باشي که آنهمه اصرارت به ماندن در داخل و اکراهت از مسافرت موردی نداشت. ... خلاصه عليرغم اکراه شخصي ات، تصميم به فرستادن تو به خارج از کشور يکي از صحيحترين تصميمات و درخشانترين اقدامات سازمان در طول حيات 17 ساله آن ميباشد.»[12] . بنظر ميرسد سال بعد  وقتي روشن شد که سقوط سريع حکومت عملي نيست، و ممکن است خدای ناکرده در نگارش تاريخ، اسم اين حرکت از "عزيمت" تبديل به "فرار" شود، سرانجام مسئول شورا هم بنوعي تصميم گرفت که "عزيمت" وی به خارج تصميم سازمان بوده و نه خودش. وی در جمعبندی يکساله مقاومت ميگويد: «مشقت و تحمل ناپذيری دوری از ايران و پايگاه ها و مراکز و ارتباطات انگيزنده و واقعا" توحيدی و انقلابي داخلي مان، به حدی بوده و هست که من به کرات در مورد ضرورت بودن خودم  در اينجا ترديد کرده ام. با اين همه ارزيابي ها و جمع بنديهای يکساله، حاکي از اينستکه سازمان ما در طول زمان، يعني بعد از آمدن به اينجا، پيوسته بر ضرورت و صحت تصميمي که در اينمورد گرفته، بيشتر تاکيد ميکند. ضمن اينکه شخصا" آرزوی پايان هر چه سريعتر اين ماموريت را دارم.»[13] . سخن آخر درباره پرواز را هم به يار ديرينه منوچهر هزارخاني ومسئول شورا، يعني شکرالله پاکنژاد ميسپارم. مهدی خانبابا تهراني، از اعضأ اوليه شورا، درباره پرواز ميگويد:«ما هيچ اطلاعي از آن نداشتيم، تازه چند روزی از اين جريان ميگذشت که روزی شکری (شکرالله پاکنژاد) با حالتي برافروخته نزد من آمده و گفت: "من با اين کاری که انجام شده اصولا" مخالف هستم. چرا اين ها مملکت را ترک کردند. اينها مردم را به حرکت آوردند و اين همه درگيری و زد و خورد در سطح شهرها انجام گرفته. چوپان که نميتواند گله را رها کند و برود. نميشود که رهبری خودش برود و بقيه مردم در اينجا باقي بمانند. اين اشتباه، يک عمل انتحاری است که اينها کرده اند. بيا من و تو برويم پاريس و با اينها بحث کنيم تا برگردند." از اين مقطع به  بعد بين من و شکری بر سر اينکه چه کنيم بحث آغاز شد. بهمن نيرومند هم در اين بحث شرکت داشت. حدود ده روزی از مباحثات ما سه نفر ميگذشت که ناگهان خبردار شديم منوچهرهزارخاني هم از راه کردستان از ايران خارج شده و به پاريس رفته است. آن هم بدون اينکه به کسي بگويد. شکری روز به روز برافروخته تر ميشد و از اين جريان ها بسيار سرخورده بود. ... چون  رجوی پس از خروج از کشور هزارخاني را به عنوان  مشاور و دستيار انتخاب کرد و نه شکری را. گفتم پشت سر شهيد همه به نيکي ياد ميکنند. اين که در زمان حياتش چه رفتاری با او داشته اند ديگر از ياد ميرود. اين که به لحاظ امنيتي جريان خروج بني صدر و رجوی را به اطلاع او(شکرالله پاکنژاد) نرسانده بودند شايد امری صحيح و معقول بوده باشد. اما اينکه مجاهدين بين هزارخاني و پاک نژاد، هزارخاني را انتخاب کردند و پاک نژاد با مراجعه به ما و امکانات محدود ما قصد خروج از کشور را داشت، مطلبي است که جای تامل دراد. ... او در اين فاصله رابطه اش با مجاهدين را از طريق رابط  آنها به نام احسان حفظ ميکرد. .. روزی در منزل نيرومند رو به من کرد و گفت: "اين يادداشت را بخوان". ... در آن يادداشت از طرف رابط مجاهدين نوشته شده بود: "شکری عزيز خواسته هائي که داشتي شدني است. مسعود و ديگران برای سازماندهي شورای ملي مقاومت به خارج از کشور رفته اند. اما از آنجا که در شرايط کنوني اعتقاد به مسلح شدن داری  و خواسته ای که کپسول سيانور در اختيارت بگذاريم ، آنرا برايت ارسال ميکنم. اما اعتقاد ما بر اين استکه شخصي چون تو که سمبل مقاومت در دوران شاه بوده است. اگر اسير شود ميبايستي به خاطر حفظ روحيه ملت و جوانان در مقابل شکنجه ها و فشارهای دوران اسارت ايستادگي و مقاومت کند. در شرايط کنوني افرادی مثل تو نميبايستي از کپسول سيانور استفاده کنند. استفاده ار آنها در شرايط ديگری برای يک چريک قابل فهم است. نه برای تو. مع الوصف چون تقاضا کرده ای، کپسول را به وسيله پيک برايت ارسال ميدارم و دستور العمل مصرف آنرا نيز در جوف پاکت مينويسم." نميدانم شکری به چه علت اين يادداشت را برای خواندن به ما داد. شايد منظورش اين بود که به ما بفهماند به مرحله فدا شدن رسيده است[14]

باری پس از خروج مسئول شورا و بني صدر از کشور تا مهرماه روند "ترورهای انقلابي"ا در کشور ادامه داشت و اقلا" دو هفته يکبار، خبری از "ترور" يکي از شخصيتهای کشوری و دستگاه مذهبي جزو اخبار مجاهدين در خارج از کشور بود، تا اينکه در هشت شهريور 1360 بزرگترين خبر آنزمان را نه از مجاهدين بلکه از تمامي تلويزيونها و راديوهای خارج از کشور شنيديم و آن خبر کشته شدن رجائي  و باهنر رئيس جمهور و نخست وزير جديد کشور بود. در اين زمان بحث اصلي مجاهدين و شورا اين بود که حکومت ظرف سه الي شش ماه پس از سي خرداد، سرنگون خواهد شد. البته چون پس از سه الي شش ماه حکومت سرنگون نشد، مسئول شورا مدعي گرديد که اين گفته سخن آنان نبوده و یک "تمايل خودبخودی" بوده است. وی ميگويد:«البته اين تمايل را سازمان بطور آگاهانه، جمع بندی شده و فرموله و تئوريزه شده، ايجاد نکرده بود. از خودمان به مثابه يک تحليل بيرون نيامده بود. اين بيشتر ناشي از برق تهاجم و ضربات کوبنده ی استراتژيکي اوليه بر عليه رژيم بود. اما ما مانع گسترش و دامن زده شدن به آن نشديم و در همين حد هم مقصريم و انتقادش به ما وارد است. و اگر يادتان باشد، در پائيز 1360 نيز در مصاحبه با يکي از راديو ها همين مطلب وهمين انتقاد را – عمدا" برای اينکه به گوش همه در داخل کشوربرسد – عنوان کردم. به هر حال، وقتي که ما جلوی اين تمايل رو به رشد – در تابستان 1360 – را نميگيريم، انتظاراتي را ايجاد ميکند که وقتي آن انتظارات برآورده نميشود. ابهام و سردرگمي ايجاد ميشود و بعدا" بايستي بهايش را پرداخت.»[15] . باری ممکن است مسئول شورا راست بگويد و نه در 30 خرداد ميخواستند حکومت را سرنگون کنند و نه با انفجار حزب جمهوری و نه با کشتن رئيس جمهور و نخست وزير کشور، و شايد باز او راست ميگويد و ما هواداران و اعضأ آنزمان مجاهدين و شورا، خواب نما شده و بر اساس ذوق شخصي و يا يک "تمايل" فردی، ايده سرنگوني ظرف 3 الي شش ماه را ميان مردم تبليغ ميکرديم، و جالب اينکه چقدر خواب و ذوق و "تمايل" فردی ما و بچه های داخل کشور شبيه يکديگر بوده، بطوريکه با وجود هزاران فرسنگ فاصله يک خواب را ديده و يک ايده را تبليغ ميکرديم. اما بهر صورت نتيجه يکي بود، با پايان تابستان 1360 حکومت سرنگون نشد، اما اختناق، زندان، اعدام و شکنجه در داخل  کشور به اوج خود رسيد. با فرا رسيدن مهر ماه، دانش جويان و حتي دانش آموزان هوادار مجاهدين بنا به اندرز مسئولين سازمان، درس و مشق را ول کرده و در خيابانها در پناه سلاحهای مجاهدين و گاه بدون وجود آن ، شعار "اين ماه ماه خون است – خميني سرنگون است" را سر دادند.

 و بعد از خواندن جملات فوق از مسئول شورا مثل هميشه، خواننده، انگشت به دهان ميماند که اگر قصد " سرنگوني" نبود، آن تظاهرات برای چه؟ آن انفجارات از چه روی؟ و شعار "اين ماه ماه خون است – خميني سرنگون است" يعني چه؟  و بچه های خردسال را اندرز دادن که درس و مشق را ول کرده و طعمه شکار گلوله، زندان، شکنجه، و اعدام پاسداران شوند چرا؟

 

ادامه دارد. بخش بعدی:

 سرنگوني از طريق "تظاهرات مسلحانه"

 پائيز 1360 « اين ماه، ماه خون است- خميني سرنگون است.»


 

[1]  (مجاهد شماره 9 – 1358/8/14 کاريکاتوری را نشان ميدهد که در آن عمو سام آمريکا با ستاره يهود ايستاده و زير سايه اش رفرميسم نشسته و ارتجاع و يا حزب جمهوری قالي قرمز برای ورود مجدد عمو سام به ايران را جلوی وی پهن نموده است. در کاريکاتور ديگری در مجاهد شماره 26 – 1358/12/14 عمو سام پشت ميز سازش نشسته و ارتجاع در حال تعارف به ليبراليسم برای نشستن پشت ميز مذاکره است. در نشريه بعدی مجاهد هم چندين کاريکاتوری از حزب جمهوری درکنار بريده نشريات روزنامه جمهوری اسلامي ارگان حزب باهمين مضمون قرار دارد.)

[2] ( و نه اليگارشي و اريستوکراسي، يعني حکومت يکعده و يا يک قشر از جامعه بر بقيه مردم)

[3] (مصاحبه مسعود رجوی با نشريه اونيته ايتاليا به نقل از نشريه مجاهد شماره 206 – 1363/3/17 )

[4] ( خود مجاهدين گرچه در آنزمان مسئوليت اين انفجار را بعهده نگرفتند، اما تعداد کشته شدگان را صد نفر اعلام نمودند، و حکومت  تعداد کشته شدگان را 72 نفر ذکر کرد.)

[5]  (مهدی خانبابا تهراني – نگاهي از درون به جنبش چپ ايران صفحات 443 و 444)

[6]  (مهدی خانبابا تهراني – نگاهي از درون به جنبش چپ ايران – صفحه 498-499)

[7] (چون در زمان مصاحبه مجاهدين در وحدت با بني صدر و در واقع بلحاظ سياسي تا حدود زيادی محتاج به وی بودند و مسئول شورا نميخواست چيزی بگويد که آن وحدت را خدشه دار کند.)

[8] (مصاحبه مسعود رجوی  با نشريه ايرانشهربه نقل از نشريه اتحاديه انجمنهای مسلمان شماره 21 – 1360/10/18 )

[9] (البته توجه داريد که النهايه مجاهدين چون خود را تنها نيروی انقلابي ميدانند، بهر صورت هر وحدت و آلترناتيو ديگری را ضد انقلابي ميدانند.)

[10] (مصاحبه مسعود رجوی  با نشريه ايرانشهربه نقل از نشريه اتحاديه انجمنهای مسلمان شماره 21 – 1360/10/18 )

[11] ( البته به اعتقاد خودشان، برای "مجاهدين"، "انقلاب" و نهايتا" "آينده مردم و استقلال و آزادی کشور"!)

[12] (آخرين پيام موسي خياباني – نشريه اتحاديه انجمنهای  دانشجويان مسلمان شماره 28 – 1360/12/7 )

[13] ( مسعود رجوی: گزارش داخلي مسئول اول و فرماندهي عالي سياسي – نظامي سازمان مجاهدين خلق ايران – جمعبندی يکساله مقاومت مسلحانه – جزوه منتشره انجمن دانشجويان مسلمان آلمان غربي صفحه 124 و يا نشريات اتحاديه انجمنهای دانشجويان مسلمان شماره های 49 تا 52 – 1361/5/22 تا 1361/6/12)

[14] (مهدی خانبابا تهراني – نگاهي از درون به جنبش چپ ايران صفحات 446 تا 451)

[15] ( مسعود رجوی: گزارش داخلي مسئول اول و فرماندهي عالي سياسي – نظامي سازمان مجاهدين خلق ايران – جمعبندی يکساله مقاومت مسلحانه – جزوه منتشره انجمن دانشجويان مسلمان آلمان غربي صفحه 97 و يا نشريات اتحاديه انجمنهای دانشجويان مسلمان شماره های 49 تا 52 – 1361/5/22 تا 1361/6/12)


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x