تهران، خرداد 1385

نامه شماره 3

مسعود جان سلام

         نامه دوم تو به دستم رسید و بی نهایت خوشحال شدم. احساس میکنم که به طرز عجیبی در موارد زیادی اشتراک نظر داریم. وقتی نامه تو را میخواندم احساس میکردم که انگار یک نفر دارد ذهن مرا بر روی کاغذ ماده میکند. نمیدانی دریافت یک نامه از یک دوست قدیمی هم فکر چقدر شیرین است.

         یادم می آید که تابستان سال 68 بود. من در عراق بودم و بهر ترتیب قرار شد برای کاری یک سر به انگلستان بروم و در عین حال با دخترم هما نیز دیداری داشته باشم. او آنزمان 11 سال داشت و من از یکسالگی او را ندیده بودم و حتی آدرس و تلفنش را هم گم کرده بودم. تو آنزمان توانستی در نیوکاسل آدرس مرحوم مادر بزرگش را پیدا کنی و از این طریق به آنها وصل شدیم و من دخترم را در حالیکه اصلا از وجود من اطلاع نداشت در نیوکاسل و در منزل مادر بزرگش ملاقات کردم. همچنین یادم آمد که قبل از انقلاب 22 بهمن با هم به چاپخانه مادر بزرگ هما میرفتیم و مطالبی را چاپ میکردیم و حتی یکبار هم در کادر انجمن اسلامی نیوکاسل با هم یک پوستر بزرگ خمینی را توسط او چاپ کردیم و من مقداری به پاریس بردم و آنزمان کلی فروش رفت.

         وقتی من و جمیل بعد از دو ماه در زندان های سوریه به اوین منتقل شدیم، سازمان با دخترم ارتباط برقرار کرده و حتی تلویحا او را تشویق به خودسوزی کرده بود. آنها تلاش میکردند تا او را علیرغم داشتن سه بچه که یکی هم شیرخواره بود برای مقاصد تبلیغی خودشان و شرکت در تظاهرات و غیره به لندن بکشانند. من بعد از دو هفته که به اوین آمده بودم با او تماس تلفنی داشتم. او میگفت که نفرات سازمان به او زنگ زده و بی مقدمه گفته بودند که پدرت را به زندان اوین و زیر شکنجه برده اند و او بزودی اعدام خواهد شد، که هما هم حالش بد شده بود. هما از اینکه آنها آنقدر با وی با تحکم برخورد میکردند متعجب شده بود و میگفت انگار آنها همه را عضو سازمان فرض میکنند.

         درست یکسال بعد (دو سال پیش) علیرغم اینکه سازمان تلاش کرده بود تا هما را از آمدن به ایران منع نماید، او و شوهرش و سه بچه شان برای دیدن من به تهران آمدند. او آنقدر در خصوص وضعیت ایران موارد منفی و ناروا شنیده بود که با وجود اینهمه اشکال که از سر و روی مملکت میبارد احساس میکرد که گویی به بهشت رسیده است. همه چیز برایش تعجب آور و فوق تصور بود. او حتی از اینکه یک راننده اتوبوس زن دیده بود متحیر شده بود. درست مثل احساسی که خودم در زندان اوین آن اوایل داشتم و فکر میکردم که دارم خواب میبینم یا برنامه دوربین مخفی است. هر آنچه از زندان به اصطلاح مخوف اوین گفته بودند و شنیده بودیم طوری نقش بر آب شد که احساس میکردم اگر سازمان بگوید ماست سفید است تردید نخواهم کرد که ماست قطعا سیاه است.

         برخی مسائل را نمیشود براحتی در نوشته های بیرونی مطرح کرد چون با توجه به وضعی که فعلا من دارم نمیدانم چه برداشتی از آن خواهد شد ولی اگر بخواهی حرف دلم را بشنوی باور کن در زندان اوین احساس آزادی و رهایی بیشتری از داخل سازمان میکنم. یک قلم حرف هیچکس برایم وحی منزل نیست و احدی پیدا نمیشود که نشود روی حرفش حرف زد و به هر صورت که مایل باشم فکر میکنم و نظرات خودم را نسبت به هر چیز بیان مینمایم. اگر سه سال پیش تفکرات امروز را داشتم حتی با پذیرش ریسک دستگیری و آمدن به زندان اوین به ایران بر میگشتم. یکی از بچه هایی که حدود دو سال پیش از عراق برگشته بود و همانموقع به دیدن من آمد میگفت که حتی با پذیرش این ریسک که ممکن است دستگیر و حتی اعدام شود فرار کرده و به ایران آمده بود و بر خلاف تصورش دیده بود که رفتار خوبی با او داشته اند.

         در مورد پرونده قضایی که نوشته بودم و تو هم اشاره کردی اتفاقا هم من و هم جمیل طی نامه های جداگانه ای که برای قاضی دادگاه نوشتیم دقیقا همین استدلال ترا به شکل های مختلف مفصلا پیش کشیدیم که ما تابحال خودمان نبوده ایم و اتفاقا در این قضیه مغبون و از متهم اصلی هم شاکی هستیم. ما طبعا اعتقادات و نظرات خودمان را نسبت به مسائل مختلف داریم ولی آنچه که به عنوان جرم مطرح میشود خارج از اختیار ما صورت گرفته است. بحث فرقه واقعا بحث پیچیده و در عین حال ملموسی است. در حال حاضر دارم یک کتاب به نام " فرقه ها در میان ما  Cults in our Midst " که برادرم مسعود برایم فرستاده است را ترجمه میکنم که نویسنده، که تردید دارم حتی اسم سازمان مجاهدین خلق را هم شنیده باشد، انگار صرفا دارد در مورد سازمان مینویسد. در کتاب اشاره شده است که فهم مقوله شستشوی مغزی و تکنیک هایی که برای اعمال نفوذ روانی و ذهنی استفاده میشود برای عمده مردم عادی که آنرا تجربه نکرده اند فی الواقع مشکل است و بعد گفته است که حتی کسانی که این پروسه ها را از سر گذرانده اند هم درست متوجه نشده اند چه برسرشان آمده و چگونه به نقطه ای که در آن قرار داشته اند رسیده اند. از آنجا که میخواهم اگر بشود این کتاب را با مصادیق سازمان چاپ کنم لازم است این مصادیق را در خصوص هر کدام از محورها و موضوعات جمع نمایم. من بخش اول را که ترجمه اش تمام شده است و حاوی چهار فصل است برایت میفرستم درخواستم اینست که نظرت را بگویی و در خصوص مصادیق آن کمکم کنی. 

         طبق آماری که انجمن هابیلیان (انجمن قربانیان ترورهای سازمان در داخل کشور) منتشر کرده است جمعا 12000 نفر در داخل کشور مستقیما بدست سازمان ترور شده اند که اسامی و مشخصات آنها هم موجود است. شاید برای قاضی قوه قضائیه سخت باشد که به سادگی بپذیرد قربانی دو صورت دارد. یکی کسی که مستقیما و بی جهت ترور شده است و دیگری کسی که مورد سوء استفاده ذهنی و روانی قرار گرفته و خودش هم درست نفهمیده است که چه شد که برای مدت طولانی درگیر قضیه شد.

         در مورد سایت خودت که اشاره کرده بودی چرا بروز نمیشود و مطالب همان مطالب قدیمی است. یک مطلب هم در سایت خودت در خصوص فرقه بودن سازمان بود که در گذشته آنرا گرفته و خواندم. اخیرا مصاحبه ات با آسیا تایمز را نیز خواندم که در یک فرصت جداگانه برایت مینویسم و به آن خواهم پرداخت اما شنیده ام که سازمان نسبت به آن، خصوصا در رابطه با بحث انرژی هسته ای، واکنش نشان داده است. میخواهم اگر برایت امکان دارد در میان تمامی نیروهای اپوزیسیون ایرانی، که تعدادشان هم فکر نمیکنم کم باشد، تحقیق کنی که آیا شخصیت یا جریانی به غیر از وابستگان سازمان وجود دارد که مواضعی مشابه مواضع سازمان در خصوص پرونده انرژی هسته ای و مواضع آمریکا در قبال ایران داشته باشد. اگر موردی پیدا کردی خیلی مایلم تا بدانم. اخیرا مطلبی از علیرضا جعفر زاده خواندم که داشت خیلی روشن به آمریکا خط تهاجم نظامی علیه ایران، به بهانه تأسیسات زیر زمینی تسلیحات اتمی، میداد.

         در خصوص ………. بود. من در اینجا با انجمن نجات در تهران به نوعی ارتباط دارم که از تعدادی از اعضای سابق سازمان که به داخل برگشته اند تشکیل شده است. آنها تلاش میکنند تا ارتباط خانواده ها را با عزیزانشان در عراق برقرار نمایند. واقعا دوری بعضا بیش از دو دهه خانواده ها از جگرگوشه هایشان درد آور است. از کسی و مقامی هم در داخل کشور نمیشود انتظار داشت که دنبال حل و فصل این مقوله باشد. این بچه ها هرچه در توانشان است برای نجات رفقایشان به شکرانه نجات خودشان انجام میدهند. یک سایت هم دارند که کانال ارتباطی شان با خانواده هاست.                                 ( www.nejatngo.com   ) من خودم مستقیما به اینترنت دسترسی ندارم ولی اگر کاری داشته باشم از طریق آنها انجام میدهم و سعی میکنم که نسخه اصلی کتاب تو به زبان انگلیسی را از آن طریق بدست آورم. اگر سرت درد نمیگیرد در خصوص دو سه نفر از اعضای این انجمن که برخورد داشته ام برایت بنویسم:

         آرش صامتی پور: او دانشجوی آمریکا بود که توسط نامزدش به سازمان جذب شد و دو نفری به عراق اعزام شدند و البته با ورود به عراق دیگر یکدیگر را ندیدند. آرش بعد از طی مراحل شستشوی مغزی در کادر تیم های عملیاتی برای ترور سیف اللهی رئیس پلیس وقت تهران به داخل کشور اعزام شد. او بعد از انجام شناسایی های مقدماتی اقدام به عملیات ترور نمود ولی سوژه را اشتباه گرفته و لذا کتف یک نفر از همه جا بی خبر را سوراخ کرد و بلافاصله توسط مردم و رهگذران دستگیر و به کلانتری برده شد. او در بین راه از قرص سیانور استفاده نمود ولی قرص عمل نکرد. در کلانتری او را بازرسی بدنی نکردند و او توانست نارنجک خود را بکشد که با انفجار آن دست راستش قطع شد و تعدادی هم مجروح شدند. او در حال حاضر آزاد شده و یکی از فعال ترین اعضای انجمن مربوطه است. او هم در دانشگاه درس میخواند و هم در تهران به تدریس و ترجمه زبان انگلیسی مشغول است. خانواده اش هنوز در آمریکا هستند.

         معصومه ملک (مرجان): او همراه شوهرش در هلند جذب شدند و برای اعزام به عراق مجبور شدند بچه هایشان را در هلند به یک خانواده بسپارند. او نیز بعد از طی مراحل مغزشویی برای عملیات به داخل فرستاده شد و عملیات خود را نیز با موفقیت انجام داد و حتی مجبور به تبادل آتش با نفراتی که در تعقیبش بودند شد. وقتی دستگیر شد حتی از دادن نام اصلی خود امتناع ورزید و فقط یک نفس فحش و ناسزا میداد. سازمان به خیال اینکه او کشته شده است از او در نشریه مجاهد مفصلا تحت عنوان شهید یاد کرد. بعد از مدتی مرجان در زندان اجبارا تغییر کرد و متوجه خیلی از مسائل شد. او یکسال در زندان بود و آزاد شد و بعد هم برای گرفتن بچه هایش به هلند رفت ولی دولت هلند خانواده ای که بچه ها نزدشان هستند را به عنوان قیم اصلی آنان میشناسد و تا به سن قانونی برسند تحت تکلف آنان خواهند بود. شوهر مرجان نیز در جریان تهاجم آمریکا به عراق و بمباران قرارگاه ها کشته شد.

         بابک امین: او نیز دانشجوی اتریش بود که در آنجا جذب شد و به عراق اعزام گردید و سپس برای عملیات به داخل کشور فرستاده شد. بیش از 10 عملیات در داخل کشور انجام داد که خوشبختانه کشته نداشت. در یک عملیات او قرار بود در حالیکه پشت موتور نشسته است یک موشک به داخل ساختمان مرکز پلیس شلیک کند. درست موقع شلیک، موتورش درون یک چاله که در خیابانهای تهران فراوان یافت میشود افتاد و موشک بالاتر از ساختمان پلیس شلیک شد و به ساختمان عقبی اصابت کرد. در یک اتاق یک دختر دبیرستانی در حال خواندن نماز بود که موشک از پنجره وارد شده و به داخل کمد رفته و منفجر گردیده بود. دختر تعریف میکرد که موقع خواندن نماز دیده بود که ناگهان اتاق نورانی شده بود. بهرحال بابک نیز الان آزاد شده و مشغول تحصیل مدیریت کامپیوتر در دانشگاه است.  

        

         و اما بحثی در مورد سرنگونی و عوض شدن جای هدف و راه داشتی. در سازمان به لحاظ استراتژیک یک اصل غیر قابل بحث میگذاشتند که رژیم را در تمامیتش میتوان و باید سرنگون کرد (که به نظر من نه میتوان و نه لازم است این کار را کرد) و همه چیز حتی نیاز به انقلاب ایدئولوژیک بر پایه این ضرورت ظاهرا مسلم بنا میشد. در سازمان صحبت از جنبش اصلاحات در ایران و به رسمیت شناختن آن کفر بود. اما به عقیده من جنبش اصلاحات در ایران زنده و پویاست و به پیش میرود و به هیچ جریان و شخصیت سیاسی هم ربطی ندارد. قطعا بین احمدی نژاد و ناطق نوری از زمین تا آسمان فرق هست اگر چه هر دو ظاهرا اصول گرا هستند. احمدی نژاد هم اگر خود را با خواسته های اصلاح طلبانه مردم و نیازهای روز ملت منطبق نمیکرد در انتخابات اخیر به سرنوشت ناطق نوری در هشت سال قبل از آن روبرو میشد. الان اکثر روزنامه ها قول و قرارهای احمدی نژاد در جریان رقابت های انتخاباتی را پیش کشیده و از او بخاطر کوتاهی در تحقق سریع آنها حسابرسی میکنند. این مدت که روزنامه های داخل را مطالعه میکنم یک سؤال جدی برای خودم اینست که در نشریات خارج کشور چه مطلبی مینویسند که در نشریات داخل کشور نمینویسند؟ ( البته به غیر از فحش و ناسزا). ممکن است توقیف و محاکمه و جریمه و حتی بازداشت در کار باشد (به قول یک نفر که میگفت در ایران آزادی بیان هست ولی آزادی بعد از بیان نیست!) ولی بهرحال باز مینویسند.  فکر میکنم به همین دلیل است که سازمان به علت تنگ آمدن قافیه، یک سره به بحث انرژی هسته ای می پردازد و همانطور که خودت اشاره کردی اساسا خواست مردم ایران را کنار گذاشته و خواست پنتاگون و نو محافظه کاران را در سرلوحه سیاست های خود قرار داده است.  

         طی 8 سال اخیر و یا شاید طی 16 سال گذشته به عقیده من خیلی بیشتر از نمونه های تاریخی مثل انگلستان و فرانسه که اشاره کردی در جهت رسیدن به آزادی در داخل کشور کار شده است و خیلی ها که اصلا نامشان هم شنیده نشده بار این حرکت را بر دوش کشیده اند، و البته  متأسفانه باید بگویم که مبارزه بی امان ربع قرن اخیر سازمان با پرداخت بهای سنگینی از خون و رنج و تلاش و عمر بهترین فرزندان این آب و خاک درست در مقابل این حرکت و در جهت کند کردن آن عمل نموده است. در جمهوری اسلامی خیلی خطاها صورت گرفته است و سازمان قطعا حرفهای درستی هم زده است. مثلا به عنوان یک نمونه من به جد معتقدم که پذیرش آتش بس درجنگ با عراق در تابستان 1367، میبایست درست بعد از فتح خرمشهر یعنی در خرداد سال 1361 صورت میپذیرفت و ادامه جنگ برای شش سال دیگر به هیچ وجه به صلاح مملکت نبود. من فکر میکنم که وقتی سازمان میگفت امکان خاتمه جنگ در فردای بازپس گیری خرمشهر و نشستن پای میز مذاکره وجود داشت بی ربط نمیگفت. اما در مقابل وقتی در تبلیغات سازمان میدیدم که انتخابات ایران را کاملا نمایشی می نامید واقعا خنده ام میگرفت. از انقلاب تا بحال تقریبا هر سال یک انتخابات در ایران بوده که هیچ کس نتوانسته است پیش بینی درستی از نتایج آن به عمل آورد و انتخابات در ایران همیشه یکی از مهمترین سوژه های خبری جهان بوده است. به عقیده من مهمترین جایی که سازمان قافیه را باخته است آنجاست که پدیده جمهوری اسلامی را در حال تغییر و حرکت نمیبیند (و البته عمدا این کار را میکند چون منافع مقطعی فرقه ایش ایجاب میکند). با پروسه وار  دیدن جمهوری اسلامی به عنوان نمونه مشاهده میشود که نقش اجرایی ولی فقیه دارد روزبروز از اول انقلاب تا امروز کمتر و نقش دولت و دستگاههای اجرایی پررنگتر میشود و در مقابل حسابرسی اصولی مردم نیز بیشتر میگردد. بهرحال هر زمان مقتضیات خاص خودش را دارد و فهم درست شرایط کلید معماست.

         نمونه دیگر اینکه در سازمان روی بحث زنان خیلی مانور میشود. در ایران در کشوری که حدود 70 درصد دانشجویان دانشگاه هایش زن هستند با هیچ اهرمی نمیشود جلوی پیشرفت زنان را گرفت و خودشان دارند راهشان را پیدا میکنند و نیازی به الگو و رهبر در خارج از کشور ندارند. مجله زنان این هفته روی جلد عکسی از تجمع زنان چاپ کرده بود که یک دختر پلاکاردی در دست داشت که روی آن نوشته بود " استادیوم صد هزار پسری آزادی! " و در پلاکارد دیگر نوشته شده بود " پس ما کجا فریاد بزنیم؟ " قضیه از این قرار است که مدتی بود زنان فشار می آوردند که بتوانند وارد استادیوم های ورزشی برای تماشای مسابقات فوتبال بشوند ولی این اجازه داده نمیشد. بهرحال احمدی نژاد نهایتا اعلام کرد که ترتیباتی داده شده است تا زنان نیز بتوانند برای تماشای فوتبال بروند. اما مراجع قم اعلام کردند که اختلاط زن و مرد حرام است و دولت هم ناچار عقب کشید. اما فشار زنان فارغ از موافقت و مخالفت این و آن همچنان ادامه دارد و تجمع و عکس مربوطه روی جلد مجله از همین دست است. به نظر من حرکت زنان در داخل اگر چه ممکن است قدری نامحسوس و بطئی به نظر برسد ولی ارزش خیلی بیشتری از تمامی شعارهای روشنفکرانه که در خارج داده میشود دارد. این جنبش اصیل و ریشه دار و رو به جلو و مطمئن و استوار است و از آنجا که وارداتی نیست و بر بستر فرهنگ بومی پیش میرود پابرجا خواهد ماند. ممکن است در یک حرکت موفق نشود ولی مهم اینست که باز ادامه میدهد و نمی ایستد. من فکر میکنم که در 22 بهمن 57 رأس سیاسی عوض شد ولی تحول اجتماعی صورت نگرفت. اما امروزه ظاهرا رأس سیاسی همان است که بود ولی قطعا آن تحول اجتماعی صورت گرفته است و باز هم خواهد گرفت و این سیاستمداران هستند که باید خود را منطبق نمایند.

         اگر هنوز حوصله ات سر نرفته یک مثال تاریخی از همان انگلستان خراب شده بزنم. آن مملکت خودت میدانی که قانون اساسی ندارد و از زمان هانری هشتم  و قبل از آن که اعقاب ملکه فعلی بوده اند قدرت پادشاه در واقع همان قانون اساسی است. مجلس اعیان هم تنها مجلس موروثی در دنیا بود که چند سالی است ترقی کرده و از موروثی به انتصابی تبدیل شده است و هنوز هم انتخابی نیست و بر مصوبات مجلس عوام نظارت دارد. پس میشود بر اساس منطق و استدلال سازمان ادعا کرد که نظام حکومتی انگلستان طی هزاره اخیر هیچ تغییری نکرده است. اما همچنین باید سؤال کرد که اگر سیستم فعلی انگلستان که پادشاه هیچ نقش اجرایی ندارد در زمان هانری هشتم که به خودکامگی معروف بود اجرا میشد آیا جز هرج و مرج و از هم پاشیدگی حاصلی برای کشور داشت؟ اینکه بگوییم امروز نظام همان نظام ولایت فقیهی است که قبلا – البته بر اساس ضرورتهایی که جای بحث دارد – بوده چیزی جز حقه بازی و مار کشیدن به جای نوشتن مار نیست.

         نوشته بودی که بیسوادی، در عین خود علامه بینی، از دردهای بی درمان خارج از کشور است. با تجربه ای که من دارم به عقیده من بی اطلاعی و داشتن تصویر معکوس از وضعیت در داخل کشور که سازمان مجاهدین خلق به کمک رسانه های غربی به عمد بر آن دامن میزند مشکل بسیار جدی فعالین در خارج از کشور است. به همین دلیل هم اصرار دارم که ایرانیان خارج کشور حتما در حال حاضر که شرایط مهیاست به ایران رفت و آمد داشته باشند. مطمئن هستم که هر کس گشتی در تهران بزند قطعا نظرش به میزان زیاد در خصوص خیلی از مسائل تغییر خواهد کرد. خیلی ها در داخل ماهواره دارند و بعضا برنامه های سیمای مقاومت  را هم میبینند. تنها برنامه ای که بدردشان میخورد فیلم های سینمایی است و گرنه بقیه اش مشخص است که ربطی به مردم ایران ندارد و مخاطبین همان افراد خارج از کشور و از ما بهتران هستند. چندی پیش رانندگان شرکت واحد اعتصاب کرده بودند و خیلی شلوغ شده بود و درگیر هم شده بودند و چند نفری را هم به اوین آوردند. با یکی از آنها هم اتاق شده بودم که آتشش هم خیلی تند بود. اتفاقا همان موقع مطالبی که سازمان در سایت هایش در خصوص آنها نوشته بود به دستم رسید. برایم مسجل بود که سازمان این مطالب را نه برای مردم ایران بلکه برای همان کسانی که شناختی از وضعیت در داخل ندارند نوشته است. در داخل کشور خیلی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی هم پشت حرکت رانندگان شرکت واحد بودند و کارشان هم به نتیجه رسید و موضوع از اساس با آنچه در سایت ها تبلیغ میشد متفاوت بود.

             در مورد …. و بقیه نوشته بودی. بسیار مشتاقم بتوانم با آنها مکاتبه داشته باشم. خیلی ها حتما کتابت را خوانده و احتمالا نظراتشان را فرستاده اند. فکر میکنم بد نباشد که بخشهایی از نامه هایی که برایت می آید را روی سایت بگذاری تا در واقع باب بحثی باز شود. از نامه های من هم به هر نحو صلاح میدانی میتوانی استفاده کنی یا به هر کس که خواستی بدهی و بخواهی تا برایم حتما نامه بدهد. بچه های جداشده سازمان در داخل کشور به نظر میرسد علیرغم تمامی محدودیت ها متشکل تر و فعال تر از خارج کشور هستند. تو حتما خیلی بهتر میدانی.

از اینهمه روده درازی جدا عذر میخواهم. به عنوان آخرین خاطره اینکه نوروز سال 1375 در لندن بود که یک کنسرت با شرکت عارف خواننده برگزار کرده بودیم. خانم جوانی به من مراجعه کرد و با "عمو" خطاب کردن من سلام و احوال پرسی گرمی نمود. او بلافاصله متوجه شد که من او را نشناختم و گفت که "من سروی هستم". سلام مخصوص مرا به او و همچنین به حنیف که نمیدانم مرا به یاد دارد یا نه برسان. از …… در نیوکاسل و سایر دوستان چه خبر؟ به هر کس که مرا میشناسد سلام برسان و بگو مایلم برایم نامه بدهند.  

 

قربانت

ابراهیم

 

 


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x