اصل نامه رسيده. در اين نامه مشخصات نگارنده نامه بنا به خواست وی نقطه چين شده است.

 

دوست عزيز، با تشکر فراوان بخاطر نامه بسيار محبت آميز شما، اميدوارم که نوشتار و افکارم، ذره ای مستحق نظر لطف شما بوده و توانسته باشم به اندازه خود قدمي کوچک در روشن گشتن حقايق برداشته باشم.

شما بدرستي در نامه تان يکي از اشکالات اساسي ايدئولوژی مجاهدين را التقاطي بودن آن دانسته و مهمترين عنصر وارداتي را بسط تئوری تکامل به تمامي صحنه ها پنداشته بوديد.

دوست عزيز، اعتقاد به هدف دار بودن تکامل و سمت دار بودن حرکت انسان و طبعا" اجتماع و بشريت يک چيز است و اينکه سازمان و يا حزبي خود را در نوک پيکان تکامل فرض نموده و بقيه را مرتجع، عقب افتاده، نا آگاه، دانسته و عادی بودن انسان را در حد حيوانيت و نجاست بداند، چيز ديگريست که ديگر از بسط تئوری تکامل حاصل نميشود.

و ايکاش التقاط ايدئولوژی مجاهدين محدود به ورود ايده تکامل در آن و در حد بحثهای "تبيين جهان" باقي ميماند. اما مجاهدين همانطور که در قرآن و نهج البلاغه بدنبال آيات و خطبه هائي ميگشتند که مهر تائيدی برای استراتژی مبارزه مسلحانه خود، تقدس شکنجه و "شهادت" و در نتيجه مشروعيت رهبری خود بر اين پايه ها بيابند، تا آنجا که توانستند از ايده های مارکسيست- لنينيستي و مائوئيستي و بحثهای باصطلاح علمي و منطق ديالکتيکي هم کمک گرفتند که برتری و در "نوک پيکان تکامل" بودن خود را به تمامي شيفتگان "ايدئولوژی" و گروههای "ايدئولوژيک" چه "مسلمان" و چه "مارکسيست" به اثبات رسانده و بدور از مردم و رای آنان، خود را رهبر نه تنها مردم ايران، بلکه جهان و پرچمدار تکامل بيانگارند.

به نظر من اگر ايدئولوژی مجاهدين اين آش شلقلمکار نبود و از هر گوشه ای آنچه که بدردشان ميخورد را در آن جمع نکرده و در عوض به يک ديدگاه و نگرش، چه اسلامي و چه مارکسيستي ... بسنده ميکردند راه نجاتي برای آنان ميتوانست و جود داشته باشد و کارشان به اينجا کشيده نميشد که حتي مجبورشوند دليل اصلي وجودی و مبارزاتي خود، يعني مبارزه با سلطه خارجي و حفظ استقلال کشور به هر قيمت را نفي نمايند.

متاسفانه علي رغم تمايل درونيم، شما با بحثتان مرا دوباره مجبور به فکر و سخن گفتن درباره مجاهدين کرديد، امری که بشدت سعي دارم از آن دوری بگيرم، چرا که آنرا بيفايده ميدانم. مطمئن باشيد که اگر ذره ای شک داشتم که ممکن است مجاهدين در ميان مردم، حتي تعداد محدودی از آنان هنوز جايگاه و مقامي دارند، و يا بحثها و "تئوريهای" آنان در ميان نسل جوان و روشنفکران ما خريداری دارد، مطمعنا" اين بحثها را مفيد دانسته و از ورود به آنها احساس بي حاصلي و اتلاف وقت نميکردم.

اما متاسفانه و يا خوشبختانه مدتهاست که به اين يقين رسيده ام که سازمان مجاهدين تنها و تنها برای مريدان آقای رجوی معني و اهميت دارد وبس.  و حتي آناني که از ايشان بعنوان "اپوزيسيون" چه در داخل بر عليه دموکراسي و چه در خارج برعليه استقلال کشور استفاده ميکنند، ذره ای شک ندارند که مجاهدين بعنوان يک سازمان مردمي، با شانس بجای گذاشتن حداقل نامي از خود در ميان مردم و در دل تاريخ مبارزاتي آنان، نه سالها، بلکه دهها سال است که مرده و خاکستر آنهم بر هوا شده است. وگرنه مطمئن باشيد که نه جناح راست حکومت ايران آنها را آنقدر بزرگ ميکرد و هر حرکت دموکراسي طلبانه ای را به آنها نسبت ميداد و نه اسرائيل و راست محافظه کاران امريکائي از آنها  برای باصطلاح افشای اسرار اتمي ايران سود ميجستند. (راست و چپ را من در داخل ايران حول محور دموکراسي و در ميان اپوزيسيون خارج روی استقلال تعريف ميکنم. توجه داريد که مجاهدين در داخل از اساس توجه ای به دموکراسي و جمهوريت و حق رهبری مردم نداشته و انتقاداتشان به حکومت اصولا" حول محور "خورده شدن حق رهبری مسعود رجوی" و نفي کامل آن است. و در خارج هم از قضا حول همين محوراست و مدتهاست که اصل استقلال را بفراموشي سپرده اند. به اين ترتيب به نظر من مجاهدين چه در داخل اگر نيرو و حرفي داشته باشند و چه در خارج در منتهای راست نيروهای سياسي، حتي راست سلطنت طلبان، قرار ميگيرند.)

اما از آنجا که شما بحث تکامل را مطرح کرده  و آنرا مسبب مصائب امروزی مجاهدين دانسته بوديد، بايد عرض کنم که به اعتقاد من، آنها فقط و فقط به دو اصل معتقدند و بس، نه امروز بلکه  به جرات ميتوان گفت بعد از انقلاب 1964 خود و يا شايد حتي قبل از آن و اين دواصل همانطور که بارها گفته ام عبارتند از: اول، حفظ خود به هر قيمت (منجمله خيانت به مردم، کشور و حتي نفي تمامي اعتقادات و تئوريهای گذشته خود) و دوم، اصل رهبری و يا بهتر بگويم حفظ روابط مريد و مرادی موجود. برای نمونه اجازه دهيد به اختصار به چند مورد اشاره کرده و بسرعت از آنها رد شوم.

نام سازمان: سازمان مجاهدين خلق ايران: هر کس که کوچکترين آشنائي با ساختار داخلي اين گروه داشته باشد و حتي از کنار آنها رد شده باشد، با داشتن ذره ای صداقت ميتواند شهادت دهد که نه تنها روابط دروني آنها هيچ گونه انطباقي با ساختار سازمانها و احزاب مدرن چه از نوع دموکراتيک آنها و چه از نوع باصطلاح مرکزيت دموکراتيک (احزاب مارکسيستي) ندارد، بلکه حتي شباهتي با ساختار سازمانها و احزاب توتاليتر و فاشيستي هم ندارد، چرا که حتي در آنها اگر فکر و اراده و خلاقيت فردی افراد آزاد نيست حداقل اعضأ در زندگي شخصي خود آزاد و خود مختارند. بنابراين سازمان دانستن آنها بمعني organization کاملا" غلط و بي معني است و تنها ميتوان آنها را فرقه و يا Sect, Cult  ناميد.

جهاد و مجاهد بودن هم اگر معني اسلامي آن متن نظر باشد، طبق تعريف قرآن و اسلام و ائمه شيعه، تنها در مقابل دشمن خارجي و نماينده آن معني و مفهوم دارد و بسط آن به مستبد داخلي شرايط بسيار خاص و محدود کننده دارد که با بررسي نهضت امام حسين ميتوان آنها را برشمرد. شايد مجاهدت آنها در مقابل حکومت  شاه را بتوان با فرض وابستگي آن حکومت به اجنبي و مزدوری فرهنگي، سياسي و اقتصادی شاه برای خارجي توجيه نمود، اما "مجاهدت" آنها در کنار و در خدمت جناح راست حکومت اسرائيل، جناح جنگ افروز نئوکانهای امريکا، نهضت Moral Majority و  ايونجليکانهای آمريکائي که جنگ با مسلمين و نابودی آنهارا هدف تاکتيکي و استراتژيک خود ميدانند بجد مورد ترديد است. تازه خود لغات جهاد و مجاهدت، سلاح و مبارزه مسلحانه که روزگاری جزو مقدسات و دگمهای مجاهدين بوده و باصطلاح مجاهدين روی آنها قسم ميخوردند هم بدرستي نميدانم بعد از تحويل دادن دو دستي سلاحها به آمريکا ديگر چه معني ای و چه جايگاهي در انديشه مجاهدين ميتوانند داشته باشند.  و اما "خلق" ، متاسفانه  نه  تنها سازمان امروز از اين لغت تنها و تنها برای تحميق هواداران خود استفاده ميکند، بلکه به اعتقاد من از روز نخست آنها ارزشي برای حق(حکومت و مالکيت) خلق و مردم قائل نبوده و نظر و خواست مردم از آغاز جايگاهي در تعيين استراتژی و تاکتيکهای آنان نداشته است. اساسا" اعتقاد به سازمان پيشتاز، تحت هر عنواني از سازمانها و احزاب پيشرو و طراز اول مارکسيستي گرفته تا باصطلاح معادل اسلامي آن، مثل موحدين زمان و حکومت را حق آنان دانستن، از اساس در تعارض است با حق حکومت و مالکيت مردم. و اين چيزی است که به اعتقاد من مردم آن را از آغاز حس کرده و گول شعارهای باصطلاح روشنفکرانه مجاهدين را نخوردند، وگرنه به حتم اين گروه با تحمل اينهمه زندان و شکنجه و اين تعداد کشته ميتوانستند حداقل جايگاه اندکي در ميان توده های مردم (و نه قشر روشنفکر جوان و غربزده) بدست آورند. آنها نه حکومت را حق مردم ميدانند و نه مشروعيت حکومت را مشروط به خواست خلق. وگرنه بعد از انقلاب، با معيار شکنجه و "شهادت" حکومت را حق خود ندانسته و مدعي "دزدی رهبری" نشده و به خواست اکثريت مردم (حتي اگر به اشتباه) تن داده و با آغاز مبارزه مسلحانه خود، کاتاليزور(سرعت دهنده) به قدرت رسيدن جناح راست حکومت و وقوع فجايع دهه 60 نميشدند.  

کلمه "ايران" را هم که چه گويم جز اينکه "عاقلان دانند". اين کلمه هم به نظر من از آغاز بي مسمي بوده و هست. مجاهدين امروز که خدا ميداند کلمه ايران برايشان چه معني ای دارد، مگر وجود آن در شعار ضد ايرانيشان "ايران رجوی ، رجوی ايران" و مساوی قرار دادن يک ملت و يک کشور و يک تاريخ و يک تمدن با يک انسان، به نظر من اگر به آنها پيشنهاد رهبری آقای رجوی در بورکينو فاسو را هم بدهند حاضرند در عوض تمام ايران با چند بمب اتمي امريکا و اسرائيل با خاک يکسان شود. اما مجاهدين ديروز هم تنها و تنها به دليل اصل بودن ايدئولوژی در نگاه و تفکرشان نميتوانستند متعهد به يک محدوده جغرافيائي خاص و يک فرهنگ و تاريخ مشخص بوده و در اعماق تفکرشان اصل برتر، اصل جهان وطني بوده است.

تمام اينها به اين معني نيست که من معتقدم که نبايد آنها را سازمان مجاهدين خواند. من به جد با کسانيکه مجاهدين را بنا به اين دلايل و يا هر دليل ديگری به اسم ديگر  خطاب ميکنند مخالفم و آنرا مانند اين ميدانم که اگر "يدالله" ای جرمي مرتکب شد اسم وی را عوض کرده و او را "يدال ابليس" بخوانيم و يا فردا قلم در دست گرفته و اسم هر محمد و علي و  حسن و حسيني که از راه اسلام منحرف شدند را عوض کرده و آنها را معاويه و شمر و يزيد بخوانيم. اسم سازمان مجاهدين خلق ايران متعلق به اين گروه است تا زمانيکه خودشان تصميم بگيرند که ديگر اسم بي مسمائي است و بهتر است که آنرا تغيير دهند. البته من وقتي در باره روابط گروهي آنها و اعضأ و هوادارانشان صحبت ميکنم از کلمه فرقه استفاده ميکنم، نه به منظور تغيير اسم ايشان و يا تحقير شان بلکه برای نشان دادن روابط حاکم بين آنان و مريدانشان. (اين توضيح را از اين بابت دادم که دوستي به من انتقاد کرده بود که چرا مجاهدين را فرقه خوانده و باصطلاح اسم آنان را عوض کرده ام.)

اگر به بحث شما درباره استفاده از تکامل برای در "نوک پيکان تکامل ديدن" آنها باز گردم، بايد بگويم که گرچه در بحثهای تبيين جهان مسعود رجوی و مجاهدين بر طبق سنت زمان و مشابه بسياری از گروههای مارکسيستي دهه 40 و50 آنها سعي کردند با استفاده از تئوری تکامل و علمي بودن آن نشان دهند که نشستن آنان "بر نوک پيکان تکامل" هم امری است "علمي"، و بر همين سياق سعي کردند، پيشگوئيهای خود را هم علمي و در نتيجه مطلق و ترديد نا پذير جلوه دهند، با اينحال بايد گفت که استفاده اصلي آنان برای جا انداختن اين ايده، نه از بحث تکامل بلکه از بحث ديالکتيک تاريخ و جهت دار بودن آن بود. بحث مراحل مختلف تاريخي از برده داری تا فئوداليته  و بورژوازی و سرمايه داری و مرحله تکاملي آن امپرياليسم، در واقع بحث اصلي بود که باصطلاح مرحله بعدی تاريخ را بطور "علمي" در تعلق نيروهای ضد امپرياليست و ضد استثمار قرار داده و به پيروزی آنان حتميت ميبخشيد. البته مجاهدين برای اثبات مدعي خود از قرآن و بحث مستضعفين و حتي بحث "امام زمان" هم استفاده کرده و ادعای خود و حتميت پيروزی خود را باصطلاح دوقبضه (هم  به شکل "علمي" و هم ايدئولوژيک و "اسلامي") برای اعضأ و هوادارانشان تضمين کردند. حال اينکه امروزه چه بر سر اين بحثها آمده و تکليف مبارزه "ضد امپرياليستي" و "ضد استثماری" مجاهدين چه شد؟ بقولي همگان دانند . و جالب اينستکه نه آنها و نه هوادارانشان بهيچ عنوان دم به تله نداده و از اساس مدتهاست که ديگر وارد اين بحثها نميشوند. حتي ديالکتيک بد بخت هم سرنوشتي بهتری از سرنوشت بحثهای "امپرياليسم و استثمار و حزب الله و موحدين زمان و ..." نداشته و گرچه سر آغاز بسياری از بحثهای به اصطلاح علمي از فهم منطق ديالکتيکي عبور ميکرد، عملا" اين منطق هيچگاه از بعد از انقلاب جايگاه و ارج و قربي در دستگاه تحليلي مجاهدين پيدا نکرد و عملا" آنها ترجيح دادند در تحليلهای سياسي، و تصميم گيريهای استراتژيک و تاکتيکهای خود به همان منطق فيثاغورثي عهد باستان بسنده کنند. در دنيای سياه و سفيد و بقولي دوبعدی مجاهدين (مثل هندسه فيثاغورثي که در دنيای دوبعدی کافي و کامل است) از اساس نيازی بفهم اصول ديالکتيک نيست. برای نمونه آنان چه نيازی دارند به اصل تغيير و "حرکت" توجه کنند؟ برای آنان همه چيز در سي خرداد 1360 متوقف شده است. نه جمعيت کشور تقريبا" دو برابر شده و ساختار اجتماعي و فرهنگي کشور دستخوش تغييرات بسيار شده، نه حکومت حرکتي داشته. نه ديوار برلين فروريخته نه شوروی از هم پاشيده خلاصه گوئي زمان با تظاهرات آنان از حرکت ايستاد و ديگر نيازی به دوباره نگری تحليلهای آنزمان در پهنه ايدئولوژيک و سياسي نيست.

فهم آنها از تضاد هم تنها باز در دوبعد (همان منطق فيثاغورثي عهد باستان يونان) معني دارد: "من و ما" در مقابل "مخالف من و ما" . هر کس از ما نيست بر ضد ماست. در اين منطق همه چيز منجمله انسانها و جريانات سياسي مشابه شکلهای دوبعدی هندسي فرض شده و يا با يکديگر برابرند و يا نا برابر. مثل قضيه هندسي که دوخط برابر با يک خط ، با هم برابرند. در منطق آنان نيز برای فرضا" اثبات یک امر در مورد يک فرد، کافي است که ثابت شود که فرد مزبور، رابطه ای، دوستي ای ، با فرد ديگری مشمول آن امر دارد و قضيه حل است. اصل تغييرات کمي به کيفي هم که ديگر جای خود دارد ، وقتي اصل تغيير و حرکت در ديدگاه آنان جايگاهي نداشته باشد ديگر کميت و کيفيتش چه محلي ميتواند داشته باشد.

علاوه بر استفاده از بحثهای مارکسيستي و بخصوص بحث "پيشتاز" و حزب "پيشتاز" لنين مجاهدين برای پيشتاز قلمداد کردن خود و بخصوص رهبری خود از بحثهای اسلامي و بخصوص شيعه نيز کمال استفاده را کردند. آنها گرچه هيچگاه علنا" رهبر خود را امام نخواندند، اما رهبری ايدئولوژيک آنها، حدود و اختياراتش، نه تنها از "امام" شيعه نه به معني عام آن بلکه به معني خاصش، چيزی کم ندارد، بلکه بجرات اگر 12 امام شيعه حلال خدا را حرام نکرده و حرام او را حلال نکردند. اين رهبر ايدئولوژيک نه تنها اينکارها را کرد، بلکه حدود و اختيارات خود را به حد خود خدا رساند. اگر شرايط امام را علم و عصمت و وصايت بدانيم. مجاهدين از بعد از انقلاب به شکلهای گوناگون و در مناسبتهای مختلف سعي کرده اند اين صفات را به رهبری خود نسبت دهند. علم رهبری خود را و عالم بودن وی در زمينه های ايدئولوژيک و سياسي را به خود و اعضأ خويش حقنه کنند. شايد بدرستي وی در دوران قحط الرجال بعد از 54 در درون سازمان مجاهدين عالم ترين بود، اما شما بايد سری به درون تشکيلات مجاهدين بزنيد و ببينيد که افسانه اين "علم" و "هوش" و "عقل" و "معرفت" بکجاها که نرسيده. جالب اينستکه امروزه نه تنها مجاهدين بلکه حتي دورترين هوادارانشان و شايد حتي بسياری از جداشدگان مجاهدين نيز جرات شک به اين علم را بخود نميدهند و يکي نيست که اين ميان سئوال کند که از حفظ بودن چند جمله از لنين و مارکس و مائو و چند آيه قرآني و چند جمله از نهج البلاغه که منطبق نظرات مجاهدين بوده است چه مسئله جدی توانسته از مجاهدين حل کند و اساسا" در دنيای امروزه که ديگر بسياری از بحثهای مارکسيستي مهر خارج از تاريخ مصرف خورده اند، دانستن و يا ندانستن آنها چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ در زمينه سياسي و اجتماعي هم که موضع گيريهای مجاهدين و پيشگوئي های رهبری آنان نشانگر "علم" ايشان است. بحث وصايت را هم مجاهدين با تکرار يک گفته توسط عباس داوری سعي کرده اند حل کنند. اگر به نشريات مجاهد بخصوص در مقاطع انقلابهای ايدئولوژيک آنها مراجعه کنيد تقريبا" در تمامي آنها يکي از جملات زينت بخش مجاهد اين جمله عباس داوری است که گوئي از سعيد محسن شنيده که بعد از شهادت رهبری مجاهدين امر رهبری بر دوش مسعود رجوی خواهد بود و سختيها و ... بر دوش او خواهد افتاد. و اما بحث عصمت: مجاهدين از آنجا که طبق نظريه شيعه و محدود بودن عصمت به چهارده معصوم، نميتوانستند رهبر خود را معصوم اعلام نمايند، خيال همه اعضأ و هواداران را راحت کرده و در انقلابهای ايدئولوژيک خود از آنها امضای معاصي ميگرفتند، به اين معني که آنان پذيرای هر معصيت رهبری خود الي ترک مبارزه با حکومت شوند. به اين ترتيب امام مجاهدين با نام مستعار رهبری ايدئولوژيک ساخته و پرداخته شد.

سرتان را درد نيآورم، اينکه مجاهدين از چه بحثهائي استفاده کردند و دستگاه ايدئولوژيک و فلسفي خود را بهم بافدند، به اعتقاد من ديگر اصلا" مهم نيست چرا که به جرأت آنان بهيچيک از بحثهای پايه ای خود وفادار نمانده و حتي امروزه بحثهای استراتژيک و تاکتيکي و سياسي آنان نيز معلوم نيست تکليفشان چه شده و چه ميشود. برای مثال وقتي آنها سلاحهای خود را دودستي تقديم سربازان آمريکائي کرده و در دادگاههای اروپائي قسم و آيه ميخورند که ديگر دست به سلاح نخواهند زد، ميتوان از آنها پرسيد پس تقدس "سلاح" و "مبارزه مسلحانه" به کجا رفت؟ و بدون سلاح و مبارزه مسلحانه تکليف بحث "سرنگوني" شما چه ميشود. و آيا ميشود از آنها سئوال کرد که وفتي دليل وجودی يک پديده از بين ميرود و يا نفي ميشود، آيا زمان آن فرا نرسيده که بحث و دليل وجودی نويني برای خود ارائه کرده و در نام خود نيز تجديد نظری نمايند؟

با سلام مجدد به شما و آرزوی موفقيت برايتان مسعود

 

 


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x