محمد عزيز، با سلام و تشکر بسيار بخاطر اي ميل محبت آميزت.

 

از اينکه خواهان نگارش مطلبي چه انتقادی و چه افزوني درباره مقالات و نامه های نوشته شده توسط من و يا ابراهيم هستي خوشحالم و بي صبرانه منتظر آن هستم.

در نامه ات از فرهنگ خشونت ياد کرده بودی و اينکه چرا زندان و چرا زندانبان و شکنجه و اعدام؟ و اينکه فرهنگ خشونت مانع رشد آزادی و دموکراسي در کشور ما شده است. ضمن تائيد حرف تو، در اين مورد حرف بسيار است که من هم بسهم خود در مقالات و نامه های گذشته ام بسيار درباره آن نوشته و شکوائيه کرده ام. امروز وقتي به وب سايت قلم مراجعه کردم در آن نامه ای ديدم از آقای شمس حائری خطاب به خودم. نميدانم چرا وبه چه دليل آنگونه که وی نوشته، ايميلش برگشت خورده و به من نرسيده؟ بهر صورت قصد دارم در اولين فرصت پاسخ وی را داده و از مشگل پيش آمده پوزش بخواهم. همانطور که لابد تو هم آن نامه را خوانده ای وی در مطلب خود از خشونت و مبارزه مسلحانه صحبت کرده و پايه مشگل و حتي شگل گيری فرقه را به آن نسبت داده است. دريک کلام من هم موافقم که هر سازمان معتقد به مبارزه مسلحانه و حل معضلات از طريق بکار گيری خشونت، درجوهره اعتقادی و شکلي خود شرايط لازم جهت تبديل به فرقه را دارد. اما بقول معروف هر گردوئي گرد است، اما هر گردی گردو نيست. در جهان بسيارند فرقه ها که معتقد به خشونت نيستند و صلح، عشق .. تم اصلي فلسفه آنهاست. باری بنابراين بحث پيرامون خشونت و مصيبتهائی که اين طرزتفکر برای کشور و ملت ما آورده است را به زمان پاسخ به آن نامه موکول ميکنم.

و اما درباره مقاله تو تحت عنوان "درباره قلم". قبل از هر چيز بايد بگويم که از خواندن آن بسيار لذت برده و احساس کردم حرفت از دل در آمده و لاجرم بر دل خواهد نشست.  

وقتي آنرا ميخواندم بي اختيار ياد مقاله ديگری تحت همين عنوان افتادم. در آن مقاله چنين آمده بود:

 " رسالت قلم که پا بر سر سلاح به پيش ميرود، همان رسالت انسان است که در تحقق آزادی ميتوان آنرا خلاصه کرد. در اين اتحاد قلم سمبل آگاهي و بينش و سلاح (که عامل اجرائي است) مظهر خواست، اراده و عشق و شوراست….. پس جامعيت قلم در سلاح و بنيان سلاح در قلم است. پس صاحبان اين دو عنصر اگر به چنين اتحاد و وصلت بهجت اثری نپيوندند، پيوسته ناقص، عقيم و نا باور ميمانند. و ما امروز در صدد آن هستيم که در سايه اين وصلت که از آغاز بدان معتقد بوده ايم، در مسير خدا و خلق به ايمان باز هم بيشتر دست يابيم. در اينصورت اثبات کرده ايم که به رسالت و سوگند قلم وفاداريم، رسالت و سوگندی که مقدمتا" مستلزم صداقت و درستي است والا چگونه ميتوان از هدف و رستاخيز حقيقت جويانه و رستگار کننده آن دم زد؟ "

درست حدس زدی! مقاله فوق نوشته رهبر مجاهدين است و بعنوان سر مقاله در اولين شماره مجاهد آمده بود. در اين مقاله همانطور که مشاهده ميشود از وحدت قلم و سلاح سخن به ميان آمده، از قلم بعنوان سمبل آگاهي و بينش و از سلاح بعنوان مظهر خواست، اراده و عشق و شور ياد شده. خوب اگر ما آنزمان شعور و بينش امروز را داشتيم از همين اولين شماره و همين اولين سرمقاله و اولين درس رهبری مجاهدين راه خود را از وی جدا ديده و شايد ميتوانستيم حدس بزنيم که عاقبت اين جنبش به کجا خواهد رسيد.

"خواست و اراده ای " که در سلاح ماديت يابد و ظاهر گردد، خواست و اراده ايست که بر عکس قول نگارنده  مقاله  به عشق و شورا نمي آنجامد بلکه قاتل آنها شده و نفرت و استبداد را بر کرسي حکومت مينشاند.

به اعتقاد من قلم دارای يک جسم است و يک روح. جسم وی چيزی جدا از جسم سلاح نيست و اين همان چيزيست که احتمالا" نگارنده مقاله فوق از قلم در نظر داشته. جسم آن ميتواند از چوبي باشد که از آن چماق ساخته ميشود و يا از فلزی باشد که از آن مسلسل ميسازند و امروزه ميتواند کامپيوتری باشد که يک حرکت نرم افزارش ميتواند فرمان مرگ ميليونها را به آرمغان مي آورد. آنچه که مهم است روح قلم است که روح در دست گيرنده آنست. روحي که خرد دارد و روشنگر دنيای جهل است، روحي که خواستش درمنطق و کلامش هويداست و با چرخش هر لغتي سعي بر تفهيم آن به خوانندگانش دارد، روحي که گوش ميدهد و پند ميگيرد و اندرزش در کلامش است و نه در زور. روحي که اراده اش در ايستادگي اش بر حق و عقل است و نه ايستادگي بر حرف خودش، تنها به اين دليل که از دهان مبارک وی جاری گشته. جان بر چوبه دار ميدهد و برای به کرسي نشاندن حرف خود دست به سلاح نميبرد.  روحي که عاشق است و تنها از نفرت، نفرت به دل دارد.

آری دوست عزيز اين قلم نه تنها بر پای سلاح راه نميرود، بلکه از آن گريزان است. در واقع سلاح وقتي ميآيد که قلم ميرود و به عکس زماني قلم ظاهر ميشود که سلاح محو گشته. دنيای قلم وسيع است و رنگين، درجائي که قبر سلاح تاريک است و خفيف. نه اين قلم هيچ سر سازگاری و دوستي با سلاح ندارد و باطل کننده سحر آنست.

نگارنده مطلب مورد نظر ميگويد رسالت و سوگند به قلم مستلزم صداقت است و درستي، من ميگويم روح قلم صادق است و راستگو، چرا که خردمند است و عاشق. در همان مجاهد شماره اول چشمم به مطلب ديگری از مجاهدين خورد، قسمتي از آنرا برايت دراينجا نقل ميکنم تا به طنز اين گفته رهبری مجاهدين پي ببری. مطلب درباره انقلاب بهمن ماه است و چنين ميگويد:

" … در قلب اين حماسه کبير (انقلاب ايران) مردی، چهره پرچمدار و قهرمان آن همچون خورشيد، تابناک تر از هر ستاره ميدرخشد. او که در حساسترين مقطع تاريخ مبارزات اين ميهن به عنوان پيشوا و تبلور شرف و آزادگي مردم ما، لقب امام گرفت، در شکوفائي و پيروزی يک نبرد حق طلبانه –اما نا برابر- نقش تعيين کننده ای ايفا کرد و بدين ترتيب شکل تازه ای از درگيری و پيروزی حق بر باطل در تاريخ ثبت شد. بي ترديد برای کمترين پيشوائي همچون امام خميني عشق و فداکاری نثار شده است. قلب ميليونها انسان رنجيده و تحت ستم با نام او سرود آزادی سر داد، و مرگ اهريمن زمان را تداعي ميکرد. نامي که رژيم شاه خائن با همه قدرت و عظمت ضد خلقي و سرکوبگرانه اش، ميخواست فراموش شود، تا آنجا که از حبس و شکنجه آزادگاني که جسارت دم زدن از نام و ياد او را داشتند، ابائي نداشت. "

آری اين همان" خورشيد" ، همان "پيشوا"، همان "قهرمان"، همان "شرف آزادگي " و همان "امامی" است که بعدها درفرهنگ مجاهدين ملقب به القابي ديگری گشت که لازم نميبينم قلم خود را به تکرار آنها آلوده کنم. يادم ميآيد فروردين 60 بود که مجاهدين يکی از اعضأ خود را جهت توجيه ما به خارج فرستادند، توجيه اينکه چرا بزودی حرکت سياسي به آخر خط خواهد رسيد و حرکت نظامي آغاز خواهد شد. وی در بخشي از بحثش گفت: "خميني متعلق به جناح راست ارتجاعي است و اين امريست که ما از آغاز و حتي از زندان نسبت به آن آگاهي داشتيم و ميدانستيم ديری نخواهد گذشت که وی پروسه خود را تکميل خواهد کرد و به جناح ارتجاع، ضد خلق و ضد انقلاب خواهد پيوست."  من در خلال اين بحث دچار مشگل بزرگي شدم و آن اين بود که اگر آنها ميدانستند که خميني متعلق به جناح راست ارتجاعي است چگونه او را خورشيد، امام و رهبر انقلاب اسلامي خواندند؟! قبل از ادامه بحث لازم است همين جا نکته ای را ياد آور شوم که رهبر مجاهدين مدعي است که مجاهدين همواره از "اسلام انقلابي " اسم برده و هيچگاه از "انقلاب اسلامي" اسمي نبرده اند. در حاليکه اگر بطور نمونه، به مجموعه اعلاميه های مجاهدين جلد اول صفحه 42 آن مراجعه کني خواهي ديد که در اين اطلاعيه بروشني و وضوح از خميني بعنوان "رهبر انقلاب اسلامي" اسم برده اند. و اين از اهميت بخصوصي برخوردار است، چرا که پذيرش انقلاب بعنوان انقلاب اسلامي و پذيرش رهبری آن الزاماتي برای مجاهدين به لحاظ اعتقادی بهمراه ميآورد که آنها بسهولت و راحتي نميتوانستند بر عليه اين حکومت دست به سلاح ببرند. خوب اينهم از "صداقت و درستي" مجاهدين که در باره آن حرف بسيار است. به بحث قبلي باز ميگردم. مشگل من با حرف آن عضو مجاهدين اين بود که چگونه آنها به خود اجازه داده  اند که از يک "مرتجع" در ماهيت گر چه هنوز ارتجاع به فعل نيآمده باشد با عنوان امام و رهبر انقلاب اسلامي ياد کنند؟ آيا اين همان نفاقي نيست که ما به آن متهم ميشديم؟ اگر وقت کرده باشي و خاطراتم را خوانده باشي بقيه قضيه و پاسخ مجاهد مربوطه و سياه بازی ای را که به راه انداخت ميداني و با تکرار آن سرت را به درد نميآورم.  يادم ميآيد پس سخنراني امجديه خميني در باره رهبری مجاهدين گفت: " پسرک مي خواهد رهبر شود"  و بعدها ديديم که همسر وی همين گفته را، با عنوان حق رجوی، حقي که از او ربوده شده و بايد به وی بازگردانده شود تکرار کرد.

 بگزريم موضوعي که ميخواهم اينجا به آن اشاره کنم اينستکه اگر نگارنده مطلب مورد نظر ما ذره ای به بخش آخرين مطلب خود، يعني شرط صداقت و درستي مومن بود چه پيش ميآمد و مسير انقلاب و مردم ما به کجا ميآنجاميد؟  اگر آنها به رای و اجماع مردم تن داده و رهبر انقلاب را به درست و يا به غلط ، آنگونه که از جانب اکثريت قريب به اتفاق مردم معرفي و برسميت شناخته شده بود، ميپذيرفتند و به رای وی تن ميدادند، و درعين  حال سعي ميکردند با استعانت از روح قلم و نه زور سلاح حرف خود را زده و به رای مردم در پذيرش و يا رد آن تن دهند حرکت اجتماعي – سياسي کشور ما چه سمت و سوئي پيدا ميکرد؟ آيا در اينصورت انحصارطلبان آنسو، ميدان عمل  و محمل تبليغي لازم برای رشد و انحصارطلبي را پيدا ميکردند که با چماق خود آزادی کش مردم شوند؟ آيا صدام به خود جرائت ميداد که به کشوری انقلابي و مردمي متحد حمله کرده و جنگي خانمسوز را برای سالها به مردم ما تحميل نمايد؟ اين آيا ها و صدها آيای ديگر به اعتقاد من تماما" مشروط به يک اگر هستند. اگر نگارنده مطلب فوق متعهد به صداقت و درستي در گفتارش و نگارش قلمش بود.

اينجاست که به بخشي ديگر از مطلب ارزشمندت ميرسم. بحث راستي و خرد و ارزش و جايگاه آنان در فرهنگ ايران باستان. همانطور که ميداني ايرانيان باستان قبل از ظهور زرتشت همچون ساير اقوام آريائي خدايان بسيارداشتند. خدای آسمان، خدای خورشيد و ماه و خدای زمان و ... اما در ميان تمام اين خدايان دو خدا از هم برجسته تر و مهمتر بودند. خدای قادر و بزرگ (اهورا) و خدای خرد، عقل و انديشه (مزدا). زرتشت با نفي تمامي خدايان ديگر توحيد خود را براعتقاد به اهورا مزدا پايه گذاشت و بعبارتي درسش به ملت ما اين شد که بزرگي و خرد جدائي ناپذيرند. بزرگي نيست که خردمند نباشد و خردمندی نيست که بزرگ نباشد. وی اندرز خود را با سه شعار گفتار نيک، پندار نيک، و گفتار نيک ، به پايان رساند و اهميت راستي را به آنجا کشاند که عکس آنرا اوج پليدي و تصوير مجسم اهريمني ناميد. بي ارتباط نبود که ايرانيان سرزمين خود را سرزمين نجبا و شرافتمندان، سرزمين "اير" (ايران) ناميده و مينامند. امروزه بغير از ايران تنها يک کشور ديگر هنوز خود را با همان نسبت اوليه مينامد و آن ايرلند است. و باز بهمين دليل راستي دوستي و حق طلبي ايرانيان بود که آنها را يکی از نخستين اقوامي کرد که بسرعت و بسهولت و بدون کوچکترين مقاومتي توانستند پيام راستين اسلام را درک کرده و شيفته حق گوئي و عدالت جوئي اسلام گردند. ديني قويتر، کاملتر، مدونتر و مدرنتر از دين باستانيشان. در چنين فرهنگ قومي ای جائي برای خشونت و آدم کشي نبود مگر به اجبار و در مقابله با تجاوز خارجي که حق دفاع هر موجود زنده است. اگر تاريخ ايران را ورق بزني شايد تنها بتوان از نبرد کورش با مادها جهت ايجاد وحدت بين اقوام ايراني از جنگي ميان ايرانيان نام برد. جنگها و خون ريزی هائي که تحت عنوان جنگهای ايلي از آنها ياد کرده ای عمدتا" مربوط به اقوام مغول و ترکي است که به ايران مهاجرت کرده و با خود فرهنگ خون ريزی و جنگ را هم به ارمغان آوردند. اما حتي آنها بعد از چندی تسليم فرهنگ ايراني ميزبان گرديده و آنرا فرهنگ غالب خود کردند. در اينجا ميخواهم نکته ای را درباره بخشي از مطلبت ياد آور شوم که با اجازه نخست بخشي از مطلب تو را آورده و بعد بحث خود را مطرح ميکنم. تو در بخشي از مطلبت نوشته ای :

 " یکی از ویژگی های برجسته چند قرن اخیر کشورهایی چون ایران، استفاده از "ابزار خشونت" و در نتیجه نهادینه کردن " فرهنگ خشونت" در اشکال مختلف آن در زندگی سیاسی مردم ایران و نخبگان آن بوده است. در واقع پیدایش "خشونت و ترور"  به بستر تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ما باز می گردد و تقریباً تمامی نظام های سیاسی ایران در چند قرن گذشته، ساختار قبیله ای داشته که پادشاهان مختلف، از عشیره های مختلف، بر مردم حکومت می کرده اند و جابجایی قدرت در تمامی این حکومت ها نیز تنها از طریق نظامی صورت گرفته است. یعنی این باور نادرست در قلب و ذهن نهادینه شده است که راه حل تغییر "سلاح و خشونت" است."

همانطور که ميداني پس از تضعيف حکومت خلفا در بخشهای مختلف ايران حکومتهای محلي ايراني از قبيل سامانيان و صفاريان و ...  بوجود آمدند که در بسياری موارد با يکديگر در صلح و صفا بوده اند، در واقع به همين دليل اين دوران يعني قرنهای هشتم و نهم ميلادی بعبارتي دوران رنسانس ايراني بوده است، دوراني که دانشمنداني چون ذکريا، ابوريحان و .. ظهور کردند و فيلسوفاني چون فارابي به بحث پيرامون دموکراسي پرداخته و بر خلاف فلاسفه يوناني آنرا و نه حکومت صالحه ديکتاتوری را بهترين نوع حکومت ناميدند. پس از فارابي اين بوعلي بود که وارد ابعاد ديگر فلسفه شده و به آن جان نوئي داد و در عين حال در علم پزشکي سدهائي را شکست که کتابهای خود را درس و مشق پزشکان شرق و غرب تا قرن 18 و 19 نمود. باز در همين دوران بود که بحثهای معتزله در ايران ابعادی نوين پيدا کرد و وارد فرهنگ تشيع شد و بر خلاف ساير مسلمانان بحث اختيار و ( آزادی) از بحثهای جدائي نا پذير مذهب و فرهنگ ما شد. آری ما در اين دوران شرايطي را پشت سر ميگذاشتيم که اروپا بعدها در قرنهای 15 تا 17 تحت عنوان دوران  رنسانس و عصر روشنگری ميزبانش گرديد. اين حرکت عقلاني و روشنفکری و اين روح آزادمنشي و اعتقاد به حق اختيار انسان نميتوانست در سرزمين ما بوجود آمده و رشد نمايد مگر در سايه صلح و دوستي و آرامش و امنيت. صلح و امنيتي که بزودی با حمله  و هجوم و مهاجرت ترکهای غزنوی و بعد سلجوقي و خوارزمشاهي و بدنبال آنها مغولها بهم خورده و کشور ما را برای صدها سال دچار  هرج و مرج و ناآمني و خونريزی کرد. تا اينکه مجددا" صفويه توانستند حکومتي واحد تحت نام ايران را دوباره بنيان بگذارند. جنگ اوليه نادر بعد از صفويه در حقيقت بر عليه هجوم خارجي (افغانهای پشتو) و حمايت مغولهای هند از آنها بود گرچه برای  ايجاد وحدت مجبور بود چند شورش اقوام داخلي را هم فرو نشاند. بعد از افشاريه و زنديه به قاجاريه ميرسيم و جنگ آنها با زنديه و افشاريه. همانطور که ميبيني هيچيک از اين جنگها ربطي به فرهنگ ايراني ندارد. در همين جا لازم است خرج آذری زبانان را با کساني که فرهنگ قوم مهاجم ترک دارند را عليرغم مشابهت اسمي مصطلح در جامعه از هم جدا کنم که فرهنگ آذری ها ايراني اصيل بوده و سرزمينشان به قولي زادگاه زرتشت است و ستار و باقر. باری فرهنگ نظامي گری و سلاح دوستي و خشونت طلبي که تو از آن ياد کرده ای بيشتر به دوران دهه چهل و پنجاه هجری شمسي بر ميگردد که فرهنگ مارکسيستي و باصطلاح انقلابي آمريکای لاتين و چين توسط روشنفکران سوسياليست و کمونيست از غرب وارد کشور ما شد و چون بلائي نخبه کش کشور ما را با قحطي روشنفکر اصيل ايراني روبرو نمود. همانگونه که حکومت شاه مسحور و معشوق و مروج فرهنگ غرب و غلام حلقه بگوش حکومتهای انگليس و آمريکا بود، نخبگان ما نيز متاثر از فضای جنگ سرد خود باخته فرهنگ نوظهور انقلابي انقلابهای شوروی و چين و کوبا بوده و آنچه که در ميان اين دو قطب به ظاهر متضاد و بواقع هر دو متاثر از فرهنگ غريبه غربي فدا شد، فرهنگ اصيل ايراني بود. فرهنگ صلح، مدارا، تفاهم، عقل، انديشه و عشق و محبت. فرهنگي که سلاح را تنها در مقابل دشمن خارجي بکار ميبرد و در مقابل خودی از کلام سود ميجست و قلم.  علي رغم اين دو جناح غرب پرست و مروج فرهنگ غربي، بودند روشنفکران و سياستمداراني که در ايران متعهد به فرهنگ ايراني باقي ماندند. برای نمونه ميتوان از مصدق ياد کرد که هيچگاه حتي با علم به توطئه خارجي که بر عليه او در حال پخته شدن بود حاضر به کشتار دشمنان داخلي خود و کودتا چيان آينده نشد. انتقادی که همواره از طرف "سازمانهای  انقلابي" منجمله مجاهدين از وی شده و ميشود و آنرا بحساب ضعف پايگاه طبقاتي بورژوازی مصدق ميگذارند. اگر خاطرات مصدق را بخواني و به کلام او درباره مخالفانش توجه کني بيشتر مقصود مرا متوجه خواهي شد و فاصله فرهنگی وی با نسل بعدی روشنفکران را خواهي ديد. اگر يادت باشد يکی از طعنه های رجوی به خمينی همواره اين بود که چرا هيچگاه حکم جهاد بر عليه شاه نداد و حتي وقتي اعضأ مجاهدين پيش او رفتند حاضر به قبول مبارزه مسلحانه آنها نشد. به نظر من همانطور که امروزه ميبينيم اين حرکت درستي از جانب خميني بود و کاملا" منطبق با ارزشهای فرهنگ ايراني و اسلامي. در همين رابطه شايد بد نباشد در جائي ديگر صحبتي داشته باشيم که اگر حرکتهای باصطلاح چريکي و ترورهای دهه 40 و 50 نبود شايد ملت و کشور ما ميتوانست سريعتر و بدون خونريزی به آزادی و حکومت مردمي برسد و در واقع من بر اين نظر هستم که آن خشونت ها بمانند حرکات نظامي دهه 60 مجاهدين بر عليه حکومت فعلي نه تنها حرکت آزادیيخواهانه مردم را جلو نينداخت بلکه موجب تاخير جدی آن شد. بهر صورت آنچه که ميخواستم رویش تاکيد کنم اينستکه فرهنگ خشونت در کشور ما نه بومي است و نه نهادينه شده و خوشبختانه غالب هم نيست و بجرأت ميتوان گفت که فرهنگ صادراتي باصطلاح انقلابي دهه 40 و 50 دارد از کشور ما رخت بر ميبندد و اين همان چيزيست که سازمانهای "انقلابي" ديروز را به فغان آورده و اگر بخاطر داشته باشي پيکار در دوران انقلاب فرهنگي آنرا ننگي بر دامان مردم ايران ديد که از "انقلابيون" خود با سلاح حمايت نميکنند و انقلاب آتي را شروع نمينمايند. خوشبختانه روشنفکران نسل جديد از اين فرهنگ فاصله گرفته و بسرعت و بسختي دارند با سوزن کوه کننده و فرهنگ اصيل ايراني را از لابلاي اوراق زرد شده قديمي بيرون کشيده و دوباره ارج مينهند.

با آرزوی موفقيت هر چه بيشتر تو و دوستانت. مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x