لينک به نامه مسعود جاباني.

پاسخ به نامه و بحث پيرامون جدائي دين از دولت.

مسعود عزيز، سلام، نامه گرم و محبت آميز تو را چند روز قبل دريافت کردم، در آن نکات و مسائلي را مطرح کرده و پرسيده بودی که پاسخ کامل و جامع به آنها ميتواند کتابي قطور باشد.

نامه ات در واقع دو بخش دارد: بخش اول درباه فرقه است و بحثي که پرفسور دانشگاه ليدن درباره آن کرده بود و بخش دوم درباره جدائي دين از دولت و نظر من در اين خصوص:

 

ابتدا بخش اول: نخست درباره شستشوی مغزی، راستش را بخواهي عليرغم اينکه اين لغت بمرور تکرار ميشود و شايد يکی از قديميترين بحثهای مربوط به کارکردهای فرقه باشد، و من هم شايد نا خود آگاه در جائي از آن استفاده کرده باشم، اما بايد بگويم که من زياد به آن معتقد نيستم و درواقع بدرستي نميدانم که افراد مختلف وقتي آنرا بکار ميبرند منظور مشترکي دارند و يا خير و آيا يک معني مشخصي متن نظرشان هست و يا نه. باری من نيز بنوعي با پرفسور مربوطه درخصوص اينکه فرد در فرقه اراده خود را از دست نميدهد موافقم. در واقع وقتي تو در فرقه هستي نه تنها اراده ات را از دست نميدهي بلکه بدليل آنکه اراده ات يک جهت مشخص و واحد پيدا کرده است، ميتواني مدعي بشوی که بمراتب از قبل قويترشده و منسجم تر و قاطع تر و پابرجاتر از گذشته عمل ميکند. بحثي که من با همه منجمله متخصصين امر دارم اينستکه فرقه تنها چيزی را که از فرد ميگيرد قدرت دفاعي فردی و شخصيت او است که حربه دفاعي اش در مقابل تجاوز دنيای خارج از خود ميباشد. و نه چيز ديگر. (شايد برای آنکه اين بحث به بحث بعدی گره بخورد اين درست بمانند کاریست که امروز غرب ميخواهد با ما بکند، يعني گرفتن فرهنگ و دين ما تحت عنوان خصوصي سازی آن. رفتن فرهنگ همان و موم شدن ما در دست غرب همان.) درست مثل بيماری ايدز که به سيستم دفاعي تو حمله ميکند و آنرا از کار مياندازد. فرد در اثر بيماری ايدز نه کور ميشود و نه کر، اما چون سيستم دفاعي اش از کار افتاده در مقابل هر بيماری ای هر چقدر هم نازل قدرت دفاع از خود را نداشته و بزودی از پای در ميآيد. کار کرد فرقه هم اينچنين است با خنثي کردن شخصيت فردی تو و نفي گذشته و روابط تو با محيط پيرامون ات و بر هم زدن ارزشهای فردی، اعتقادات، پرنسيبها و منطق فردی، شخص را از دارا بودن سيستم دفاعي و شايد بشود گفت ايدئولوژي فردی محروم کرده و اراده و منطق و تفکر او را در اختيار خود ميگيرد. آيا اين بمعني از دست دادن آنهاست؟ خير. تو هم تفکر خود را خواهي داشت و هم اراده خود را و هم منطق نويني که فرقه به تو داده است و هم اصول و قواعد و احساسات و عواطف جديد اهدائي فرقه را. در واقع همان انسان قبلي هستي با يک تفاوت که جهت گيری تمامي انسانيت ات  بجای مسير فردی قبلي ات هدف اعلام شده فرقه را نشان گرفته است. در واقع بنظر من تنها ضعف فرقه که ميتواند منجر به شکست آن در حفظ دائم مريدان فرقه باشد اينستکه برعکس نظر عمومي و رايج فرقه نميتواند فرد را شستشوی مغزی کرده و بعبارت ديگر خاطرات و حفظيات وی را بکل پاک و محو نمايد و در واقع همين خاطرات هستند که عليرغم سرکوب شدن روزانه شان در درون فرقه، گه گاه در اثر ديدن يک منظره، شنيدن يک آهنگ، استشمام يک بو، و يا حتي لمس کردن يک شي ميتوانند به ذهن خود  آگاه بازگشته و بهمراه بازگشت خود انبوهي از عواطف و احساسات سرکوب شده را زنده نمايند. اينجاست که فرقه به مخمصه افتاده و تنها راه دفاعي اش استفاده از عواطف جديد و يا عواطف انساني و يا اعتقادات ملي - مذهبي  ای است که در ابتدا باعث جذب فرد به فرقه شده. در مورد خود ما اگر به خاطر داشته باشي همواره در اينموارد  از غم و درد و رنج مردم و شکنجه و شهادت يارانمان در ايران سخن گفته ميشد و سعي ميگرديد ما را با دچار عذاب وجدان کردن از اين خاطرات و عواطف همراه آن جدا کرده و به مسير فرقه بازگردانند.

و اما در مورد سخنرانييت برای دانشجويان حقوق بين المللي شايد بتواني از بحثي جديد و از زاويه ای جديد وارد بحث فرقه شوی. يعني از زاويه حقوقي و آن اينستکه اولا" بايد با هر فرقه ای هر چقدر کوچک مثل يک دولت برخورد کرد و انتظاراتي را از آنها داشت که معمولا" از دولتها ميتوان داشت. چرا که حيطه اختيارات فرقه نسبت به مريدان نه تنها نسبت به دولتها کمي و کاستي ای ندارد بلکه در بسياری موارد افزون برآنهاست. در نتيجه عنوان  بحث حقوق بشر در مورد آنها  نيز بحثي است دقيق و درست، با يک تفاوت که من بر عکس بسياری از دوستان جداشده نميتوانم وارد بحث شکنجه و زندان شوم (عليرغم اينکه ممکن است در بسياری موارد صحت داشته باشند و من از آنها بي خبر بوده ام) من معتقدم که حقوق ضايع شده و شکنجه های اعمال شده بسا سهمگين تر و سختتر از حقوقي است که در کشورها زندانيان سياسي از آنها محروم ميگردند و شکنجه ها نيز بمراتب دردناکتر از شکنجه های جسمي است. کما اينکه در بسياری موارد فرد خود را شکنجه جسمي ميکند که از آن شکنجه های روحي خلاصي يابد. فرد در چنين سيستمي خود زندانبان خود ميشود و ميله های زندان وی نا مرعي بوده و در عمق وجود و روح خود او جاسازی شده اند. اخيرا" شنيدم محاکمه ای بوده است در مورد خانمي که عليرغم اينکه ميدانسته ايدز دارد با فردی مقاربت جنسي بدون حفاظ داشته و در نتيجه فرد مزبور را به ايدز مبتلي کرده. اگر توجه کني اين خانم نه فرد مربوطه را شکنجه داده، نه وی را کشته و يا آسيب جسمي به وی وارد کرده تنها از طريق انتقال اين بيماری سيستم دفاعي او را فلج کرده و به اين ترتيب برای  او درد و رنج و بيماری و مرگ زودرسي را رقم زده و در واقع هم او را ناقص العضو کرده و هم وی را بقتل رسانده. کار کرد فرقه هم بنوعي اينچنين است در ظاهر هيچ خطائي نکرده اند و هيچ جرمي را نسبت به هيچيک از مريدان مرتکب نشده و همه به اختيار خود در آن قرار گرفته اند. (درست مانند همان مردی که با آن خانم روسپي هم آغوشي کرده است.) اما از يک منظر ديگر است که ميتوان جرم و جنايت را ديده و مجرم را بجرم قتل و جرح محاکمه و محکوم نمود.

 

و اما بحث جدائي دين از دولت و يا سکولاريسم:

نميدانم هيچگاه سعي کرده ای جوهره يک کتاب چند صد صفحه ای نا نوشته را در يک نامه چند صفحه ای بيآوری ، يا نه ؟ مطمعنا" هر چه بگوئي و بنويسي بحثت بطور قطع ناقص خواهد بود و استدلالت معيوب.  اما سعي ميکنم با توجه به محدوديتهای موجود، در حد پاسخ به يک نامه، به آنها بپردازم، و اميدوارم باشم که اين باب، شروع بحثي عمومي باشد دگم شکنانه برای ديدن واقعيتها و حقيقتها، بدور از مد زمانه و خواست غربيان برای ما شرقيان.

 

قبل از هر چيز اجازه بده يک گلگي بکنم و آن اينکه در چند وب سايت ديدم عين نامه ات به من را آورده ای با يک تفاوت و آن اينکه در نقل قول از نامه من به صادق در باره حزب الله از جائي شروع کرده ای که اينطور تداعي ميشود که گوئي من گفته ام که بايد حزب الله را تشکيل داده و ... در حاليکه اين عين خواسته و حرف مجاهدين بود که اگر درست به خاطر داشته باشم آنرا در صفحات آخر کتاب رهنمودهای کار ايدئولوژيک آورده بودند.

اگر نظر من در اين باره را خواسته باشي من شديدا" مخالف آن هستم. چرا که از نظر يک مسلمان و يا معتقدان به هر دين و مذهبي مالک اصلي و مالک همه چيز خداست و در نتيجه اين هيچ معني و مفهومي ندارد که ما روی اين مالکيت با اضافه کردن پسوند خدا تاکيد کنيم، و مثلا" بجای ميز و قلم من بگوئيم ميز و قلم خدا و ... مگر قصد سوء استفاده از نام خدا و توجيه خطا ها و پنهان کردن مالکيت خود، برای مثال جهت فرار از دادن ماليات و خفه کردن مخالفين خود با بهره گيری از نام خدا را داشته باشيم. جنايتهای مسيحيان در قرون وسطي و  در اسپانيا پس از شکست مسلمانان و اخراج اکثريت آنها به شمال آفريقا ، و در خلال جنگهای صليبي، بر عليه مسلمانان و يهوديان همه تحت نام دين و خدا و نسبت دادن آنها به خدا و دين انجام گرفت.  در دهه 60 هجری شمسي و حتي در حال حاضر هم، شاهد اين هستيم که چگونه افرادی تحت همين نام، (يعني حزب الله) اسلام  و حکومت و کشور را قبضه خود کرده و خطا ها، انحصار طلبي ها، اعمال ناشايست و حتي جنايات خود را با سوء استفاده از نام خدا توجيه کرده و هيچکس را جز خود مسلمان واقعي نميدانند، در حاليکه خود پيامبر اسلام وقتي دشمن قسم خورده اش يعني ابوسفيان گفت اسلام آورده و تشهد گفت، نتوانست اسلام او را نفي کرده و در نتيجه او را به عنوان مسلم پذيرفته و به ديگران هم امر نمود که او را در ميان خود بپذيرند.

خوشبختانه در اسلام و بخصوص تشيع، ما معتقد به اين هستيم که يک حکومت الهي که بتواند عدل واقعي را در دنيا برقرار کند تنها در زماني ممکن است که حاکم، فردی باشد عاری از خطا (معصوم) و مسلط بر تمامي علوم و دانشها (علم). شناخت و معرفي چنين فردی تنها از طريق معصوم ديگر عملي است که آنهم به اعتقاد شيعه مهدی معود است که فعلا" غايب ميباشد. بنابراين هر حزب و حکومتي، هر چقدر هم که  خوب و منطبق با عدل اسلامي باشد نميتواند خطا ناپذير بوده و در نتيجه نميتواند پسوند و يا پيشوند اسلام و خدا را با خود همراه کند. بهمين دليل من نه تنها با بکار گيری لغت حزب الله مخالفم بلکه با ناميدن کشور، با افزودن پيشوند جمهوری اسلامي هم مخالفم. شايد نزديکترين حکومت به حکومت اسلامي با استفاده از يکي از احاديث پيامبر که ميگويد اجماع امت من به خطا نميرود. حکومتي بر پايه اجماع مردم و يا به عبارت امروزی جمهور مردم است. چرا که لازمه برقراری عدل اسلامي معصوميت است و ما قبول داريم که بجز چهارده معصوم معصوم ديگری در امت اسلامي نبوده و نخواهد بود. در نتيجه نزديکترین چيز به معصوم با استعانت از همان حديث نبوی اجماع امت اسلامي است و درست بهمين دليل است که با حفظ مخالفت خود با بکارگيری کلمه جمهوری اسلامي به دليل عقلاني و لغوی، از آنرو که اجماع مردم ايران آنرا پذيرفت و بر نام کشورمان افزود، من نيز به آن گردن مينهم.

در خصوص جدائي دين از دولت بحث بسيار است، اما اجازه بده قبل از ورود به بحث اصلي چند نکته ديگر را هم روشن نمايم. اول تفاوت بين علمای مذهبي ما در اسلام است با روحانيون مسيحيت امروز غربي. از نظر من تفاوت بين آنها دقيقا" از آسمان است تا به زمين. در مسيحيت به آنگونه که توسط سنت آگوستين (354-430)(تاريخها همه ميلادی هستند) تئوريزه شد، انسان از ابتدای تولد، وارث گناه اوليه آدم بوده و در نتيجه گناهکار بدنيا ميآيد، مگر آنکه توسط کشيشي غسل تعميد داده شود و بعبارتي گناه اوليه او توسط نماينده مسيح و بنام او شسته گردد. به اين ترتيب کشيش مسيحي و بخصوص کشيش کاتوليک (و امروزه بشکل شديد تر آن در نيو ايونجليکان و يا نو مسيحيان )خود را در آسمان ديده، و از طريق پاپ به نوعي خود را متصل به خود مسيح و در نتيجه خدا دانسته، و اين قدرت را برای خود قائل است که ميتواند گناهان انسان را شسته و صعود وی به بهشت را تضمين نمايد. در واقع کار اصلي و ضرورت وجودی کشيش کاتوليک هم همين است، گوش دادن به اعترافات مردم و بخشايش گناهان آنها به نام مسيح. اينکه چگونه آنها بحثهای ديگر را تئوريزه کرده و حکومتي دنيوی برای خود به راه انداختند و ... بحثي ديگر است که به بخشي از آن در زير ميپردازم. اما در اسلام ما اساسا" مقوله ای به نام روحانيت به آن معنای که در مسيحيت بکار برده ميشود نداريم. شايد نمايندگان مذهبي ما به خاخام های يهودی نزديکتر باشند تا به کشيش های مسيحي. درست به همين علت است که تيتر درست آنها آنطورکه حتي خودشان تا قرن گذشته قبول داشته و آنرا بکار ميبردند، "عالم" است و نه روحاني. در واقع الفاظي که  امروزه بخصوص در کشور ما در ناميدن "علما" و يا بقول خميني "آقايان" بکار برده ميشود اکثرا" تقليدی است از دستگاه کاتوليک مسيحي که تاريخي حداکثر صدساله دارد (منظورم القابي مثل حجت الاسلام، آيت الله و ..است.). عالم مسلمان برعکس کشيش مسيحي به هيچ عنوان به  خدا و پيامبر و امامان وصل نيست، چرا که  حتي در تشيع آخرين نايبان امام آخر جانشيني برای خود معيين نکرده و صريحا" اعلام نمودند که ديگر تا زمان ظهور مهدی موعود نايبي و يا نقطه وصلي با او وجود نخواهد داشت. درست بهمين علت است که ما باب و بابيسم را نهضتي انحرافي و ملحد ميدانيم چرا که وی در ابتدا مدعي وصل به امام و ... شد. باری به اين ترتيب اولا" علمای اسلامي چه شيعه و چه سني انسان هائي هستند مثل من و تو با يک مسئوليت مشخص و آن فهم قران و حديث و کارهای گذشتگان دين و انطباق مشابهات دين با استعانت از محکمات دين با شرايط زمان و جامعه. بهمين علت آخرين درگيری بين علمای اخباری و اصولي در تشيع در صد سال قبل به نفع علمای اصولي خاتمه يافت و به اين ترتيب حق اجتهاد، حد اقل در تشيع زنده باقي ماند.

 در اسلام چون انسان از بدو تولد بر خلاف مسيحيت بيگناه  و مسلمان متولد ميشود و باز بدليل آنکه انسان در اسلام خود مستقيما" بدون هيچ واسطه ای به پروردگار خود وصل است نيازی به روحانيت از نوع مسيحيت نيست. علاوه  بر اين  علمای اسلامي بر خلاف کشيشان مسيحي از پائين انتخاب ميگردند و نه از بالا، يعني اين مردم هستند که حق اقتدا به اين عالم و يا آن عالم را دارند و حتي خود ميتوانند ادعای مجتهد بودن و اقتدا به خود را داشته باشند (نشانه ای ازدموکراسي اسلامي) در نتيجه  کار علمای اسلامي همانطور که از اسم آن هم بر ميآيد تحقيق و تفحص و دادن رساله (تز) ديني است رساله ای با تکيه به اصول دين و منطبق با نيازها و شرايط زمان و اجتماع. متاسفانه بسياری از اين "آقايان" بر خلاف وظيفه خود همين يک کاررا  هم نکرده اند و صدها سال است که کاری جز رونويسي از رساله های نسل قبل از خود و انتشار آنچه اسلافشان گفته اند به نام خود و انتقال آن به نسل بعدی هنری نداشته اند. بهمين  دليل است که با  تو همعقيده بوده و معتقدم که فقه امروز ما  بيشتر مشگل آفرين است تا مشگل گشا. و عملا" نميتوان شرع در جا خورده در تاريخ را در جامعه امروزی با تحولات و تغييراتي که داشته است پياده نمود و انتظار داشت جامعه ای سالم تر، عادلتر و آزادتر از غرب داشته باشيم. اما راه  حل چيست. تکليف روشنفکران و سياسيون خارج از کشور که مشخص است، آناني که قبله شان واشنگتن و لندن و پاريس است، يکصدا بحث جدائي دين از سياست را ميکنند در حاليکه بسياری از آنها حتي معني درست و تاريخي و اجتماعي اين شعار را هم نميدانند. همانطور که ميداني مجاهدين نيز که چهار نعل سعي بر غربي نماياندن خود دارند برای عقب نماندن از قافله از همان ابتدای تشکيل شورای تخيلي خود يکی از شعارهاي خود را بر همين پايه گذاشتند، غافل از تضادها و تناقض هائي که اين شعار با ساختار فرقه ای و باصطلاح اسلامي آنها دارد. در ايران نيز بسياری، حتي تعدادی از مذهبيون با ديدن افکار و اعمال باصطلاح حجت الاسلامها  و آيت الله ها و بي عدالتيها و جنايتهای آنها تحت نام خدا و اسلام، هم صدا  با خارج و غرب شده و همين شعار را تکرار ميکنند. برای نمونه از عبدالکريم سروش ميتوانم نام ببرم که خود يکي از سر علمداران "انقلاب فرهنگي" بود و امروز از اينکه به وی  لقب لوتر اسلام بدهند نه تنها  ناراحت نميشود بلکه آنرا پذيرفته و شايد به آن مفتخر هم باشد. غافل از اينکه اولا" اسلام هيچگاه در تاريخ نه  تئوری و نه اسباب و نه ماديت قدرت دستگاه کليسيای کاتوليک را داشته که بخواهد لوتر و پروتستانيسم داشته باشد و ثانيا" اميدوارم اين لوتر شدن ايشان بهمراه جنايتهای لوتر تحت نام دين نباشد. چرا که هدف لوتر از شعار  جدا کردن دين از حکومت برای  سخت گيری بيشتر در دين بود و معتقد بود که سياست دين را فاسد و مصلحت طلب کرده است. وی در حيطه خود چه بسيار افرادی را که به شکنجه و آتش کشاند که بلکه گناهانشان پاک کرديده  و با مرگ دردناک زودرس بتوانند به بهشت صعود نمايند. ديگر ميتوان از محمد مجتهد شبستری نام برد که او نيز بنوعي و بهمان دلايل ذکر شده همين شعار را در داخل کشور تکرار ميکند. در نقطه مقابل آنان هم  بعضي از "علما" به آنطرف  طيف رفته و در غياب امام همان حقوقي را برای  خود قائلند که پيامبر و امامان معصوم داشته اند و حتي فراتر از آنها و کسي هم نيست که به اين "آقايان" بگويد، وصيت کدام امام معصومي شما را بر اين جايگاه نشانده و معصوميت و علم شما را محک زده و تصديق کرده؟ و از کجا شما  بخود حق ميدهيد که  بر جايگاه پيامبر نشسته و حتي فراتر رفته و حقي را که خدا به انسان و امت داده از وی گرفته و آنرا در  تعلق خود بدانيد؟!

 اما بحث من اينستکه بنا به دلايل زير ما نميتوانيم و درست هم نيست که خواهان جدائي دين از سياست شويم، بلکه بايد علماي خود را وادار کنيم که بر سر کار و جايگاه  اصلي خود بازگشته و با استعانت از فهم زمان، شرايط امروزی جامعه و تحولات علمي دنيای امروز، قران، سنت، عقل، و احتمالا" اجماع و قياس فقه ای تدوين نمايند که مشگل گشا باشد و نه مشگل آفرين و عقب برنده  جامعه به  قرون وسطي.

در واقع در گذشته تنها وظيفه رسمي علمای اسلام داوری بوده آنهم بر اساس شرع که  باز ميبيني متاسفانه بخاطر در جا خوردن قوانين شرع در چند صد سال قبل، چه فجايعي در کشور ما و ديگر کشورهای اسلامي ببار ميآورد. اگر آنها براستي مسئوليت خود را انجام ميدادند، داوری اسلامي ما ميتوانست در دنيا نمونه باشد، چرا  که داوری اسلامي بر عکس داوری غرب چشم بسته نيست و چشم باز است. به اين معني که داور فقيه اسلامي بايد هم علم حقوق را بداند و هم علم دين را، هم صلاحيت حقوقي را داشته باشد و هم نسبت با ساير احاد اجتماع از طهارت اخلاقي و پاکي وجدان بيشتری برخوردار باشد. چنين داوری محدود به نوشتار کتابها و قوانين  حقوقي نشده و ميتواند في المثل در برخورد با دزدی که بخاطر گرسنگي دزدی کرده  است بجای مجازات وی، او را مستمری دهد و کمک نمايد که  کار و درآمد پيدا کند. ... حرف آخر اينکه اگر ما معنويت را تحت عنوان  جدائي دين از دولت از حکومت و نظام جامعه جدا کنيم  نه تنها نميتوانيم  به غرب برسيم بلکه شرق عقب افتاده ای باقي خواهيم ماند که علاوه بر مشگلات خود مشگلات غرب و بي اخلاقي غرب را هم خواهيم داشت.

 

و اما بحث خاص تر درباره سئوال تو و موضوع جدائي دين از دولت:

 بحث مورد نظر را ميتوان از سه دريچه ديده و آنرا ارزيابي نمود: دريچه اول زاويه تاريخي بحث است. تاريخ غرب و بخصوص تاريخ دوران رنسانس و عصر روشنگری غرب که منتهي به عصر مدرنيسم شد و پديد آمدن ارزشهای مدرن منجمله سکولاريسم شناخته شده امروزی. دريچه و يا بحث ديگر ميتواند نتايج مدرنيسم در دنيای امروز غرب و کاستي های آن از نظر فلسفي و اجتماعي است و اينکه چگونه ما ميتوانيم درعين پذيرش نقاط مثبت تمدن غرب مثل بحث حقوق بشر، از کاستي های آن و انحرافاتش دوری کرده و سيستمي بهتر را برای مردممان رقم بزنيم. بحث سوم ميتواند بحث شرق و تکامل فلسفه و نظام اجتماعي در شرق باشد، بعنوان يک آلترناتيو جدی برای آنچه که در غرب رخ داد. اين بحث را ميتوان هم از دريچه تاريخي ديد و هم از زاويه فلسفي.

بظور کلي سه موضوع است که شرق را از غرب به لحاظ فلسفه سياسي جدا ميکند، و ما از هر دريچه ای که وارد بحث خود شويم گريزی از ورود به اين سه موضوع و بر شماری تفاوتهای آن بين شرق و غرب نداريم. اين سه بحث عبارتند از: سکولاريسم، انديويدوآليسم و ناسيوناليزم. به اعتقاد من شرق از هر سه مقوله مذکور غريبه است و عليرغم کوشش فراوان استعمارو بهمراه آن روشنفکران غرب زده شرقي در قرن گذشته برای حقنه کردن آنها به ملل شرق، هنوز شرق در اين سه زمينه اندر خم يک کوچه است و به نظر من هيچگاه هم به شکر خدا نميتواند بطور کامل و مثل غرب پذيرای آنها شود. اين سه بحث با يکديگر در نزديکي تنگاتنگ بوده و بسختي ميتوان يکي را از ديگری جدا نمود.  بر عکس شرق در غرب نشانه های تاريخي هر سه بحث را از يونان و روم باستان تا به امروز ميتوان مشاهده کرد و تبلور و رشد آنها تا به شکل امروزيشان را جريان وار دنبال نمود. در واقع ميتوان مدعي شد که اگر وقفه و سکته ای در جريان تحول و بعبارتي تکامل آنها در غرب وجود داشته، به آن دليل است که مسيحيت متاثر از فرهنگ شرق در غرب غالب شد و برای غرب چندين قرن طول کشيد که مسيحيت را از ماهيت اولين خود خارج کرده و بر آن لباس غربي بپوشاند و شايد هم بکل از اصل خود آنرا جدا نموده و بيشتر شبيه اسطوره های  يوناني و روميش کند تا دين موسي و عيسي.

 

1- بحث از دريچه تاريخ

   الف – ناسيوناليسم: چه  يونانيان و چه روميان از آغاز تمدن خودشان معروف بودند با  داشتن احساسات ناسيوناليستي. ناسيوناليسم يونان و روم و اساسا" بسياری از ملل اروپا از آغاز بر پايه نژادی (ريسيسم) طرح و استوار شد. چه يونانيان و چه روميان ، هر دو خود را خاص ديده و بقيه ملل را بربر ميدانستند و مادون انسان. آنها بخود حق ميدادند که ملل ديگر را به بردگي گرفته و  در مقابل محروميت ملل ديگر، حقوق خاصي را برای ملت و نژاد خود قائل شوند. ناسيوناليسم يوناني با شکست از روم در سال 168 قبل از ميلاد به پايان خود رسيد و تا اواخر قرن نوزدهم و استقلال يونان از عثماني نامي از آن برده نميشد. اما ناسيوناليسم رومي به حيات خود ادامه داد تا دوران شکستهای پي در پي روم از اقوام مهاجر و ملل تابعه ، تقسيم آن به روم شرقي و غربي و بعد پذيرش مسيحيت توسط کنستانتين امپراطور روم در قرن چهارم ميلادی. مسيحيت با پيام اصل عقيده است و نه نژاد، تير خلاصي به نژاد پرستي و ناسيوناليسم باستاني روم و بطور کلي اروپا زد بطوريکه چندين قرن طول کشيد تا ريسيسم بتواند با چهره ای نو و شعاری نو تحت عنوان مليت (ناسيوناليسم) و وطن دوستي و وطن پرستي در اروپا ظهور کند. در واقع ضعف حکومت پاپ و کليسيای کاتوليک در اروپا و بدنبال آن جنگهای صدساله بين انگليس و فرانسه (1337-1437) و بدنبال آن جنگهای سي ساله اروپا (1618-1648) و بدنبال آن صلح نامه وستفاليا که شکل جديد اروپا را بر نقشه جهان ترسيم نمود، نقطه های آغازين و تکامل ناسيوناليسم مدرن اروپا محسوب ميشوند.

 

   ب- اندويدواليسم: مجدادا" اگر به تاريخ يونان و روم بازگرديم ميتوانيم مشاهده کنيم که ريشه انديويدواليسم در فرهنگ و تاريخ آنان بوده است اسطوره های يوناني و رومي و حتي شخصيتهای خدايان آنها معرف فرديت غليظ و مقدس و محترم بودن چنين فرديتي است. ( تضاد جدی با فرهنگ شرقي که فرديت را از اساس زشت و قبيح ميداند.) بازيهای المپيک يونان باستان و سختيها و در بسياری موارد تزويرهائي که ورزشکاران يوناني بکار ميبردند که در اين مسابقات لقب قهرماني را  به خود اختصاص دهند و يا شجاعت آنها در نبردها فقط و فقط به خاطر جاودان شدن نامشان معرف اين فرديت و يا بعبارت درست تر انديويدواليسم است. جالب است که توجه کني نه ما و نه اعراب و يا تا آنجا که من ميدانم بقيه ملل شرق در فرهنگ خود لغت دقيقا" معادل انديويدواليسم را ندارند و شايد نزديکترين لغت به آن همان فرديت باشد که لغتي است ابداعي و نو و با بار بسيار منفي. کما اينکه وطن پرستي و يا وطن دوستي هم کلماتي هستند ترکيبي و جديد ( و بنظر من نادرست) که در ترجمه ناسيوناليسم بکار گرفته ميشوند. (و يا بکار گيری يک جمله جهت ترجمه لغت سکولاريسم – جدائي دين از دولت).. باری در استوره جنگ تروی قبل از شروع جنگ راهبه ای به آشيل ميگويد که اگر به اين جنگ بروی کشته ميشوی آما اسمت در تاريخ جاودان ميشود و اين جنگ به نام تو در تاريخ ثبت ميگردد. آشيل عليرغم اينکه اين نبرد را جنگ مردم خود نميديده و با توجه به اينکه ميداند در آن کشته خواهد شد، با اينحال تنها و تنها به خاطر جاودان شدن در تاريخ و بعبارتي فرديت وارد اين جنگ شده و کشته ميشود. انديويدواليسم يوناني با ظهور فلاسفه نو افلاطون و رشد عرفان يوناني و بعدها مثل نژادپرستي آنها با ورود مسيحيت شرقي رقيق شده و جاي خود را به  تنزه طلبي نوع مسيحي داد. باز بحث انديويدآليسم در اروپا با شروع رنسانس و ظهور نقاشان، مجسمه سازان و معماران معروف ايتاليائي مثل ميکلانژ، داوينچي و يا رافائل و... تولدی نو پيدا کرد و با بحثهای فلسفي، شرايط طبيعي زندگي انسان و حقوق طبيعي و اينکه اساسا" تشکيل جامعه برای فرد است و نه بالعکس ستون اصلي فرهنگ غرب شد و به لحاظ سياسي به ليبراليسم و کپيتاليسم انجاميد.

   ج- سکولاريسم: باز با نگرش به تاريخ يونان و روم ميتوان ديد که علي رغم اينکه شاهان و فرماندهان جنگی اين دو کشور معمولا" قبل از شروع جنگها  از راهبه های مذهبي صلاح و مصلحت کرده و بشکلهای مختلف فال خوش يوم و يا بد يوم بودن نبرد خود را ميگرفتند، اما  بطور کلي دستگاه مذهبي بکل از دستگاه سياسي جدا بود. با مسيحي شدن روم و سرانجام با ضعف امپراطوران روم از يک سو و قوی شدن روز بروز دستگاه پاپ و بخصوص دوران پاپ گرگوری اول دستگاه سياسي و مذهبي در اروپا ادغام گرديد و حکومت مذهبي در اروپا شيوه متداول و رسمي گرديد. در واقع از اين پس بود که پاپها تاج شاهي را بر سر سلاطين ميگذاشتند. (اگر در تاريخ خوانده باشي نفي قدرت پاپ توسط هنری هشتم در انگليس و تاج بر سر خود گذاشتن ناپلئون (بجای انجام اينکار توسط پاپ) هر يک در زمان خود سر و صدای بسيار آفريد.) نقطه آغاز فلسفه سياسي جديد را شايد بشود نوشته شدن جزوه پرنس توسط ماکياولي(1469-1527) دانست. وی در واقع پيامبر عصر جديد سياست و حکومت بود چرا که او با بحثهای خود بحث سياست را از اخلاق جدا کرد و اخلاق را شرط حکومت ندانست. اين نقطه افتراقي جدی با بحث افلاطون و مدينه فاضله وی بود که توسط سنت آگوستين تبديل به يک فلسفه مسيحي شده بود. فلسفه ای که حکومت ايده آل را حکومت فيلسوفي عادل و بعدها در مسيحيت مقدس ترين فرد (يعني پاپ) ميديد. بعد از ماکياولي، لوتر(1483-1546) و کالوين(1509-1564) برای نجات مسيحيت و نه دلسوزی برای مردم و يا حکومت، با بيان اين نکته که حکومت سياسي در جوهره خود در بهترين شکلش هم فاسد است و خظاکار و در نتيجه چنين حکومتي دستگاه پاپ را آلوده و کثيف کرده، خواهان جدائي اين  دو دستگاه از يکديگر شدند. در واقع آنها بدنبال بازگشت مسيحيت به اصول اوليه دين، بدور از زرق و برق دستگاه پاپ بودند. کار ايندو گر چه با مقصد ديگری صورت گرفت اما نهايتا" منجر به اين شد که فلاسفه سياسي به فکر و تدوين بحث جدائي دين از دولت و يا سکولاريسم و بقول فرانسويان لائيسيته بي افتند. سرانجام جان لاک (1632-1704) سکولاريسم را تغريبا" بشکل امروزينش تدوين و معرفي کرد. در واقع وی نيز در معرفي سکولاريسم بحثش اين بود که چگونه ميتوان مسيحي بهتری بود. ايده سکولاريسم وی خود را در انقلاب آمريکا و تدوين قانون اساسي آن کشورنشان داد. در همين جا بد نيست بگويم که تفاوت اساسي ای بين سکولاريسم آنگلوساکسون متاثر از آموزه های جان لاک ( در کشورهائی مثل آمريکا و انگليس) با لائيسيته فرانسوی وجود دارد. چرا که در اولي نه تنها مذهب نفي نميشود بلکه بحث، عدم دخالت سياست در مذهب و بالعکس و استقلال کامل ايندو از يکديگر است. بحثي که عملا" تضادی ماهوی در دل خود دارد و همانطور که ميداني دارد بسرعت در هر دو کشور و شايد ديگر کشورهای انگلوساکسون مثل استراليا و کانادا به ضد خود تبديل ميشود. امروزه در آمريکا و به نسبت کمتری انگليس، نو مسيحيان دارند وارد فعاليتهای سياسي شده و بدنبال در دست گرفتن قدرت سياسي از درب عقب هستند. در فرانسه و فرهنگ فرانسوی بالعکس کشورهای انگلوساکسون بحث، عدم دخالت سياست و دين در محدوده يکديگر نيست، بلکه بحث، محدود کردن دين توسط سياست ميباشد. بهمين دليل است که ميبيني در مجلس آنجا هر نوع تظاهر مذهبي در مدارس ممنوع ميشود و ... در واقع لائيسيته نوع فرانسوی خود تبديل به ديني شده (بي خدا) با تمام تعصبات و دگمهای يک دين معمولي.

 

2- بحث از دريچه نتايج و موضوعات مطرحه در دنيای امروز غرب، بلحاظ فلسفي، سياسي و اجتماعي:

   الف – ناسيوناليسم: ناسيوناليسم متکي به نژاد و نژادپرستي شايد بطور جدی نخستين بار در آمريکا، با مشگل روبرو شد، چرا که آمريکا بخصوص پس از استقلال آن از انگلستان سرزمينی شد مهاجرت خيز، مهاجراني که از کشورهای مختلف، از نژادهای گوناگون و با مذاهب و فرهنگهائي متفاوت جهت دستيابي به زندگي ای بهتر راهي آن ديار ميشدند و در نتيجه دارای يک نژاد واحد و حتي يک زبان واحد نبودند که بتوان ناسيوناليزم آمريکائي را بر آن پايه گذاری کرد. تضاد ناسيوناليزم نژاد پرستانه در آمريکا در دوران جنگهای داخلي بين شمال و جنوب در دهه شصت قرن نوزدهم به اوج خود رسيد که همانطور که ميداني منجر به نفي برده داری و آزادی سياهان شد و نهايتا" در دوران رياست جمهوری جانسون در نيمه دوم قرن بيستم سياهان توانستند به حقوق برابر کامل خود با سپيد پوستان دست يابند. باری ناسيوناليسم آمريکائي، بدور از بحثهای نژادپرستانه، مجبور شد بيشتر پايه های عقيدتي و فرهنگي داشته باشد تا پايه نژادی. بعبارتي نوعي از ناسيوناليزم که ديگر نميتوان بدرستي نام ناسيوناليزم بر آن نهاد و همان چيزیست که شرق از ابتدا معتقد به آن بود. اين ناسيوناليزمي است که امروزه دارد بسرعت دين را وارد سيستم ارزشي خود کرده و بنوعي فاتحه سکولاريسم آمريکائي را ميخواند.

در اروپا ناسيوناليزم در جنگهای سي ساله دوم اروپا بين سالهای 1916 و 1946 يعني طی جنگهای جهاني اول و دوم به مبارزه طلبيده شد که نتيجه آن شکست انديشه نژادپرستانه اروپائي بود. در اواخر قرن بيستم ما با آخرين نفسهای ناسيوناليسم گذشته اروپائي در يوگوسلاوی تکه پاره شده سابق و نسل کشي های صربها در آنجا روبرو شديم که همانطور که ميداني منجر به شکست صربها شد. در واقع اروپا از نيمه دوم قرن بيستم بسوی نوعي از ناسيوناليسم پسا مدرن در غالب اتحاديه اروپا پيش ميرود. ناسيوناليسمي که در جوهره خود بجای تکيه بر نژاد، تکيه بر اروپائي بودن ( حتي با فرض تعلق به نژاد سپيد داشتن) و فرهنگ اروپائي ميکند. امروزه چه در اروپا و چه در آمريکا ديگر بحث بر سر نژاد و ناسيوناليزم نيست و بحث بر سر فرهنگ غربي و اتحاد حول فرهنگ است تا نژاد. اين نوع از ناسيوناليزم را امروزه فلاسفه، ناسيوناليزم عام در مقابل ناسيوناليزم خاص گذشته متکي بر نژاد پرستي، ميدانند

   ب - اندويدواليسم: انديويدواليسم غربي در واقع يکي از شاه کليدهای رشد و ترقي اروپا در دوران رنسانس، عصر روشنگری و دوران مدرن بود. در واقع شايد دليل اصلي رشد هنری (شاهکارهای هنری عصر رنسانس ايتاليا)، علمي- صنعتي ( بخصوص در انگليس و بعد ها در آمريکا) و مالي – نظامي (فتوحات قرن 18 و 19 اروپا )ی غرب منتج از همين فرديت و اصالت دادن به فرديت بود. اصلي که در فرهنگ شرق همواره نفي شده و ميشود. اما با شکسته شدن يکی از سه پايه اصلي مدرنيسم غربي، يعني ناسيوناليسم ديری نگذشت که دو پايه ديگر هم دچار اشکال شدند. آخر کدام سه پايه ايست که بتواند بر روی دو پايه استوار باقي بماند؟ مارکس از نخستين کساني بود که به تضاد ماهوی بين انديويدواليسم تحت عنوان ليبراليسم و بخصوص ليبراليسم اقتصادی و آزادی با دموکراسي و عدالت پي برد و به اين رسيد که بين آزادی متکي به انديويدوآليسم و دموکراسي و عدالت اجتماعي، تضادی جدی وجود دارد که نهايتا" بايد به نفع يکی و به ضرر ديگری حل گردد. بحث سوسياليسم، ديکتاتوری پرولتاريا و جامعه کمونيستي از اينجا در آمد که طبق اصل انديويدواليسم – آزادی و ليبراليسم ، فرد آزاد است و بايد منافع خود را اصل دانسته و بسمت انحصار هر چه بيشتر ثروت در دست خود پيش برود، در نتيجه در مسير حرکت خود شانس رقابت را از ديگران خواهد گرفت و دموکراسي و عدالت را بطور جدی به مخاطره خواهد انداخت . مبارزه مارکس و مارکسيستها علي الظاهر با سرمايه داری بود ولي در واقع تضاد آنها با ليبراليسم بود چرا که سرمايه داری افسار گسيخته يکی از عوارض جانبي آزادی و ليبراليسم بود و نه تمام آن. امروزه بسياری از فلاسفه غرب در بحثهای پسا مدرن خود در باره انديويدواليسم و تضادهای آفريده شده توسط آن در جامعه در زمينه های مختلف صحبت بسيار کرده و ميکنند و اميدوارند که راه حلي برای کنترل رشد بي در و پيکر آن پيدا نمايند. برای مثال لئو اشتراس پيامبر نو محافظه کاران در آمريکا در دهه پنجاه و شصت قرن بيستم اين پديده را معرفي کرده و بنوعي آنرا يکتا چيزی دانست که ميتواند انهدام امپراطوری آمريکا را به ارمغان آورد. پس  از وی شاگردان او منجمله پدر بزرگ نئو کانسروتيوها، اروينگ کريستول و بسياری از زمامداران و دولتمداران امروز آمريکا به اين نتيجه رسيدند که  تنها با ترس و کابوس نابودی آمريکا و فرهنگ آن ميشود انديويدواليسم را به بند کشيده و مانع انهدام اخلاقي کشور شد. در دوران حکومت ريگان آنها با نفوذ خود در دستگاه حکومتي، مبلغ تزی شدند که گوئی شوروی سلاحي را اختراع کرده و ساخته که قويتر از هر سلاحي است، و آنقدر پيچيده و سریست که دستگاههای جاسوسي غرب قادر به کشف و مقابله با آن نخواهند بود. ترس از شوروی و احتمال شکست تمدن غربي و کمونيست شدن غرب، به اعتقاد آنها ميتوانست مردم را  از اينکه تنها به خود و منافع خود فکر کنند جدا کرده، و نوعي وحدت ملي در مقابل دشمن واحد را در خلأ وجود يک ناسيوناليسم قوی بوجود آورد. با سقوط شوروی و باطل شدن سحر نو کانسروتيو ها آنها برای سه دوره رياست جمهوری از صحنه سياسي عقب  نشستند و امروزه دوباره شاهد آن هستيم که آنها با همان تز قبلي و اينبار با غول کردن تروريسم "اسلامي" وارد ميدان شده و بيش از هر زمان ديگر ترس و کابوس از بين رفتن فرهنگ غربي توسط فرهنگ اسلامي را وارد جامعه آمريکا کرده اند.

در اروپا هم شاهد آن هستيم که مبارزه با انديويدوآليسم افزارگسيخته چگونه وارد همه عرصه های زندگي شده و در واکنش به خود توانسته چپ جديد را در شکل سبزها، مبارزه با گلوباليسم و يا طرفداران تجارت عادلانه بوجود آورد. ديروز در اينجا نتيجه تحقيقاتي منتشر شد که بر طبق آن شصت و پنج درصد افراد بالغ از نوجوانان ميترسند و قادر نيستند در مقابل آنها به ايستند. به واقع اگر فرد و خواست فرد اصل باشد و مذهب خصوصي شده و هيچ بازتاب اجتماعي نداشته باشد و ناسيوناليسم هم ضعيف گشته و روبه مرگ باشد چگونه ميتوان به جوانان گفت که جنايت بخاطر دزديدن تلفن دستي و يا آي پد يک نفر ديگر غلط است؟ تا بخواهي با وی صحبت کرده و منطق بيآوری سر خود را هم از دست خواهي داد. در صحنه های ديگر هم با اين تضاد روبرو هستيم مثلا" آلودگي هوا و گرم شدن سطح زمين. آيا افراد بايد آزاد باشند که به صرف داشتن پول، يکنفره سوار  اتومبيلي بزرگ شده و بجای دهها نفر بر گاز کربنيک جهان بيفزايند؟ و يا بدليل آزادی حق دارند در هر جا سيگار کشيده  و بتدريج چند نفر ديگر را هم مبتلي به سرطان کنند؟ ... اين سئوالها و صدها سئوال مشابه آن مقولاتي هستند که امروزه فکر فلاسفه و جامعه شناسان اروپائي را جهت مقابله با انديويدواليسم افسار گسيخته بخود مشغول کرده است.

   ج- سکولاريسم: نيچه (1844-1900) در کتاب معروف خود "چنين گفت زرتشت" مينويسد که خدا مرده است و انسان خود خدا شده. به واقع انسان با کشتن خدا اخلاقيات و مطلقيات آفريده شده بوسيله خدا را هم کشت. وی مينويسد که اعتقاد به خدا برای انسانها شرمگين شده مگر آناني که خبر مرگ خدا را نشنيده اند. او معتقد است که دموکراسي و مسيحيت هر دو ابداع بردگان و ايدئولوژی برده هاست و بايد آنها را بکناری نهاده و به فرهنگ و اخلاقيات يونان باستان دوران ماقبل سقراط ، دوراني که فرهنگ شکلي غريزی و طبيعي داشت، بازگشت و انسان را بسمت تسلط به تاريخ و سوپر من شدن و يا انديويدواليسم راديکال هدايت کرد.

مذهب و در واقع هر مذهبي يک پيام فردی و انساني و يک پيام اجتماعي دارد و نميتوان اين دوپيام را از يکديگر جدا نموده و يا يکي را بنفع ديگری نفي نمود. انسان مدرن با نفي پيام اجتماعي دين و خصوصي سازی آن، به واقع سعي کرد دين و خدا را بکشد. مارکس دين را افيون توده ها ناميد و نيچه همانطور که در بالا اشاره شد، خبر مرگ خدا و سوپر من شدن انسان را داد. بواقع انساني که دين را کشت و يا آنرا در پستوی خانه پنهان کرد، بود که مجبور شد دست به دامان ناسيوناليسم شده که بتواند افراد جامعه را به يکديگر گره زده و به حرکت آنها سمت و سوئي واحد بدهد. بواقع انسان غربي سعي کرد دين را با چيزی جايگزين کند که قرنها قبل با مسيحي شدن روم و با پايان رسيدن دوران نژادپرستي خود دين جايگزين آن شده بود. در حقيقت اگر انديويدواليسم و کشف قاره ها و سرزمينهای جديد وثروت باد آورده حاصل از استعمار قديم و نوين نبود خيلي زودتر از اينها غرب با تضادی مرگبار، که نتيجه خصوصي شدن دين بود روبرو ميشد. باری بعد از نيچه و مارکس که مرگ خدا و دين را جشن گرفتند، بزودی فلاسفه قرن بيستم با تضاد جدی بي اخلاقي و بي هدفي و سرگرداني انسان روبرو شدند. ظهور اگزيستانسياليسم سارتر، پاسيفيزم مثبت هايدگر، و آنارشيسم اروپائي نمونه هائي  از  اين تفکرات هستند. در پرتو سکولاريسم بود که ايدئولوژيهای نژاد پرستانه ای مثل نازيسم آلمان و فاشيسم ايتاليا و توتاليتر کمونيسم توانستند شکل گرفته و رشد کنند. امروزه غرب دوباره  با اين مسئله روبرو شده که برای داشتن يک جامعه  بايد يک آرمان و هدف مشترک برای آن جامعه داشت و نميتوان تنها با تکيه به نيازها و خواستهای فردی، آحاد جامعه را به هم چسباند و در يک جهت واحد به حرکت درآورد. دين از آغاز مستقل از اعتقاد به خدا ( مثل اديان ابراهيمي)  و يا عدم اعتقاد به آن (مثل اعتقادات بودائي و يا فرنگ کنفوسيوسي چين) با اين هدف از جانب خدا و يا از فکر انسان در آمد که ضمن جسباندن احاد انسان و ايجاد وحدت بين آنان، برقراری صلح و امنيت لازم برای رشد انسان و تمدن انساني، عدالت اجتماعي و حقوق احاد انسانها در چنين بستری را هم تامين نمايد. بعبارتي قانون دين در مقابل قانون جنگلي آمد که نيچه تحت عنوان حالت طبيعي و غريزی مدافع آنست. حال خصوصي کردن آن و در پستو پنهان کردنش چه حاصلي دارد مگر تنها برای معتقدين به دوزخ و بهشت . باری امروزه غرب بخصوص پس از تظاهرات دهه 60 قرن بيستم، که بقولي خبر پايان دوران مدرنيسم و آغاز دوران پسا مدرن بود، دوباره دارد به دين باز ميگردد. اما متاسفانه نه ديني که منطبق با خواستها و نيازهای قرن بيست و يکم باشد، بلکه ديني خرافي و متحجر، متعلق به قرون وسطي و دوران جهالت. نميدانم به چه ميزان با اعتقادات نو مسيحيان آمريکائي و اروپائي آشنا هستي، با کساني که از طريق لمس تلويزيون معجزه ميکنند و مسيح وار افراد فلج را بحرکت در آورده و يا سرطاني دم مرگ را شفا ميبخشند؟ نميدانم آيا ميداني که تعداد معتقدان به آخر زمان و بزودی فرارسيدن روز قيامت در آمريکا دارد از مرز دهها ميليون خارج ميشود؟ ميداني که بيش از نيمي از مردم آمريکا بنوعي خود را نيو ايونجليکان ميدانند و همين افراد هستند که دو دوره جورج بوش و نئو کانسرويتيو ها را بقدرت رساندند. همين افراد هستند که در پوش "اکثريت اخلاقيون" دارند ايالت به ايالت در آمريکا قوانين را بنفع ايده های ارتجاعي مذهب مثل نفي تدريس تکامل در مدارس.. عوض ميکنند و اگر روند حرکت همينطور باشد بنظر من ديری نخواهد گذشت که آمريکا مجبور ميشود بسياری از اصول قانون اساسي خود منجمله جدائي دين از دولت را  هم تغيير دهد. اين  تضاديست که غرب فعلا" تا خرخره در گير آنست و جهت فرار از آن جنگ زرگری اخير را تحت نام جنگ با تروريسم و اسلام علم کرده است.

 

3- بحث از دريچه شرق

   اين بحث به اعتقاد من بحثي است عميق و وسيع که متاسفانه کار مدون بسيار کمي درباره آن شده، چرا که در قرن گذشته اکثر روشنفکران ما با عقده عقب افتادگی نسبت به غرب به دنيا آمده، رشد کرده و مردند. در نتيجه اکثر کارهای آنها يا در جهت تطابق با معيارهای غربي بود،  و يا تدافعي در مقابل تهاجم آن فرهنگ. در واقع بيشتر شرق شناسان قرن گذشته غربي بودند و تک نمونه هائي مثل ادوارد سعيد پيدا ميشوند که سعي کردند شرق را از دريچه ديد شرق باز شناسند. برای شروع اين  بحث بجای ناسيوناليسم از آنديويدواليسم شروع ميکنم که در واقع پاشنه آشيل بحث است.

در شرق از هزاران سال قبل بر خلاف غرب بجای اصل بودن فرد و انديويدواليسم، چيزهای ديگر مثلا": در اسلام امت و يا جامعه اسلامي،  درفرهنگ "زن" چين روابط في مابين افراد، در فرهنگ هندی طبقات و جايگاه طبقاتي و در ايران باستان قبل از اسلام "شاه" و به  عبارتي فرمانده و يا رهبر جامعه اصل بودند. با اجازه تو از بحث پيرامون فرهنگهای چين و هند و ژاپن که ديگر خيلي خاص است ميگذرم و بحث خود را محدود به ايران و اسلام ميکنم. ايرانيان، قبل از مهاجرت خود به سرزمين امروزی بين سه تا چهار هزار  سال قبل همچون ديگر اقوام آريائی بوده  و در سرزميني پهناور در شمال ايران بين قزاقستان و اکراين امروزی زندگي ميکردند،  فرهنگي مشابه با ساير اقوام آريائي ها داشتند. اين اقوام خود را  "ايريو" (نوبل - شريف يا اصيل )  خوانده و سرزمين خود را سرزمين ايريو (سرزمين اشراف و يا قوم اصيل ) ميخواندند. امروزه تنها دو كشور به اين نام خوانده ميشوند (ايران و ايرلند) اما در گذشته سرزمينهاي ديگري نيز با تغييرات زباني به اين نام خوانده ميشدند. کار اصلي اين قوم گله داری بود و همچون ديگر اقوام گله دار کوچيدن از يک مرتع به مرتع ديگر، بدنبال علفزار های نو برای  احشام خود و يا بخاطر سردی و گرمي هوا از ويژگيهای آنان بود. در چنين ساختاری فرديت و اصل بودن فرد جايگاه و اهميت خاصي ندارد، چرا که اساسا" بدليل شرايط سخت کار، حرکت جمعي و رهبری جمع است که اصل ميباشد. البته نژاد که چسب افراد قبيله به يکديگر بود برای آنها اصل بود و همانطور که گفتم آنها نيز مثل ساير اقوام آريائي به نوعي به نژاد خود و تعلق به آن ميباليدند. پس از مهاجرت ايرانيان به فلات قاره ايران و ساکن شدن آنان در اين سرزمين، ساختارهای  فرهنگي آنها دستخوش تغييراتي جدی شد. في المثل بجای اصل بودن فرد مثل فرهنگ غربي و يا طبقات مثل فرهنگ هندی و يا جامعه و امت مثل فرهنگ سامي (يهوديان و اعراب) برای آنان شاه اصل شد. بعضي ها علت آنرا تقليد ايرانيان از اقوام پيشرفته تر و متمدنتر آن روزگاران يعني آشوريان و بابليان ميدانند و عده ای آنرا دنباله زندگي و فرهنگ ايلي که در آن رئيس ايل جايگاه ويژه و خاص دارد، ميدانند. بهر صورت همانطور که ميداني اين پديده بنوعي تا قرن گذشته با تخفيف جدی بدليل مسلمان شدن ايرانيان ادامه داشت. شايد تو هم داستان آن شمشير زن شجاع در سپاه نادر را شنيده  باشي؟ وقتي نادر وی را ميبيند که با شجاعتي بي نظير شمشير ميزند و حمله ميکند از او ميپرسد که تو در زمان شاه سلطان حسين کجا بودی که ايران دستخوش تاراج  افاغنه شد؟ وی در پاسخ ميگويد آنزمان ما  نادری نداشتيم که برای وی اينچنين شمشير بزنيم. حتما" تو هم مثل من بارها و بارها از نسل گذشته شنيده ای که بخت و اقبال ما همه و همه به  داشتن و يا  نداشتن شاهي توانا و مدبر وابسته بوده و هست. شعارهائي مثل "خدا- شاه – ميهن" و يا "شاه سايه خدا" ، "مردم رعيت شاه" و ... همه و همه زائيده چنين فرهنگي بود. نمونه آن شاهنامه فردوسي است که همانطور که از اسم آن هم بر ميآيد شاهنامه است و نه مردم نامه. در آن بغير از تعداد محدودی از افراد عادی مثل  کاوه آهنگر و رستم و فرزندش سياوش و پدرش زال بقيه همه و همه داستان شاهان است و خوب و بد آنها و تاثير مستقيمشان در عزت و خفت ملت.

تغيير ديگری که در فرهنگ ايراني رخ داد، زرتشتي شدن ايرانيان بخصوص در دوران حکومت داريوش بود که برای اولين بار بجای نژاد عقيده اصل گرديد و چسب بين مردم شد. بعبارتي ايرانيان هم باز شايد به تقليد از تمدنهای قديمتر خاورميانه ياد گرفتند که به عقيده خود فخر کنند تا به نژاد خود (بر عکس يونانيان و روميان و ساير اقوام آريائي که به اروپا و يا هند کوچ کردند.) شايد هم اين به اين دليل بود که ايرانيان بزودی يعني چند صد سال پس از مهاجرتشان به فلات قاره ايران توانستند اولين امپراطوری بزرگ جهان، و اگر مساحت را اصل بدانيم حتي بزرگتر از امپراطوری روم که چند صد سال بعد بوجود آمد را  تشکيل دادند. در اين  امپراطوری بر خلاف امپراطوری روم و يا تمدن يونان، ايراني بودن امتياز ويژه ای برای افراد نميآورد مگر برای دوران محدودی در زمان خشيارشاه که ايرانيان برای چند سال از دادن ماليات معاف شدند. در واقع بحث هرودت که  افراد " آزات" (که کلمه آزاد امروزی از  آن آمده) را در مقابل برده ها بکار برده است بنظر بسياری از  ايرانشناسان غلط است چرا که اين کلمه فقط در ساختار سپاه بکار برده ميشد و سواران سپاه در مقابل پيادگان به آن ناميده ميشدند و ميتوانستند از هر مليتي از ملتهای تابعه امپراطوری وسيع ايرانيان باشند. سنگ نبشته های تخت جمشيد بروشني نشان ميدهد که تمام کارگران و هنرمنداني که از زن و مرد و از مليتهای مختلف در آن کار ميکردند حقوق خاص خود را داشته و مستقل از  مليت خود در مقابل کار مشخص حقوق معيني را ميگرفته اند. در واقع برده داری محدود، به تقليد از بابليان و بخصوص يونانيان، بعدها در کشاورزی متدوال شد که آنها  نيز حقوق مدون خاص خود  را داشتند که بحث  بيشتر پيرامون آن بحث ما را بيش از اين به انحراف ميکشد. زرتشتي بودن ايرانيان بزودی با تضعيف اين آئين در دربار، بخصوص پس از مرگ  خشايارشاه و پادشاه شدن افرادی که اغلب از مادر غير ايراني بودند، به ضعف گرائيد و شايد بشود گفت که بسياری از ايرانيان به آئين اجدادی خود و پرستش خدايان آريائي (ميترا و آناهيتا و زروان و...) روی آوردند.  

نتيجه آنکه در ايران دوران هخامنشي، ناسيوناليزم بر پايه نژاد پرستي و انديويدواليسم و يا فرديت در فرهنگ ايراني اصل نبودند و اين شاه بود که اصل بود.

دوران تسلط حدود صد ساله سلوکيهای (يوناني) دوران افول فرهنگ ايراني و ورود انديشه های يوناني در فرهنگ ما بود. دوران اشکاني (پارتها) هم با اينکه ايراني بوده و برخوردشان با ساير اقوام ايراني مثل مادها و پارسها همچون برخورد با خود يعني پارتها بود، اما منجر به ايجاد يک ناسيوناليسم ايراني و يا وحدت بر پايه مذهب مشترک نشد و کما کان محور اصلي وحدت، همان شاه بود که در اين دوران بنوعي انتخابي از ميان اشراف اشکاني بود که به احترام نخستين شاه اشکاني، آنان همگي "اشک" ناميده ميشدند.

 بعدها در دوره ساساني عليرغم اينکه دين زرتشتي، مذهب رسمي شد، بغيير از دوران دو و يا سه شاه ساساني، داشتن مذهب زرتشتي و تعميم و ترويج آن، اصل نبود و مردم ايران مذاهب مختلفي داشتند. در واقع بر خلاف نظر غالب امروزی، اکثريت مردم، زرتشتي نبودند و اديان ديگری داشتند و دين زرتشتي بنوعي تبديل به دين درباری و اشراف شده بود. در شرق ايران بيشتر مردم بودائي و مانوی و در غرب و شمال ايران (بخصوص نزديک ارمنستان) اکثرا" مسيحي بودند. (اما نه  مسيحي نوع غربي که امروزه آنرا بعنوان مسيحيت، چه نوع کاتوليک و چه ارتدوکس،.. ميشناسيم). بنابراين باز در اين فرهنگ چسب اصلي جامعه شاه بود و هم او بود که باعث صعود و نزول کشور و جامعه ميشد.

با ظهور اسلام و مسلمان شدن ايرانيان، در واقع بجای نژاد، و يا فرد، عقيده اصل شد و اين عقيده بود که چسب ميان امت گرديد. در واقع شايد گفت که اسلام در دوراني ظاهر شد که انسان بلحاظ تکاملي وارد مرحله  نويني شده بود. حتي در اروپا تمايزها و تفخر بر اساس نژاد و ناسيوناليزم جای خود را به عقيده و داشتن عقيده مشترک داده بود، و مسيحيت محور وحدت اروپا شده بود. در ساير کشورهای متمدن دنيا هم مثل چين چسب اصلي مذهب و عقيده مشترک شده بود.

در تاريخ ايران بعد از اسلام، گرچه برای مدت و حدود جغرافيائي محدودی، مثل دربار سامانيان و يا صفاريان نوعي از ناسيوناليزم ايراني شکل گرفت و حکومت کرد و در دربار ترکان غزنوی شاعراني مثل فردوسي پيدا شدند که مردم را به ياد اصالت ايراني بودن خود، آنهم حول محور شاه بياندازند، اما اساسا" اين انديشه و معيار عقيدتي اسلامي بود که اصل و چسب ميان مردم بود. حتي زماني که صفويان ميخواستند ايران نوين را از دل خاکستر تهاجمات ترکان و مغولان بدر آورند و مرز آنرا از عثمانيان و ازبکان جدا کنند مجبور به اين شدند که مذهب ايرانيان را از همسايگانشان متمايز کرده و عموم ايرانيان را بزور و يا بتشويق شيعه کنند و در واقع چسب واقعي همان مذهب و عقيده بود با اين تفاوت که با اصل شدن مذهب شيعه بجای دين اسلام، ايرانيان از همسايگان متمايز شده و هويت مستقل پيدا کردند.

و سرانجام ميرسيم به بحث سوکالاريسم و يا جدائي دين از دولت:

اگر به لحاظ تاريخي به اين بحث نگاه کني، شايد غير از مقاطع بسيار کوتاهي در اينجا و آنجای ممالک اسلامي، علي رغم يدک کشيده شدن سمت خليفه مسلمين بوسيله خلفای اموی، عباسي و بعد ها عثماني، بعد از خلفای راشدين همواره دين از سياست در دنيای اسلام جدا بوده و اگر از من بپرسي من ميگويم، اين يکي از دلايل اصلي عقب افتادگي ما از غرب در چند قرن گذشته بوده است. در واقع بحث گره زدن دين به حکومت و سياست در جهان اسلام جدا از پايگاه اعتقادی و فلسفي آن که به آغاز اسلام بر ميگردد، بحثي است بلحاظ اجتماعي و سياسي جديد و مدرن.

علمای تسنن چه از نوع حنفي، مالکي، اشعری و حتي حنبلي قدم به قدم در اينکه امير چه شرايطي را بايد داشته باشد عقب نشسته و نهايتا" به اين رضا دادند که امير حتي اگر ظالم باشد و بي دين تا زماني که بتواند وحدت و امنيت امت اسلامي را فراهم آورد واجب الطاعت است و سرپيچي از امر او گناه. مذهب حنبلي تا حدی اين امر را بخصوص در دوران ابن تيميه به زير سئوال کشيد که آنهم در دنباله خود به وهابيسم و سلفيسم ختم شد که شاخص آن حکومت امروز عربستان است و فرقه تروريستي القاعده. در تشيع غير از فرقه هائي مثل اسماعيليه و يا زيديه و يا حکومتهای محلي ای مثل سربداران و يا علويان و فاطميان که در اينجا و آنجا حکومت را به نام امامان تشيع بدست گرفتند، اساسا" علمای تشيع بدليل غيبت مهدی موعود، از سياست و دخالت مستقيم در آن دوری کرده، وبيشترخود را غرق کاويدن گذشته نموده، و همانطور که در ابتدای اين مطلب گفتم، حتي مسئوليتي را هم که به اقرار لقبشان (علمای دين) به عهده گرفته بودند را هم بخوبي انجام نداده،  و حداکثر در دوره هائي از تاريخ وارد امر قضاوت بين مردم گشته،  و بر اساس قوانين متحجر و تغيير نيافته خود بين آنها داوری کردند.

بنابراين در پاسخ به آناني که خواهان جدائي دين از دولت ميشوند ،اولا" بايد پرسيد که سکولاريسم چند قرن گذشته چه ارمغاني برای ملل شرق و اسلامي آورده که ما کماکان خواهان آن شويم. اگر ترس شما از ظلم و ستم باصطلاح "علما – روحانيون ... " است که مگر بي مذهبان به ما کم بد کرده اند و کم در طول تاريخ جنايت کرده اند که از ترس اينان دوباره به آنان پناه ببريم؟ واقعيت اينستکه ظلم نه در عقيده بلکه در افرادیست که پرچم دار انحصاری يکعقيده ميشوند و بعوض مبارزه با عقيده بايد با مکانيسم انحصار مبارزه کرد. در اين خصوص اگر نفوذ اسلام را در سياست و حکومت بپذيريم بيشترين شانس را به برقراری عدالت، آزادی، حاکميت مردم، جمهوريت و بعبارت غربي آن دموکراسي داده ايم (در واقع من با لغت دموکراسي هم زياد سر آشتي ندارم چرا که آنرا ناقص ديده و معتقدم که حکومت اکثريت در بسياری اوقات ديکتاتوری اکثريت است و نميتواند تضمين کننده عدالت، آزادی و اختيار اهدائي خدا به احاد انسانها باشد. باری اين بحثي ديگر است که جائي ديگر دارد.)

ثانيا" چگونه ميخواهيد اسلام را از سياست جدا کنيد؟ آخر اسلام که مسيحيت غربي شده نيست که تنها بدنبال آخرت و بردن انسانها به جهنم و بهشت باشد. اسلام گرچه در باره معاد و آخرت بحثهای مفصل دارد آما بخش اعظم دستورات و آموزشهايش در باره دنيا و چگونه زيستن است و نه چگونه مردن. خصوصي کردن اسلام يعني بدور ريختن بخش اعظم قران، سنت و منحصر کردن اسلام به عرفان و با عرض معذرت جادو و جمبل بعضي از فرقه های دراويش.

ثالثا" بفرض محال که شما توانستيد  دين را از سياست جدا کرده، آنرا  خصوصي نموده و در پستوی خانه ها پنهان نمائيد، بعد بعنوان چسب جامعه چه چيزی را ميخواهيد جايگزين آن نمائيد. کساني که تحت عنوان سوسياليستهای تخيلي بحث انسانيت و انساندوستي را ميکردند خود  به اين نتيجه رسيدند که هنوز توده های  مردم راه بسيار درازی را بايد بروند که بصرف خير خواهي برای ديگران کار کرده و فرديت و خواستهای فردی خود را مهار سازند. شکست کمونيسم در شوروی و عقب نشيني جدی آن در چين و ويتنام و ... نشانگر واضح اين بيان است.

اگر به تقليد از غرب بگوئيد ناسيوناليسم، که من ميگويم اولا" که دوران ناسيوناليسم حتي  در غرب سالهاست که بسر آمده و در واقع از آغاز هم حرکتي بود رو به عقب. ثانيا" ناسيوناليسم در ممالک شرق آنقدر بلحاظ تاريخي و فلسفي ضعيف است که بمحض به حاکميت رسيدن چاره ای ندارد مگر آنکه خود را با ديکتاتوری بر سر کار باقي نگه دارد، وگرنه بزودی مليت و ملي گرائي جای خود را به قوميت  و ايلگرائي ميدهد و دريک چشم بهم زدن جهان اسلام و خاورميانه به هزار پاره ميشود. نمونه آن جنگهای امروز عراق، در گيری های قبيله ای افغانستان بعد از سقوط دولت وابسته بشوروی است. شکست ناسيوناليسم عرب چه از  نوع ناصری آن در مصر و چه از نوع بعثيش در عراق و سوريه که هر سه  تبديل به ديکتاتوری شدند شاهد اين مدعي است. در  کشور ما  بحث  ناسيوناليسم اگر با ديکتاتوری نوع شاه همراه  نشود کشور را به چند پاره تقسيم خواهد کرد و در واقع آرزوی ديرين استعمار محقق خواهد شد. از کشور کردستان در ميآيد و بلوچستان و ترکمنستان و عربستان (خوزستان) و آذربايجان و ... در واقع شايد بداني که در آستانه جنگ عراق تعدادی از سياستمداران اسرائيلي به دنبال طرح و غالب کردن چنين تزی بودند. يعني نقشه خاورميانه جديد بر اساس قوميت و نه اسلام و يا سابقه و اشتراکات تاريخي. در چنين نقشه ای برنده اصلي غرب است و اسرائيل و نه مردم مظلوم ما و ديگر مسلمانان. تمام اين حرفهای من بمعني نفي ايراني بودن و يا  کرد و ترک و عرب بودن نيست بلکه  هر کدام از اين ملل بخشهای مثبت و مترقي ای در فرهنگهای خود دارند که بايد حفظ شده و قدر آنها را دانست. اما به اعتقاد من هيچيک دارای آن توانائي ای نيستند که بتوانند وحدت لازم را در کشورهای  اسلامي بوجود آورند. ترکيه  امروز و در گيری ای که در قرن گذشته ترکها با ارامنه داشتند و امروز با کردها دارند و سکولاريسم آن که روی لبه چاقو حرکت ميکند نمونه اين  مدعا است.

و اما اگر انديويدواليسم را بخواهيم اصل کنيم که  باز اولا" دچار مشگل فرهنگي هستيم و اينکه  در فرهنگ شرق فرديت نه تنها جائي ندارد بلکه مذموم و مردود است. ثانيا" گر چه بايد ما در کشور و فرهنگ خود تا حدی فرديت را  جهت رشد علمي،صنعتي، مالي، فرهنگي، هنری، ورزشي تقويت کنيم که ضعيف بودن آن يکي از دلايل عقب افتادگي ما در اين زمينه هاست. اما انديويدواليسم هيچگاه نه تنها چسب بين احاد يک ملت نبوده بلکه دشمن آن و دشمن دموکراسي و عدالت هم بوده است و بطور قطع بايد نوع مهار شده آنرا در کشور جاری ساخت. اما از اينکه بگزريم  در دنيای امروز با توجه  به گلوباليسم، انديويدواليسم بدون وجود چسب ملي و اعتقادهای ديني از هر گاز فراری فرار تر است به اين معني که رشد نبوغهای علمي، هنری ... و حتي ورزشي سريعا" به فرار آنها به کشورهائي ميشود که پول و امکانات بيشتری را در اختيار دارندگان اين نبوغها ميگذارند. رشد سرمايه هم منجر به فرار آن از کشور به چين و ماچين ميشود. بنابراين باز ميگرديم به بحث ضرورت و جود رابطه بين دين و دولت بعنوان چسب آحاد مردم  به يکديگر، تضمين جمهوريت سالم و بدور از ديکتاتوری اکثريت، تضمين آزادی و در عين حال تضمين رابطه آن با عدالت اجتماعي از طريق محدود کردن سود جوئي انديويدواليستي. تضمين حفظ اخلاقيات در جامعه و رابطه سالم ميان آحاد مردم، در عين حفظ اختيار افراد در انتخاب سرنوشت و بد و خوبشان. در واقع اسلام بر خلاف اعتقاد بعضي از "آقايان" و "علما" بحث مفصلي در باب حقوق بشر و آزادی و اختيار دارد، با اين تفاوت که آزادی در اسلام بي قيد و شرط نيست و با مسئوليت همراه است. در اسلام همانگونه که فرد حق و حقوقي دارد که جمع بايد حافظ و نگهدار آن باشد، جمع هم حق و حقوقي دارد که فرد نميتواند به  دليل اينکه آزاد است به آنها تجاوز کند. في المثل قانون  اصراف. بصرف اينکه شما پول داريد حق آنرا نداريد که مال خود را دور بريزيد و يا بحث حجاب که باز بنظر من بحث درستي است و حتي غرب هم عليرغم بظاهر مخالف بودن با آن آنرا دارد. منتهي حد و حدودش متفاوت  است. برای مثال در همين انگليس و يا آمريکا اگر شما بخواهيد لخت مادر زاد در خيابان بگرديد بزودی خود را در کنج زندان و به انتظار محاکمه خواهيد يافت. آنچه که در اين  بحث مهم است حدود حجاب است که متاسفانه در مورد ما  به همان دليلي که دربالا به آن اشاره کردم شايد به دليل تن به کار ندادن "علما" ما در شکل هزار  سال قبل  خود باقي مانده و تکان نخورده و در نتيجه انبوهي مشگلات با خود بهمراه آورده تا آنجا که گاها" بعضي از هموطنان ما در نفي حجاب دست غربيان را از پشت بسته و به نام آزادی  منکر هر نوع قيد و شرط اجتماعي ميشوند.

باری اين  بحث به درازا کشيد و عليرغم طولاني شدن آن من مطمئن هستم که هنوز يک از هزار آنرا هم نگفته ام در نتيجه بحث را با اين جمله تمام ميکنم که بايد به خواسته خود جهت درست دهيم  و بجای خواست جدائي دين از سياست، خواهان اين شويم که "علما" ما هم مثل صاحبان هر حرفه ديگر به کار خود باز گشته و آنرا درست انجام دهند و بجای اينکه خود را  تافته جدا بافته ديده ومدعي حقوق و اختيارات بي پايه  و اساس شوند، تواضع پيشه کرده و آنرا به  ديگران هم بيآموزند که از قضا اينهم يکي از وظايف آنهاست.

با عرض معذرت بخاطر طولاني شدن اين جوابيه و درد آوردن سرت، و با آرزوی موفقيت برای تو. مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x