دوست عزيز سلام:

نامه دوم تو را دريافت کردم، اگر درست آنرا فهميده باشم بحثهای اينبار تو بطور خلاصه بشرح زير است:

1- درافتادن با مجاهدين و حمايت از رژيم و قضاوت مردم در آينده؟

به اعتقاد من هر انساني اگر به خدا اعتقاد داشته باشد، در مقابل خدای خود و اگر نه در مقابل مردم و وجدان خود مسئول است و بايد پاسخگوی آنها باشد. مسئوليت در مقابل مردم، تا آنجا که من ميفهمم، مسئوليت در مقابل تاريخ است، و آنهم نه تاريخ تاريخ نويسان که هر کس بنا به ذائقه خود و فضای سياسي زمان خود مينويسد، بلکه تاريخ بشری، ملي و فرهنگي خود که ممکن است روزی نگاشته شود و يا هرگز به شکل کلمات ظاهر نگردد.

 مسئوليت در مقابل خدا و وجدان خود امریست نسبي، به نسبت فهم و آگاهي انسان در هر مرحله از زندگیش.

 تفاوت نسبي اين مسئوليت نسبت به انسانهای متفاوت و نسبت به فهم فرد، امريست که توسط فرهنگها و مذاهب مختلف به رسميت شناخته شده است، و چه در قرآن و چه در فهم متعارف و حتي قوانين کشورهای متمدن ميتوان ادله آنرا پيدا نموده و برشمرد. به همين دليل قضاوت در مورد يک کودک، يک جوان نوبالغ و يک مرد ميانسال در قبال يک جرم واحد، مختلف است. و همچنين قضاوت در مورد گفتار و کردار يک فرد دنيا ديده و دانشمند متفاومت است از فردی بدون آگاهي و محدود به يک زندگي بخور و نمير.

با توجه به اين مقدمه به اعتقاد من، بود و نبود هر فرد، در فردوس و يا دوزخ، چه در حيات و چه اگر به زندگي بعد از مرگ معتقد باشي، به اين ربط پيدا ميکند که فرد تا چه حد نسبت به وجدان و آگاهي خود صادق بوده و پاسخگوی مسئوليتهای خود در مقابل آنها بوده است.

 من چه در نگارش کتاب زندگيم و چه در مطالبي که بعد از آن گفته و نوشته ام و چه بحثهائي که در آينده خواهم داشت، سعي ام براين بوده و هست که با خود و وجدان خود صادق باشم. بهمين علت بارها گفته ام که از اينکه در دهه شصت يار مجاهدين شدم پشيمان نيستم، چرا که با فهم آنروزم اگر به آنها نپيوسته بودم نه به دليل آگاهي امروزم بوده، بلکه بدليل خود خواهي و فرار از مسئوليت وجداني آنروزم مي بود.

 در دوران مجاهدين هم بجز خطاهای فردی که سعي کرده ام آنها را در کتابم برشمارم و بخاطر آنها از همه طلب استغفار بکنم، خود را در قبال بقيه اعمالم مسئول نميبينم، چرا که در دام فرقه ای آنها بلحاظ فکری و جسمي اسير بوده و مجبور به انجام آنها بوده ام.

و اما پس از جدائي، بسته به آگاهي هائِی که بطور روزمره سعي ميکنم کسب نمايم، فکرم دائما" دستخوش تغيير بوده و بهمين علت در بعضي زمينه ها که هنوز خود را صاحب رای نميبينم حرفي نميزنم و در مواردی که بحثي ميکنم تنها آگاهي و وجدان خود را شاهد خويش ميگيرم و سعي ميکنم پاسخگوی آنها باشم.

تا اينجا، آنچه که برای من يقين و مسلم است، همانيست که بارها گفته ام و گوئي من و تو در آن اختلافي عظيم داريم و آن اينستکه من دردنيا و هر آنچه که در پهنه وجود قرار دارد، بغير از مطلق واحد، بقيه را نسبي دانسته و تن به مطلق کردن خوب و بد، هيچ فرد و جرياني نميدهم. بهمين دليل چه در مقابل حکومت و چه در مقابل هر جريان ديگری قضاوت مطلق سياه و سپيدی نکرده و نسبت به هر عمل کردی قضاوت نسبي خود را خواهم کرد.

حال اگر با خواندن مطالب من تو به اين نتيجه رسيده ای که من با مجاهدين در افتاده ام و دارم از رژيم حمايت ميکنم، اين حق توست که قضاوت خود را نسبت به من و يا هر کس ديگری داشته باشي. در اين خصوص تنها نگرانيم برای توست که درصورت پذيرش قوانين دنيای دوقطبي مجاهدين که گوئی هر کسي مجبور به انتخاب بين اين دوقطب است و درصورت ديدن کوچکترين منفي ای از يکی به نا گاه به سوی ديگری پرتاب ميشود و بالعکس، تو هم در معرض هواداری از رژيم هستي. چرا که طبق قوانين آنها، ابراهيم رژيمي است چرا که در زندان است و در عين حال هنوز زنده است  و از يک آزادی نسبي هم برخوردار ميباشد. (در بحثهای انقلاب ايدئولوژيک گفته ميشد که تنها زندانيان مقاوم در زندانهای رژيم، شهدا هستند و صرف زنده ماندن در زندان دال بر خيانت است.) من هم رژيمی هستم چرا که با وی مکاتبه ميکنم  و بنوعي با وی در رابطه هستم. خوب طبق اين قانون تو هم که داری با من مکاتبه ميکنی بنوعي گرفتار "نجاست" مخلوق مجاهدین شده ای و بشکلي به رژيم چشم و چراغ نشان داده ای.

در خاتمه اين بحث من هيچ مخالفتي با مجاهدين ندارم مگر در قبال خيانت آنها به مردم و استقلال کشورو استفاده هائي که دشمنان ايران از آنها بر عليه ملت ما ميکنند. خوشبختانه ظاهر سياسي آنها و ادعاهای "آلترناتيو" و "دموکراتيک" بودن آنها در اين دوره و زمانه کسي جز محدود هوادارانشان را نميفريبد و در نتيجه جای نگراني و محلي برای اعتنأ ندارد. اگر از من بپرسي آنها بيخودی دارند وقت، انرژی و پول خود را حرام ميکنند، چرا که برای حفظ هواداران فعليشان احتياج به تظاهربه غيری نيست و آنها هر چه کنند، هر چقدر قبيه هم باشد بدتر از خيانت به استقلال کشور و مردم نيست و اين چيزيست که براحتي از جانب هوادارانشان پذيرفته شده است. درباره ساخت فرقه ای آنها هم همانطور که بارها گفته ام از آنجا که  من نيز خود زماني در دام آنها بوده و ميدانم که مکانيسم مريد بودن چگونه است، متاسفانه خود را ناتوان از هر نوع کمکي به مريدان فعليشان ميدانم و در نتيجه مسئوليتي برای خود در آن راستا نميبينم.

 در دنيا و منجمله کشور ما فرقه های بسياری وجود دارند و مسئوليت من نيست که با همه آنها در افتم، فقط اميدوارم که سازمان هم حالا که مجبور به ترک سلاحهای خود شده و عمليات انقلابي خود را به برگزاری مراسم بزرگداشت، کنسرت و .. محدود کرده، آتش به خاک ايران افکندن را به کناری نهاده و به سلک ديگر فرقه های صلح دوست درآمده و از اعضأيش بخواهد که قبای سپيد بتن کرده و در خيابانها گل به مردم هديه نمايند. 

2- بحث مردم و ضد مردم و يا خلق و ضد خلق و سياه و سپيد؟

اين بحث، بحث جالبي است چرا که من نميدانم در شرايط فعلي منظور تو و يا هر کس ديگر، وقتي از خلق و ضد خلق صحبت ميکنيد چيست؟  بحثهای مردم و ضد مردم، خلق و ضد خلق،  انقلاب و ضد انقلاب و يا سياه و سپيد ديدن اينچنيني دنيا، بحثي است که توسط مارکسيستها تئوريزه و مدون شده و همواره با فهم مرز است که ميتوان آنها را از هم مميز نمود. مثلا" ميگويند دردوران انقلاب دموکراتيک، ضديت با امپرياليسم يک فرد و يا جريان تعيين کننده حضور و يا عدم حضور آن فرد و يا جريان در اين و يا آن جبهه است. و يا در دوران انقلاب  ضد سرمايه داری ضديت با استثمار است که مرز تعيين کننده ميباشد. خوب اگر هنوز اين بحثها در ذهن تو معتبر هستند که من بسختي ميتوانم ببينم که چگونه ميتواني مجاهدين را مردمي و خلقي و حکومت را ضد مردمي و ضد خلقي و بقول تو سياه مطلق ببينيم؟!

اگر از اين بحث عبور کني و ديگر در دنيای بعد از جنگ سرد و يک قطبي امروز آنرا معتبر نداني، بايد برای بحث مردم و ضد مردم تعريف ديگر و مرز ديگری را مشخص نمود. مثلا" چپ امروز وارد بحثهای جنبش صلح طلبانه، گلوباليسم، تجارت عادلانه، حق کار و حفظ محيط زيست ميشوند و بر اساس آنها جای دوست و دشمن را مشخص ميکنند. آخر در شرايطی که کشورهای مختلف دنيا بر سر جذب سرمايه با يکديگر در رقابت هستند بسختي ميشود هنوز صدور سرمايه را بد دانسته و آنرا آخرين مرحله رشد امپرياليسم دانست. و يا در حاليکه در صحنه کار ماشين دارد جايگزين انسان ميشود و با رونق گرفتن اقتصاد و بکار گرفته شدن سرمايه و ايجاد مشاغل تازه در کشورهای کمونيستي چين و ويتنام و کوشش دولتهای غربي در نجات کارهای موجود و ايجاد کارهای جديد (حتی از نوع مجازی و خدماتي آن) در کشورهایشان، بسختی ميتوان از معيار استثمار برای تعيين اين مرز صحبت کرد. 

ممکن است بگوئِِي معياراستقلال، امنيت، تماميت ارضي، رشد و پيشرفت مردم بلحاظ اقتصادی و معرفتي و فرهنگي، دموکراسي، حقوق بشر، آزادی است. بسيار خوب بنظر منهم اينها ميتوانند معيارهای خوبي برای محک يک حکومت چه در ايران و چه در هر کجای ديگر دنيا باشند، اما متاسفانه  و يا خوشبختانه بمحض اينکه اين بحث را بکني وارد دنيای نسبي شده ای، چرا که با اين معيارها هيچ درست و غلط مطلقي در دنيا وجود ندارد و همه چيز نسبي است. نسبي، نسبت به گذشته و آينده و ايده آلها، نسبت به خواست و مرحله رشد مردم، نسبت به همسايگان و ديگران ....  در اين نقطه ميتواني اين بحث را بکني که مثلا" وضع نسبت به زمان شاه و يا دهه 60 (اوائل انقلاب) بهتر شده و يا بد تر؟ و يا اينکه وضع ما بهتر است و يا عراق و پاکستان و  ترکيه ومصر و عربستان ... بهر صورت هر بحثي که بکني نسبي است و ميتوانيم با هم در نسبيت بدی و خوبي موافق و يا مخالف باشيم ولي مسلما" در دو طرف يک " رودخانه و يا دريای خون" قرار نميگيريم و نميتوانيم بحث سياه و سپيد و .. را بکنيم.

و اما سرانجام اگر بحثت از مردم و ضد مردم، معني عاميانه آن و نه تئوريک مخلوق مارکسيستها و يا مجاهدين دوران شاه باشد، بعبارت ديگر دارا بودن يک حکومت از مشروعيت و يا عدم مشروعيت مردمي، دارا بودن از حمايت مردمي و يا عدم آن است، بحث ديگر خيلي مشگل و خيلي نسبي ميشود. چرا که اولا" بغير از دوراني که مردم به خيابانها ميريزند و از حکومتي حمايت ميکنند و يا خواهان براندازی آن ميشوند، اين بحث يک بحث نظری و يا حداکثر آماری است و هر کس ميتواند نظر و عقيده خود را داشته باشد و ممکن است هيچ دونفری درباره محبوبيت يک حکومت از جانب مردم همنظر نباشند. در غرب جهت پيدا کردن معياری برای تشخيص اين امر چند صد نفر و يا چند هزار نفر از افراد قشر ها و طبقات مختلف را انتخاب کرده و از آنها نظر سنجي ميکنند و بر اساس آن نظر سنجي ها مثلا" ميگويند که حمايت مردم از يک دولت بالا رفته و يا پائين آمده. متاسفانه در انجام اين امر نه من و نه تو هيچيک دارای توان انجام چنين نظر سنجي ای درايران نيستم و بنابراين نميتوانيم معيار سنجش مشترکي درباره آن پيدا کنيم. اگر بخواهيم بقول ديگران تکيه کنيم که داستان خيلي عجيب و غريب و گاها" مضحک ميشود. مثلا" در خارج از کشور همه باصطلاح اپوزيسيون نماينده مردم هستند و گاها" با گرفتن آماری از خاله و عمه و دختر خاله هايشان به اين نتيجه ميرسند که مردم بزودی انقلاب کرده و رژيم را سر نگون خواهند کرد و البته هيچکس را هم جز خود ايشان برای حکومت بعدی قبول ندارند. طبق آمارهای اينچنينی از جمعيت بيست و شش مليونی عراق که شايد حدود پانزده مليون آنها بالاتر از سن بلوغ باشند، در شرايطي که کشور در حال چند پاره شدن است و هيچ عراقي ای نميتواند ادعای داشتن حمايت مردم را بکند بيکباره مجاهدين مدعي داشتن حمايت بيش از يکسوم جمعيت بالغ عراق آنهم با امضأ آنها ميشوند!؟ در داخل کشور هم هر جناحي مدعي داشتن حمايت اکثريت است و اگر هم در انتخابات برنده نشوند، معمولا" آنرا معلول تقلب جناح مخالف و يا اشتباهات تاکتيکي خود ميداند. چندی قبل در تلويزيون صدای آمريکا مصاحبه کننده با يکی از باصطلاح کارشناسان مخالف حکومت ايران مصاحبه ميکرد و از وی سئوال کرد که آيا احمدی نژاد دارای حمايت مردمي هست و يا نه؟ وی در جواب گفت: احمدی نژاد فردیست پوپوليست و با عوامفريبي و افزايش سوبسيد روی اجناس مورد نياز مردم توانسته عوام را بخود جذب کند اما ... . خوب به اين ترتيب اگر هم بشود بنوعي و بشکلي به آماری و حرکتی از جانب مردم دست يافت باز از نظر خارج از کشور ميتوان آنرا رد نموده و حکومت را متهم به پوپوليست و عوام فريبي کرد و حاميان حکومت را هم عوام، نا آگاه و ... خواند. پس همانطور که ميبيني اين معيار هم در بهترين شکلَش معياریست نظری و نسبي و نميشود بر اساس آن حکومت را سياه و سپيد کرد.

من بجای استفاده از انگهای مطلق، عملکردهای حکومت در راستای همان معيارهای فوق الذکر، (يعني استقلال، تماميت ارضي، امنيت حقوقي، رشد اقتصادی، معرفتي و فرهنگي مردم، دموکراسي و آزادی) را محک ميدانم و بر اساس آنها يک عملکرد را مثبت و يا منفي ارزيابي ميکنم. و اگر هنوز بين اين معيارها به مطلقي معتقد باشم، آن استقلال کشور است که شوخي بردار و اما و اگر بردار نيست.  در دوراني که استقلال و تماميت ارضي و امنيت کشور در خطر باشند، هر معيار ديگری جنبه فرعي بخود گرفته و اينها هستند که معيار درست و غلط و مردمي بودن و خيانت را مشخص ميکنند. 

3- اگر من بجای ابراهيم بودم تا بکجا مقاومت ميکردم و بحث بيعت با آرمانمان؟

راستش را بخواهي نميدانم؟ اگر در چارچوب فکری، فرقه ای گذشته، مثلا" قبل از عمليات آخر مجاهدين، در دهه 60 دستگير ميشدم، با شناختي که از عملکردهای آنروز خود و توانمندیهای آنزمان خود دارم، احتمالا" تا نقطه مرگ بر سر تعهد خود نسبت به سازمان و رهبری آن باقي ميماندم. اگر بعد از سال 1373 دستگير ميشدم با شکهای جدی ای که در قلب و روحم نسبت به ساختار فرقه ای مجاهدين و دنيای سياه و سپيد آنها بوجود آمده بود، احتمالا" مدت زيادی در حفظ و حراست تلقينات فکری آنها مقاومت نميکردم و ميپذيرفتم که در اشتباه بوده ام. اينکه واقعا" چه اتفاقي ميافتاد، حدسش از عهده من خارج است و شايد فقط خدا بداند که در دنيای واقع چه ميکردم و کارم بکجا کشيده ميشد؟

و اما بحث بيعت با آرمانمان را فکر کنم در نامه قبلم کردم و در بحث بريدگي از مبارزه آنرا برايت توضيح دادم و در نتيجه با تکرار آن بحث سرت را بدرد نميآورم.

4- بودن با سازمان به دليل شرايط سختي که افراد در آن قرار دارند و اينکه آنها اشتباه کرده اند و هر کسي جايز الخطاست؟ عيب گرفتن از آنها از پاريس و لندن آسان است و عيب گرفتن از آنان در جيب رژيم انداختن است؟ و اينکه تو انتخاب خود را کرده و در شرايط فعلي اگر هم سازمان صد اشتباه ديگر هم بکند، هوادار مجاهدين باقي خواهي ماند. 

در پاسخ به اين مطلب: اولا" حق توست که بنا به هر دليلی حامي مجاهدين و يا هرفرد و گروه سياسي و غير سياسي ديگری باشي، کما اينکه حق من هم هست که بنا به دلايل خودم هوادار و يا مريد آن فرقه و گروه نباشم. هر چه باشد خدا اين  حق و آزادی را به انسان داده که حتي از شيطان هم اگر بخواهد پيروی کند، پيروی از يک فرقه که ديگر جای خود را دارد.اما از من به تو بحق نان و نمکي که احتمالا" با هم خورده ايم نصيحت که اين هواداری را از جهت صدقه سری و دلسوزی برای کسي نکن، چرا که اگر در آنزمان که من عضو مجاهدين بودم تو بمن ميگفتي به اين دليل هوادار مجاهدين هستي که من و امثال من در سختي فيزيکی هستيم، گفته تو بدتر از هر ناسزای دشمنان سازمان بدل من مينشست. اگر مريد فرقه ای آنها هستي که  من فقط ميتوانم برايت آرزو کنم که از يک خواب عميق طولاني بيدار شده و واقعيتها را بشنوی و ببينی. و اگر هوادار سياسي آنها خود را محسوب ميکني ، ترا خاطر نشان ميکنم که نخست ايراني باش و استقلال و تماميت ارضي و امنيت ايرانيان را اصل بدان و بعد، از هر فرد و گروهي که ميخواهي حمايت کن و با هر که ميخواهي مخالف باش، چرا که بقول تو مردم کشورمان با تاريخشان حرکات ما را محک خواهند زد و ممکن است خدای نکرده مورد "لعنت" گوئي آنها واقع شويم.

  ثانيا" اينکه از سختي وضع مجاهدين  در عراق و نسبت آن با زندگي در اروپا صحبت کرده بودی، مرا به اين فکر انداختي که بايد مدت زيادی باشد که از داخل مجاهدين بدوری و از فرهنگ حاکم بر آن بي خبري. چرا که وقتي در دوران جنگ اول خليج فارس بر عليه عراق به من و چند نفر ديگر گفتند که بايد عراق را ترک کرده و برای کارهای سياسي به خارج از عراق برویم، همگان در طول راه افسرده بوديم و در دل بحال خود ميگريستيم. اکثريت مجاهدين مدت زيادیست که  معيار خوب و بدشان از انسانهای عادی فاصله گرفته و به معيارهای ديگری خو گرفته اند. به جرأت ميتوانم بگويم که حتي امروز اکثريت مجاهدين حاضر در خارج از کشور به حال مجاهدين داخل عراق رشک ميورزند، چرا که آنها که  در عراقند، دچار  فشارهای  فيزيکی هستند که در چارچوب مجاهدين چندان مهم نيست و تحمل پذير است، درحاليکه آنان که در غرب هستند فشارهای روحي و تناقضهای حاصله از سياستهای متناقض و ضد مردمي مجاهدين را به دوش ميکشند و اسمش هم اينستکه در ناز و نعمت هستند و ميزبان و ميهمان اين ضيافت و آن ضيافت برای مهمانان خارجي هستند.

ثالثا" بحث من با مجاهدين بحث انتقاد و اشتباه نيست، چرا که من آنها را يک گروه سياسي نميبينم که به آنها انتقاد سياسي داشته باشم و يا حرکاتشان را در معيارهای متعارف خطا و يا درست ارزيابي کنم. حرکات يک فرقه متاثر از منافع مقطعي فرقه و مستقل از هر نوع اصل و پرنسيب مردمي، فرهنگي، مذهبي و يا سياسي است که در هر زمان گاها" با يک چرخش صد و هشتاد درجه ای، ميتواند بشکلي و رنگي نوين درآيد. در مورد آتش بياری آنها برای معرکه ای که ميتواند منجر به عراقي شدن ايران شود هم من از آنجهت لفظ خيانت را بکار ميبرم که آنها هنوز مدعي ايراني بودن هستند، و برای  هر فرد از هر مليتي خبر رساني درباره اسرار کشور خودش به خارجي خيانت محسوب ميشود و تا آنجا که من ميدانم و ميفهمم اين تنها تعريف معتبر و جهاني خيانت است. وگرنه در چارچوب فرقه تنها منافع فرقه معيار درست و غلط و معرف خيانت است و با اين معيار انجام هيچ عملي که بتواند روزی بر روزهای حيات فرقه بيافزايد غلط محسوب نميشود.

در خاتمه برايت آرزوی موفقيت ميکنم و اميدوارم بتواني راه درست را برای خودت برگزيني. با آرزوی استقلال، سعادت و پيشرفت برای تو و مردممان مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x