ژوئيه 2007

دوست عزيز؛ آقای بهار ايراني: با سلام خدمت شما؛

يکي از ويژيگي های اخلاق ما ايراني ها، منظورم اخلاق برآمده از فرهنگ اصيل ايراني است و نه فرهنگ التقاطي قرن بيستمي آن، ادب و تعارفات ايراني ميباشد که حداقل در خاورميانه و بين همسايگانمان برجسته و منحصر بفرد است. وقتي کتابهای شعر و ادب فارسي را ميخواني و يا حتي بفرهنگ سياسي و روشنفکری متاثر از دوران مشروطيت و ماقبل آن مراجعه ميکني، اين ويژيگي بوضوح خود را نشان ميدهد، يکي از نمونه های آن ورزش باستاني ماست که شما در نامه تان به آن اشاره کرده بوديد، سنتي متاثر از انسانيت، عطوفت و بخشايش، مروت و مردانگي (نه بصفت مذکری آن بلکه بمراد انساني اش)، بد نيست آنرا در مقابل مسابقه بوکس غربي بگذاريد و يا ورزش چوگان ما را در مقابل فوتبال آمريکائي قرار دهيد تا تفاوت فرهنگ غني ايراني را با ساير فرهنگها مشاهده نمائيد. دکتر Lloyd Llewellyn Jones از نادر ايران شناساني که شناخت خود از ما را از دل کتابهای يوناني و لاتين بدست نيآورده، ميگويد وقتي که اسکندر مقدوني تخت جمشيد را تسخير کرد و با فرهنگ مملو از انسانيت، تحمل پذيری، بخشايش و مهمان نوازی ايرانيان روبرو شد، چون اين صفات را شايسته زنان ميديد و نه مردان، و از مردها فقط خشونت و جنگ آوری را انتظار ميکشيد، مردان ايراني را زن صفت ناميد و از ترس انتقال فرهنگ ايراني به مغرب زمين اقدام به سوزاندن سمبل آن يعني تخت جمشيد کرد.

يادش بخير، يادم ميآيد، يکي از اقوام نزديکم  که از قضا  خيلي هم هوادار مصدق بود، هر گاه ميخواست فرزندش را در مقابل کار غلطش ادب کند، ميگفت: " خدمت شما عرض کنم شما غلط کرديد که آن کار را انجام داديد." و به اين ترتيب ادب ايراني را حتي در خشم و اعمال خشونت هم فراموش نميکرد.

باری نامه ام را با اين جملات شروع کردم، چرا که يکي از ويژيگي های نامه های شما همين ادب، صبر، متانت و تحمل پذيريتان است که متاثر از فرهنگ ايراني شما است، و با فرهنگ خشوت وارداتي بعد از 28 مرداد فرسنگها فاصله دارد.

شما مرا و من شما را دوست خطاب ميکنيم، نه به دليل اينکه همديگر را ميشناسيم (گرچه در اين مورد، شما بر من مزيت شناخت بيتشری به دليل مطالعه خاطراتم را داريد) و يا چون، در زمينه های مختلف عقيده مشترکي داريم ( که به احتمال زياد داريم)، اين دوستي نه بر پايه خاطرات مشترک است و نه ديده ها و شنيده های همگون.  بلکه بر پايه فهم مشترک از دنيای رنگارنگ، تحمل پذيری و پذيرش اختلاف در دل اتفاق نظراست. دوستي ايست بر پايه انسانيت و بدور از تعصب ناشي از زندگي و تفکر در دنيای دوقطبي سياه و سپيد، و بيگانه از عادت تحليل افراد بر پايه چند برخورد و نوشته؛ معمول در سازمانهای متاثر از فرهنگ مارکسيستي و معتقد به تحليل طبقاتي افراد. علي رغم اين اشتراکات اذعان دارم که هنوز مجبور هستيم يکديگر را آقا و جناب و .. خطاب کرده و بخشي از گفتگوی خود را به پوزشها و عذر خواهي ها اختصاص دهيم، چرا که هنوز يکديگر را از نزديک نديده، همديگر را به چالش نکشيده و درصد تحمل پذيری يکديگر را همچون دو دوست ديرينه نيآزموده ايم. وگرنه  براحتي ميتوانستيم لغزشها،عيوب و اختلاف نظرهای يکديگر را شنيده، ديده و حتي بپذيريم، بدون آنکه مجبور شويم بخاطر آنها پوزش بطلبيم. باری من در نوشتجات، مکاتبات و برخوردهايم سعي ميکنم بد و يا خوب، خودم باشم و نه کس ديگر، چرا که زندگي در مجاهدين اگر هيچ چيز به من ياد نداد، اينرا ياد داد که گرچه برای چند صباحي آدمي ميتواند به خواست و يا به جبر کس ديگری باشد، اما نهايتا" انسان هيچکس نميتواند باشد مگر خودش و نهايتا" دوست داشتني ترين صفت هر انساني صفا و صداقت و يکرنگي وی با ملأ بيروني اوست. در دنيای فرقه همه سعي ميکنند خود را فراموش کرده و کسي شوند که نيستند، و خوب نتيجه آن مشخص است، انسانهای روح باخته و يا روح فروخته، که بقول مجاهدين با لحظه ای جدائي از فضای فرقه "بقعر جهنم عاديگری، .... " سقوط ميکنند. طبعا" توجه داريد که آنان خود را انسانهای "طراز مکتب" دانسته و دنيای خود را بهشت و غير آن را دوزخ ميدانند و طبعا" عادی بودن را اسفل السافلين. در واقع مکانيزم قضيه اينست که، شخصيت و روح انساني در درون فرقه همچون فنری بطور روزانه فشرده و فشرده تر ميشود و وقتي که لحظه ی جدائي و يا رهائي آن فنر فرا ميرسد، در يک آن جهش کرده و ره چند  ده ساله را بطور معکوس در لحظه ای طي کرده و به اصل خود باز ميگردد.   

چندی قبل نامه ای داشتم از آقائي ناشناس که نامه گذشته من به شما را بنوعي تحليل کرده و در نامه خود تقريبا" کلمه به کلمه، بخشي از نامه مرا مدارکي دال بر "فرديت" ، "خود بزرگ بيني" ، "فخر فروشي" ...من دانسته و آنها را عينا" تکرار نموده بود. راستش را بخواهيد هر چه فکر کردم به آن نامه چه جوابي بدهم، بجائي نرسيدم و نهايتا" ترجيح دادم که آنرا بي جواب بگزارم، چرا که ايشان، سئوال و يا بحث جديدی، و يا نظر خاصي را مطرح نکرده بودند که بشود به آن جواب داد. ايشان زحمت کشيده و بسبک معموله مجاهدين و شايد ساير گروه های م - ل با استناد به نوشتار من،  مرا تحليل خصلتي کرده بودند. من تحليل کردن افراد را متاسفانه از عاداتي ميدانم که حداقل در خارج از کشور بشدت رواج دارد. نميدانم شايد تحليل نسبي افراد، حداقل برای انتخاب دوست و معاشر، حق هرکسي باشد و شايد همه ما به نسبتي در زندگي روزمره، دانسته و يا ندانسته، در ضمير خودآگاه و يا نا خودآگاه خود آنرا انجام ميدهيم و بر اساس آن عمل کرده و دوستان و معاشران خود را برميگزينيم. شايد اين در بعد فردی و انتخاب شخصي درست و حتي حق باشد. از اين زاويه من به نگارنده آن نامه حق ميدهم که قضاوت شخصي خود را از من و يا هر کس ديگر داشته و دوری و نزديکي افراد از خود را بر اساس چنين تحليلهائي معيين نمايد. اما به اعتقاد من در بعد اجتماعي، با توجه به پيچيدگي انسان و تو در تو بودن شخصيت انسان، به اندازه چين های مغزی وی تحليل دادن از افراد، چه ازنوع خصلتي و يا طبقاتي آن کاریست بسيار مشگل و پيچيده و شايد غير ممکن که تنها در توان کسي است که شناخت کامل بر فکر، روح و روان انسان داشته باشد، کسي مانند خدای، اگر به آن اعتقاد داشته باشيد، وگرنه هيچکس. البته توجه داريد که منظور من تحليل شخصيتي است و نه انتقاد به بيانات، رفتار و برخوردهای افراد، بخصوص کساني که وارد عرصه سياسي و حتي روشنفکری ميشوند. باری من پس از گذر از دوران "صفر طلبي" و انديشه "هيچ شدن" و "حل شدن در رهبری" و "راه رفتن بر پای ديگری" دوران مجاهدين، و ديدن قبح اين شعارهای بظاهر فوق عرفاني و در واقع نافي انسانيت آدمي، جهت تبديل وی به نوعي از ابزار پيشبرنده مقاصد فرقه، نه تنها  فرديت را بد نميدانم بلکه تعادل در داشتن آنرا تا حدی که به خود خواهي مزمن و له نمودن شخصيت ديگران نيانجامد را از ضروریات هم ميدانم، از همين روی از  آن نامه نه تنها دلگير نشدم، بلکه از شما چه پنهان تا حدودی پس از گذر از دوران از دست دادن اعتماد بنفس لازمه برای حيات در جامعه، خوشحال هم شدم که فردی مرا خود خواه و دارای فرديت ببيند. (حداقل دلم ميخواهد که آن نامه را برای دختر و پسرم بخوانم، چرا که انتقاد هميشه آنها به من و تا حدودی اختلافشان با من بر سر اينستکه گوئي من فهم منافع فردی و انديويدواليسم موجود در جامعه را از دست داده ام. )

در نقطه مقابل نامه ايشان نامه شما بود و تعارفات شما که مرا خجل زده کرد. متاسفانه بايد بگويم که من نميتوانم با تحليل شما هم نسبت به خودم موافق باشم، چرا که بيش از هر چيز اميدوارم که يک انسان عادی باشم، با خود خواهي ها و در عين حال از خود گذشتگي های يک انسان عادی. من اميدوارم که همچون يک انسان عادی، ديگر انسانها را دوست داشته و به آنها عشق ورزيده و در حد خود به ياری آنان برخيزم. متقابلا" آرزو دارم که حداقل اطرافيانم مرا آنچنان که هستم، با بد و خوبم، ديده، پذيرفته و دوستم بدارند. نه عارفم و درويش و نه فرديت خود را در حد سياستمداران، رهبران فرقه ای، و در حد له کردن فرديت ديگران در دفاع از فرديت خود ميدانم. بهر صورت از تعارفات شما متشکر و خجالت زده هستم.

و اما بحث شما درباره انقلاب ايدئولوژيک و کتاب آقای نيابتي: آقائي که فوقا" به نامه شان اشاره کردم، در نامه خودشان گفته بودند که من نفهميده ام که نظر شما از اشاره به آن کتاب از زاويه ويژگي مانيفيستي آنست. شما هم در نامه تان آنرا نوعي توضيح جامع و منسجم انقلاب ايدئولوژيک و بنوعي منبع رسمي منتشره از جانب آنها دانسته ايد. ممکن است باز من دچار اشکال فهمي شده باشم. اما اگر درست فهميده باشم، شما بدنبال بيان رسمي انقلاب ايدئولوژيک از جانب مجاهدين برای نقد آن و يا معرفي آن به ديگران ( پيشنهاد شما جهت ترجمه و انتشارش) و يا شايد فهم آن باشد. در هر سه مورد متاسفانه بايد بگويم که کتاب آقای نيابتي يک اشکال اساسي دارد و آن اينستکه مرجع رسمي منتشره از جانب مجاهدين نيست. در اينمورد رسمي ترين کتاب منتشره از جانب آنان دو سخنراني مهدی ابريشم چي در تاريخهای 11 خرداد و 26 تير ماه 1364 در فرانسه، تحت عنوان انقلاب ايدئولوژيک است که  بعدا" بصورت کتابي رسمي از جانب مجاهدين منتشر شد.  کتاب ديگر نوشته حسن حبيبي تحت عنوان رهبری ايدئولوژيک است که آن نيز در نشريه مجاهد و بعدها بصورت کتابي از جانب مجاهدين انتشار يافت.  به اعتقاد من اگر خواهان ترجمه هستيد، بهترين کتاب همان کتاب ابريشم چي است که بروشني ماهيت فرقه ای و ضد دموکراتيک مجاهدين و ضرورت انقلاب ايدئولوژيک را نشان ميدهد. و البته چون توسط يکي از "قهرمانان" آن انقلاب نوشته شده قابل استناد و از جانب مجاهدين غير قابل انکار است. البته جهت محکم کاری بد نيست سخنراني خود مسعود رجوی در مراسم ازدواجش با مريم رجوی ضميمه اين کتاب گردد. باز اگر قصد شما نشان دادن ماهيت فرقه اي مجاهدين است بهترين منبع، نشريات مجاهد است و بخصوص نامه های انقلاب اعضأ مجاهدين بعد از انقلاب ايدئولوژيک سال 64 مندرج در نشريات مجاهد. مطلب ديگر که باز بسيار روشن کننده اين مقوله است، مشروح صحبتهای مسعود رجوی با مهدی ابريشم چي، و چند نفر ديگر، بعد از انتخاب شورای رهبری مجاهدين ميباشد. تا  آنجا که من ميدانم خود مجاهدين مجموعه تمامي نوشتارها و اسناد مربوط به انقلاب ايدئولوژيک را جمع آوری کرده اند، اما حتي در درون خود، استفاده و ارجاع به آن برای نزديکترين اعضأ هم آزاد نميباشد. طبيعي است که در فضای موجود مجاهدين هيچ علاقه ای برای تکرار و انتشار مجدد مطالبي چون سخنراني ابريشم چي و يا انتشار بيروني مطالب جلسات دروني انقلاب ايدئولوژيک موسوم به "ديگ" و "حوض" خود را ندارند و در نتيجه رسمي ترين مطالب منتشره همانهائي هستند که به آنها اشاره کردم که جهت ترجمه و يا نقد آن جريان هم کافي هستند. اما اگر بدنبال فهم انقلاب ايدئولوژيک هستيد، داستان متفاوت است، چرا که بايد انقلاب ايدئولوژيک را بعنوان ابزار شستشوی مغزی و يا منيپوله، از دو زاويه مختلف يعني شستشو کننده و شستشو شونده ديده و کارکرد، راندمان و مکانيزم آنرا بررسي نمود، همانکاری که اگر عمری بود و فرصتي، من خيال دارم روزی آن را حداقل برای فهم بهتر خود و دوستان جدا شده بکنم. دليل اصلي ای که چرا من فعلا" علاقه ای به انجام اينکار ندارم، جدا از کمبود وقت، و کمبود معلومات، اينستکه من هنوز احساس ميکنم به اندازه کافي از دوران مجاهدين و کابوس آندوران فاصله نگرفته ام که بتوانم از زاويه شخص ثالث به آن نگاه کرده و خاطرات خود و ساير دوستان جداشده از آندوران را بقول خارجيها آنالايز کنم. تحليل نگارشهای رسمي خود مجاهدين و حتي کتاب آقای نيابتي در مورد اين امر، به اعتقاد من در منتهي خود ميتواند يک تحليل سياسي باشد و نه تحليلي انسان شناسانه و از زاويه فرقه ای. توجه داشته باشيد که شرح مکانيزم انقلاب ايدئولوژيک ميتواند حداکثر يک جزوه 40 50 صفحه ای باشد. عمق و اهميت آن موقعي معلوم ميگردد که بتوانيد مجسم نمائيد که اين جنابان آستين خود را بالا زده و دست ناشسته خود را تا آرنج در مغز و روح ما کرده و روح و روان مارا همچون مومي فشرده، از شکل اول خارج کرده و سعي کردند به آن شکلي نو بدهند و اسمش را هم بگذارند، تولد مجدد از مريم. باز تجسم بکنيد دوستي که به وی اعتماد کرده و همه  چيز خود را به امانت به او سپرده ايد بشما خيانت کرده، به مالکيت و يا ناموس شما تجاوز نمايد، اميدها، آرزوها، ايده آلهای شما را لجن مال نمايد، چه حالي را به شما ميدهد و چه مدت طول ميکشد که شما خود را از بازتاب چنين ناانسانيتي رها سازيد. حال تصور کنيد که رهبری مجاهدين، نه تنها دست در جيبتان کرده، همسر، فرزندان، خانواده، عواطف و زندگي انساني را از شما گرفته و شما را از دارا بودن حداقلهای حقوق انساني محروم ساخته، بلکه همانطور که گفتم دست آلوده خود را در روح و روان شما کرده و آنرا چون مومي مچاله نموده است. و بالاتر از همه، با به بکارگيری پاکترين احساسات انساني مريدان، خود را خدای آنان کرده، آنها را در پي خويش راهي نا کجا آباد نموده و به اين ترتيب بزرگترين خيانت را به آرزوها، ايده آلها، آرمان و عقايد آنها کرده است. رهائي از چنين خاطراتي، جهت بررسي چه شد، از زاويه ای مستقل، کار آساني نيست و قبل از هر چيز زمان ميخواهد که انسان بتواند زخمهای روح و روان خود را مرمت کند. از شما چه پنهان بعد از گذشت يازده سال جدائي از مجاهدين، شايد چند ماهي است که من از ديدن کابوسهای شبانه آندوران رها شده و نيمه شبان با عرق سرد وحشت از آندوران، سراسيمه از خواب بيدار نميشوم. توجه داشته باشيد که در دوران مجاهدين ما نه تنها مجبور بوديم افعال ضمير خود آگاه خود را تحت مراقبت داشته و لغزشهای آنرا روزانه گزارش کنيم، بلکه ضمير ناخودآگاه ما هم از چنين زندان و مراقبتي رها نبود. چرا که ما ميبايست گزارش رويا های خود را هم به اطلاع مسئولان خود برسانيم و طبعا" همانقدر که رفتارمان تحليل ميشد و روزانه انگهای مختلف به ما زده ميشد، روياها و کابوسهايمان هم چنين سرنوشتي را پيدا ميکردند. به اين ترتيب متوجه ميشويد که چرا من به دوستمان علي گفتم که فعلا" کار تحليل انقلاب ايدئولوژيک چه بلحاظ تخصصي و چه بلحاظ مختصات فردی، کار ما نيست و هنوز بايد مدتي بگزرد که ما بتوانيم انجام اينکار را به عهده بگيريم.

نکته ديگر در نامه شما در باره فرقه اسماعيليه و يا باطنيه بود. نه من بهيچ عنوان آنها را و طرز عملشان را تصديق که نميکنم که هيچ، بلکه مخالف هر نوع فرقه و فرقه گرائي حتي از نوع باصطلاح صلح طلبانه، درويشانه و عرفاني آنهم هستم، چرا که بهر صورت هر نوع فرقه گرائي از نظر من نوعي نفي انسانيت انسان، نفي حقوق حقه داده شده به انسان از جانب خدا و يا طبيعت است و اگر به خدا اعتقاد داشته باشيد به نظر من نوعي شرک است، چرا که شما بشکلي رهبر فرقه را در بسياری از صفات و حقوق همانند خدای ميکنيد. بحث من بحثي بود ارزشي از اينرو که نام فرقه اسماعيليه در تاريخ ثبت شد بدليل کم و کيف آنان، مدت حکومتشان بر بخشي از کشور ما، کارهای علمي، فلسفي و تحقيقي ايشان و .. کما اينکه نام هيتلر و استالين هم در تاريخ ثبت شده و شايد بازهم جا داشته باشد که محققي از زاويه ای نو به تحقيق درباره آنان بپردازد. اما  اينکه هر کدخدای ده چند هزار نفری هم مستحق چنين وقت گزاری ميباشد و يا خير؟ بنظر من هر چقدر هم که نامبرده، "کد" را فراموش کرده و خود را خدا بداند، باز نميتواند چنين ضرورتي را ايچاد نمايد.

در مورد مطالب مجاهدين و امکان ارسال الکترونيکي آنها، متاسفانه من آنها را بشکل اسکن ندارم که بتوانم برای شما ارسال نمايم، اما اگر مطلبي خيلي برايتان ضروری باشد، شايد بتوانم آنرا پيدا کرده و بعد از اسکن برايتان ارسال نمايم. مجددا" با تشکر فراوان از محبتهای شما و پوزش بخاطر طولاني شدن نامه و با آرزوی موفقيت برای شما،  قربانتان مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x