25 ژانويه 2007

 

علي عزيز: با سلام و تشکر فراوان بخاطر نامه دردناک و در عين حال مملو از تجارب غني تو از انقلاب ايدئولوژيک مجاهدين.

دوست عزيز نامه تو را خواندم و با هر کلمه ی آن به ياد دوران پر از درد به اصطلاح انقلاب اپدئولوژيک مجاهدين افتادم. دوراني که مرگ و درد جسمي ميتوانستند بزرگترين  مرحم برای شکنجه رواني ای باشند که روزانه بر ما اعمال ميشد. بي صبرانه منتظر دنباله داستان تو هستم، چرا که عليرغم مشارکت اين داستان درد، بين همه ما جداشدگان، هر داستاني بالا و پائين خاص و بيان ويژه خود را دارد و ميتواند آموزه ای متفاوت از آموزه ديگران را بهمراه داشته باشد.

از اينکه به من لطف داری و فکر مي کني که من ميتوانم به عمق فکری رهبران فرقه نفوذ کرده و پاسخي برای سئوال تو و هزاران قرباني ديگر فرقه داشته باشم، بسيار متشکرم. اما قبل از آنکه آنرا نشانگر واقعيت و حقيقت گفته تو بدانم، متاسفانه  آنرا بدور از واقعيت دانسته و تنها نشاني ميدانم از دوستي و محبت فردی تو در حق خود. من فکر نميکنم که فکرم و قلمم بهيج عنوان بيانگر آنچيزی باشد که بر ما گذشت و يا پاسخگوی چرای ذهن تو و من باشد. يکي از نشانه های  بارز اين ضعف قلم را ميتواني در حجم کتاب خاطراتم ببيني که به نزديک دو هزار صفحه ميرسيد. اگر قلمم قوی بود و فکرم توانمند، مسلما" ميتوانستم داستان زندگي تو و من و ما را در حجمي کمتر عرضه کرده و ديگران را به قضاوت بطلبم.

وقتي ضعف است، انسان دائم ميگويد و هر چه ميگويد، احساس ميکند کافي نيست و هنوز واقعيت بيان نشده و لازم است که بيشتر و دقيقتر گفته شود تا که ديگران بتوانند تجربه نديده را ديده، درد نچشيده را لمس کرده و بد و خوب آنرا با پوست و روح خود احساس نمايند.

گاه از نداشتن توان بعضي از نويسندگان و سازندگان فيلم حسرت خورده و آرزو ميکنم کاش در ميان ما جدا شدگان کسي بود با آن قدرت و مهارت و ميتوانست با نشان دادن فيلمي يکي دو ساعته آن صحنه ها را به تصوير کشيده، تا که درد ما آموزه ای شود برای اين نسل و نسلهای آينده. چندی قبل فيلمي ديدم از قضا به زبان آلماني که شايد تو هم با آن زبان آشنا باشي و بتواني آنرا خريده و ببيني. اسم فيلم  NAPOLA است به کارگرداني Dennis Gansel. ناپولا اسم مدرسه ای بوده  است که در آن جوانان آلماني در دوران هيتلر آموزش ميديدند تا مريد هيتلر شده و فدائي وی. در اين مدرسه افراد وادار ميشده اند که بسخت ترين  کارها تن داده و بلحاظ جسمي به اوج توانمندی برسند. اما نکته مهم آموزه های روحي اين جوانان بوده که ميبايست به هيچکس و هيچ چيز جز هيتلر علاقه مند  و وفادار نباشند. در فيلم صحنه ايست که در آن جواني مجبور ميشود ياد بگيرد که ترحم انساني نداشته باشد، در صحنه بعدی در مسابقه بوکس مجبور ميشود دوست خود را برای خوش آيند مسئولين مدرسه به قصد کشت بزند. ديدن تحقير شخصيت فردی افراد و تشويق بيرحمي بين دانشجويان، نداشتن هيچ عاطفه انساني مگر در قبال رهبری، دائم مرا به ياد خاطرات دوران بودن با سازمان ميانداخت. بخصوص سه نفر که در فيلم  بطور نمونه نتوانستند خود را به معيارهای اين مدرسه منطبق سازند، اولي مجبور به خودکشي از طريق غرق کردن خود شد. دومي کشتن خود با شرکت در "عمليات انتحاری" ، و سومي مجبور به ترک مدرسه با خفت و خواری و با مارک بريدگي.

چرائي که در ذهن تو و من هست ميتواند در ذهن همه کساني باشد که اين فيلم را ديده اند، کما اينکه شايد در ذهن بازيگران واقعي اين داستان در دهها سال قبل بوده است. گر چه واقعيت اين فيلم چه  بلحاظ زماني، مکاني، و يا ايده و انديشه سياسي و فلسفي هيچ شباهتي با داستان ما ندارد، اما نکته ای، در بطن آن و داستانهای مشابه آنست که همه آنها را بشکل عجيب و غير قابل توضيحي شبيه يکديگر ميسازد. در اين داستانها، تو و من و ما و آنها بايد خرد شويم و خاکستر تا از خاکستر خود بر خواسته و به " اوج " پرواز نمائيم. در اين فيلم صحبت از اين ميشود که بزودی رايش سوم جهان را خواهد گرفت و آنها برای اداره هر گوشه ای از جهان احتياج به افرادی دارند، از خود گذشته و کارآمد و قابل اطمينان، و در نتيجه بهائي که اين افراد امروز ميپردازند، بهای مقام و مسئوليتي است که در آينده ای نزديک در انتظارآنهاست.  بنابراين درد کشيده شده توسط آنها و ما نه بخاطر رهبری است که بلکه بخاطر خود ماست، و خير ما و مردم در آنست!! در تمام  اين داستانها بايد  افراد روحي آهنين داشته باشند تا بتوانند با دشمن روبرو شده و پيروز بيرون بيايند.  و اي عجب که همواره اين آهنين شدن با درد و رنج نه تنها جسمي بلکه عمدتا" روحي همراه است، دردي که ناشي از روياروئي با عواطف و احساسات فردی و انساني شخص است. جائيکه بخاطر هدف و يا رهبر بايد با نزديکترينهای خود مقابله کرده و گاها" نه تنها دست رد بسينه آنها و خواستشان زد، بلکه حتي آماده کشتن فيزيکي آنها نيزشد.

و همه  اينها چرا و برای چه؟ کاش رهبران فرقه، تنها ديکتاتور بودند و قدرت پرست و ثروت طلب. چرا که در اينصورت مطالبه آنها از ديگران محدوديتي مادی بخود ميگرفت و ديگر به روح و روان انسانها تجاوز نميکردند. اما افسوس که رهبران ايدئولوژيک و فرقه گونه، آنان که کيش شخصيت دارند، چيزی فراتر از ماديات را طالب هستند و بهمين دليل عندالزوم حاضر به فدای مقطعي خواستهای مادی خود و حتي جان نزديکان خويش نيز ميباشند. و همين فهم آنها و مقابله و افشأ ايشان را بسي مشگل و در بسياری موارد غير ممکن ميسازد.

 آيا هيچگاه از خود پرسيده ای  که چرا مردم  ميتوانند در مقابل وحشي ترين ديکتاتورها در نقطه ای که بجوش ميآيند ايستاده و در مقابل آنان قيام کنند، اما در مقابل رهبران ايدئولوژيک مقاومت شکل نميگيرد و حتي بعد از مرگ آنها بعضا" عده ای هنوز وفادار و پرچم دار ايشان باقي ميمانند. چرا مردم آلمان در مقابل هيتلر، مردم چين در مقابل مائو و مردم شوروی در مقابل استالين، علي رغم کشته شدن ميليونها  تن، قيام نکردند؟  آنها ممکن است به سکس، قدرت، و ثروت مي انديشيده  و خواهان آن بوده اند، اما چيزی که ايشان را از ديکتاتورهای معمولي مثل شاه خودمان جدا ميکند، همان چيزی است که افشأ و مقاومت در مقابلشان را دشوار ميسازد، و آن رسالتي است که اين افراد بر دوش خود در قبال  کل بشريت، تاريخ و تکامل ديده و آنرا به ديگران ابلاغ مينمايند. آنها گاها" مسئوليت خود را فراتر از رسالت  پيامبران دانسته و خويش را مامور نجات کل بشريت در طول زندگي کوتاه انساني  خود دانسته، و اغلب موارد با پوش خير خواهي برای کل بشريت  و بدور کردن جنگ و بي عدالتي از صحنه عالم و تاريخ برای  هميشه، بزرگترين جنايات را در حق مليونها انسان بيگناه اعمال نموده اند. وقتي کسي چنين  رسالتي را برای خود قائل شود، ديگر از ميان تو و من رخت بر بسته و به آسمانها پرواز ميکند و از آسمان نگريستن به زمين، تو و من و ما، ديگر انسان نيستيم،  مورچه ای هستيم کارگر و يا سربازی فداکار که در صورت ضرورت ميتوانيم با اشاره ای چه بلحاظ فيزيکي و يا روحي له و نابود گرديم.

وقتي داستان  حسن صباح را ميخواني ميبيني که وی به مريدان خود وعده وحدت ايران و آزادی از قيد اعراب را ميداد و بدنبال آن قيامت بشری و سعادت و عدالت برای همگان.  و در مقابل وعده ای به اين عظمت چه از مريدان خود ميخواست؟ از آنها ميخواست که چون زنبور شده و با او همان رابطه ای را برقرار سازند که سربازان زنبور با ملکه کندو ميسازند. مگر اين همان خواسته رهبر مجاهدين از ما نبود که مورچه شده و به رابطه مورچگان در کندوی خود تن دهيم. يک  مورچه و يا زنبور، در کندوئي بزرگ، فرديتي ندارد، خواست شخصي ای ندارد، دوست و يار و همسر و پدر و مادرندارد، عاطفه و اخلاقياتي خاص خود را ندارد که بخاطر و بدليل آنها کس و خاص باشد. مادرشان ملکه  کندوست، که مگر قرار نبود همه ما دوباره  از مريم  متولد شويم. حرکت وجنگشان به اشارت اوست  که ما هم ميبايست پای خود را بفراموشي سپرده و بر پای او راه برويم. وخواست  و فکرشان،  خواست و فکر منافع کندو که  در خواست و فکر ملکه متجلي ميگردد، که ما هم ميبايست صفر شده و خواست و فکر او را اولي بر خواست و فکر خود نمائيم.

رهبران ايدئولوژيک و يا مرادهای فرقه ها چه ميکنند و چرا با ديکتاتورهای معمولي متفاوت هستند؟

 اولا"پيام اکثر آنها شعارعدالت اجتماعي و گاها" استقلال و سربلندی ملت است. (کمتر اتفاق مي افتد که ايشان از سلاح دموکراسي و آزادی استفاده کنند، چرا که اين در بطن خود تناقضي را بهمراه ميآورد که امروزه مجاهدين با آن روبرو هستند. تا زمانيکه شعارهای ايشان عدالت اجتماعي، مبارزه با فقر و احقاق برابری و استقلال کشور از وابستگي به امريکا و غرب بود، آنها ميتوانستند ساختار فرقه ای خود را، بدون هيچ تناقض و تضادی با شعارهای بيرونی خود حفظ نمايند. اما چگونه ميتوان شعار آزادی و دموکراسي برای مردم عادی داد و از اعضأ خود که باصطلاح چند سر و گردن از مردم عادی جلوتر و پيچيده تر هستند خواست که همچون مورچگان اطاعت بدون چون چرا کرده، صفر شده و بجای تکيه به عقل و شعور و منطق خود بر پای ديگری راه رفته و تنها مجری اوامر رهبری شوند؟)

 ثانيا" بايد دشمني داشت بزرگ که نه تنها دشمن مردم خودی است بلکه دشمن انسانيت، تکامل و گاها" طبيعت هم ميباشد. هر چه اين دشمن بزرگتر وانمود شود و سفاکتر، بهتر، چرا که تنها راه روياروئي با آن، سرنگوني اش است، و سرنگوني اين دشمن سفاک و قوی کار هر يلي نيست و پهلواني ميطلبد خدای گونه. در اينجا معادله ميشود:

احقاق شعارها = سرنگوني دژخيم = داشتن رهبری مطلق و بزرگ = اطاعت مطلق بقيه در اوج فداکاری و از خود گذشتگي.  نکته جالب اين مجموعه معادلات اينست که اگر موفق شود، حاصل آن و ماده آن، تنها ميتواند بر بزرگي و عظمت رهبری و مطلق بودن آن بيافزايد و بسط آن به جامعه را ممکن سازد. و اگر شکست بخورد، چه شکست تاکتيکي و چه استراتژيک تنها بخش معادله که ميتواند همواره بزير سئوال کشيده شود بخش آخر آنست. يعني من و تو و ما به اندازه کافي از خود تهي نبوديم، که دستورات رهبری را بدون چون و چرا و از دست دادن يک واو اجرا نمائيم.

 و ما ميمانيم که چرا نه؟ چرا نبايد من و تو و ما فدا کنيم، مال مانرا، جانمانرا، خانواده مان را، سلامتي و خوشبختي فرديمانرا، جنسيتمانرا و سرانجام فرديتمانرا؟ چرا که نه؟ آيا استقلال کشور و عدالت واقعي برای مردم، از بين رفتن فقر و بدبختي مردم ارزش آنرا ندارد که من و تو فدا شويم؟ و تو و من و ما با خود در جنگيم که آيا، آيا نميارزد که ما صفر شده و هيچ گرديم و درعوض بقيه مردم ، شايد روزی خوشبخت گردند؟ عدل برقرار شده و فقر از بين برود؟ صلح غالب شده و جنگ بميرد؟ اين سئوالي است که ما را ميازارد، فرديت را زشت و قبيح ميسازد و جنسيت را انزجار آور. و سرانجام حاضر ميشوی خود را داده که خلق را دريابي و خدا را بشناسي. و اين آنچيزی است که مبارزه با رهبر فرقه گونه را مشگل و پيچيده ميسازد و رهائي از دام آنها را در بسياری موارد غير ممکن.

 در اين ميان در فرهنگ ملي و مذهبي ما هم دو ضعف بزرگ وجود دارد که فرقه های شرقي و ديکتاتورهای ايدئولوژيک  به نحو احسن نسبت به آن آگاه، و از آن حداکثر استفاده را برده و ميبرند.

اشکال اول نبودن بحث فرديت بعنوان يک مقوله مثبت در فرهنگ ماست. در واقع فرديت و خود پرستي زشت ترين  صفاتي است که ميتوان به يک انسان آنها را نسبت داد. در فرهنگ لغات فارسي بگرد و سعي کن معني لغت Individualism و يا معادل آن در زبانهای فرانسه و آلماني را در فرهنگ خودمان پيدا نمائي. لغتهائي که من پيدا کردم عبارت بودند از: فردگرائي، فردنگری، فرديت، و خود خواهي. همانطور که ميبيني همه آنها بار منفي دارند و در واقع معادل Selfishness  و Egoism  هستند که در فرهنگ لاتين دارای بار منفي ميباشند. در واقع ميتوان گفت که در فرهنگ ما بين معني اين لغات تفاوتي وجود ندارد و يا به عبارت ديگر ما معادلي برای لغت Individualism بمعني فرديت مثبت نداريم. حال بسراغ اشعار مولوی و حافظ و طاهر و .. برو و تا دلت ميخواهد اندر مزمت خود خواهي بخوان. به ضرب امثلهای عاميانه رجوع کن و باز بيشتر از قبل بخوان و ببين که چقدر ضرب المثل و شعر درباره بد خود خواهي و بزرگ بودن گذشت از خود  و نداشتن خود گفته و سروده شده است. خوب در چنين فرهنگي چه کسي ميتواند در مقابل خواسته رهبران فرقه ای که خواهان مبارزه با خود خواهي هستند، ايستاده و به آنها بگويد که يکي از رموز پيشرفت غرب نسبت به شرق همين  Individualism است که بکار گرفته شد و از دل آن جهانگردان، تجار، مخترعين و مکتشفين در آمد ند. فرد در مقابل جمع جايگاه خود را يافته و توانسته خواهان حق خود در مقابل حکام شده و طالب آزادی و دموکراسي گردد. در همين جا بايد بگويم که Individualism غربي هم خالي از اشکال نيست و در واقع غرب امروزه دارد با منظر منفي آن روبرو ميشود. اصل شدن فرد در مقابل جمع دارد کل ارزش و حقوق جمع را در فرهنگ غرب به زير سئوال ميکشد و بسياری از معيارهای اخلاقي را به زير سئوال ميبرد. اما به قولي نه به اين شوری شور و نه به آن بي نمکي.

مشگل دوم که آنهم شايد زائده اين ضديت با خود و خود خواهي است، پديده ديگری است که ما شرقيان را همواره دچار مصيبت کرده و ميکند. و آن نگاه به بالا و خرد و بي ارزش گرفتن پائين است. يعني ما در فرهنگ خود تمامي خيرات و برکات و همچنين مضرات و بد بختيها را مشروط به بالا و سر جامعه و کشور و امت ميکنيم. اگر بزرگي است بخاطر کوروش و داريوش و شاه عباس و نادر است و اگر بدبختي و شکست و فساد است بخاطر يزدگرد و شاه صفي و فتحعليشاه و محمد رضا شاه است. بنابراين در مقابل هرضعفي چه بايد کرد؟ بايد سر را عوض کرد و سر بهتری بجای آن گذاشت. بايد بدنبال امير کبير و مصدق گشت و از سردار سپه و علم و اقبال دوری کرد. در اين ميان مردم کجا هستند و چه نقشي در سرنوشت خود دارند؟ معلوم نيست! و ارزشي هم ندارد که به آنها فکر شود و از آنها پرسيده شود که چه ميخواهند، و يا اينکه چه بايد کرد که آنها بتوانند سرنوشت خود را در دست گرفته و منتظر معجزه از بالا نباشند. به اين  ترتيب اگر تو اين دو اصل فرهنگي ما يعني زشت و قبيح و شيطاني بودن فرديت را و اصل اعتقاد به تغيير از بالا را بپذيری نود درصد راه را برای  مريد فرقه شدن را رفته ای، و بقيه راه ديگر جنگ با خود و راضي کردن خود از گذشت از اين و آن بخاطر سعادت مردم است و بس. و در واقع اگر بقيه راه را نروی خود خواهي و هوس باره، که حاضری بخاطر قدری لذت دنيوی، اينهم خير و برکت را از ملت خود دريغ نمائي، در مقابل ديکتاتور و يا دشمن خارجي نه ايستاده و انتقام مردم مظلوم را از شکنجه گر ها و جنايتکاران نگيری.

خوب در چنين فرهنگي من و تو بايد فرديت نداشته باشيم از خويش خودی نداشته باشيم و چشم مان به بالا و ظهور رهبر ايدئولوژيک بوده و همه چون مورچگان بفرمان وی نفس کشيده و حرکت نمائيم.

و اما  جواب چيست؟ جواب اينستکه که چه کسي وچه مرجعي به آنها و من و تو اين رسالت را داده که بخواست خود و بعقل خود دنيا را تغيير داده و آنرا به شکل دلخواه خود درآوريم؟ دنيا تنها متعلق به من و تو و رهبر ما نيست. اگر به دين و اسلام اعتقاد داريم که حتي پيامبران، تنها پيام آور بودند و آگاه کننده مردمان که آنها بفهمند و حق و مسئوليت خود را بازشناسند و برای احقاق حق خويش جنگيده و نهايتا" آنرا بدست آورند (و در صورت لزوم رهبری قيام آنها، برای احقاق حقشان را بعهده بگيرند). حتي ما شيعيان که معتقد به داشتن ولي و امام مطلق و ارجع بر عقل و منطق خود هستيم، که بهمين علت از جانب بعضي از ساير مسلمين متهم به شريک قائل شدن برای خدا ميباشيم، باز امامت و ولايت مطلق در مذهب ما مشروط است، مشروط به عصمت و وصايت، يعني آن امام و رهبر مطلق بايد دارای عصمت بوده و هيچ گناهي در زندگي اش نکرده باشد و انتخاب وی بر اساس وصيت امام ماقبل او باشد که هردو اين صفات تنها در مهدی موعود جمع است و در نتيجه حتي در مذهب ما هم رسالتي با اين عنوان برای هيچ کس مفروض نميباشد. و اما اگر به مذهب و دين معتقد نبوده و طبيعتگرا باشيم که ديگر تکليف روشن است. تکامل حاصل تفاوت و تغيير وجنگ برای بقا است نه همگوني و همشکلي و اطاعت و تسليم. اگر اصالت با اطاعت بود که تکامل مسير ديگری را طي ميکرد و مثل فيلم تخيلي  Starship troopers  بجاي شاخه ميمونها با Individualism بيشتر،  پيچيده تر و هوشمندتر از ساير شاخه های حيوانات، بيهوش ترين و بي فرديت ترين موجودات يعني مورچگان و ساير حشرات، غول پيکر شده و پرچمدار تکامل ميگرديدند.

پس پاسخ من، نه اعتقاد به بالا و نگاه به تغييرات از بالا بلکه اعتقاد به پائين، به مردم و ايمان به آنها و خواست آنهاست. اگر هم وظيفه ای بر دوش روشنفکران و آگاهان جامعه است، آن اينستکه با تمام توان خود، نا اگاهان را آگاه کرده تا حق خود را شناخته و خواهان آن شوند. فرديت و دفاع از حقوق خود، منجمله حق زندگي و حق توليد مثل، بد که نيست، لازمه تکامل هم است، که اگر نبود تکامل هنوز در حد جامدات باقي مانده و حتي اولين تک سلوليها نيز قدم به عرصه وجود نگذاشته بودند. فرديت زماني بد ميشود که فرد حق جامعه را بفراموشي سپرده و بخواهد بخاطر زياده طلبي خود هر حق ديگری را نا حق نمايد. در همين جا به ياد مثالي از مرحوم بازرگان افتادم، وی در جواب به مارکسيستها که خواهان بر افتادن مالکيت شخصي بودند چنين گفت: « زياده خوری بد است و موجب انواع و اقسام بيماری علاوه بر اصراف ميشود، اما آيا درست است ما به بهانه اينکه فرد ممکن است زياده خوار و در نتيجه فربه و بي عمل شود او را به تخت جراحي سپرده و معده اش را در آوريم؟ نه،  بايد برای خوردن او حد قائل شد و نه اينکه او را از خوردن محروم نمائيم. مالکيت هم همينطور است، في نفسه نه تنها بد نيست بلکه برای حرکت جامعه، وجودش لازم هم هست، سرقت و اجحاف به  حق ديگران، ثروت اندوزی زياده از حد بد است که بايد جلوی آنها گرفته شود.» بهمين ترتيب منهم ميگويم  فرديت نه  تنها بد نيست بلکه وجودش ضروری است نه  تنها برای صيانت نفس و نسل، بلکه برای حرکت تکامل، برای پيدا شدن مخترعين، مکتشفين، و دانشمندان آينده. ( که از قضا اگر از نزديک زندگي آنها را بررسي نمائي در ميابي که اکثر آنها از فرديتي بزرگ بر خوردار بوده اند که با دست آوردهای انسانهای معمولي ارضأ نميشده اند. بعبارتي در بسياری موارد قانون عمومي بر اين است که هر چه فرديت بيشتر، پيچيدگي فرد و قدرت مشگل حل کني او افزونتر.)  آنچه  که بد است کشتن فرديت و خواست ديگران بخاطر خود و فرديت خود است. و همچنين خواسته و عقل خود را ارجح بر خواسته و عقل بقيه دانستن است.

باری دوست عزيز طبق معمول سرت را با مطالبم به درد آوردم.  بي صبرانه منتظر بخش بعدی خاطراتت هستم. با آرزوی موفقيت برای  تو قربانت مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x