علي عزيز، سلام

با تشکر بسيار زياد از نامه پر از مهر و محبت تو و بيان عقايد ات در باره مسائل مختلف.

قبل از هر چيز همانطور که خواسته بودی نامه ات را بهمراه پاسخ آن، در وب سايتم ميگزارم، با اين اميد که ديگران هم وارد بحثهای مطرحه در آن شده و بر تصحيح وغنای  آن بيافزايند. لازم به تذکر است که بخشي از نامه ات را اجبارا" نقطه چپن کردم.  بخشي که در آن از افرادی اسم برده بودی که هنوز درعضويت مجاهدين هستند.  در نامه ات در جائي مجاهدين را مرتجع خوانده بودی. من علي رغم اينکه معتقد به اينگونه انگها نيستم و بيشتر آنها را از ابداعات فرهنگ سياسي حزب توده و مجاهدين ميدانم ، و با اينکه سياست اعلام شده ام در اين وب سايت حذف اينگونه پيشوند و پسوندهای دشنام گونه است، با اينحال اين کلمه را از نامه تو حذف نکردم تا با هم بحثي پيرامون آن داشته باشيم، بحثي پيرامون حرمت لغت و فرهنگ و ارزش حفظ آن در شکل گيری جامعه دموکراتيک و آزاد فردای کشورمان ايران.

دوست عزيز، در نامه ات اشاره به مفيد بودن و موثر بودن بحثهای مطرحه در نامه های رد وبدل شده بين ابراهيم و من کرده بودی، فکر کنم اين اجازه را از طرف ابراهيم داشته باشم که از جانب وی و خودم بگويم که اميدوارم که حرف تو درست بوده و فراتر از ابراز لطف دوستانه باشد. به جرات ميتوانم بگويم که اگر يک در هزار گفته هايت هم بيان کننده حقيقت باشد، هم ابراهيم و هم من با وجدان بسيار راحتتر شب را به صبح خواهيم رساند. آخر در زندگي انسان چه مهمتر و ارزشمندتر از اينکه فرد احساس کند، توانسته است ذره ای از دين خود به جامعه را ادعا کرده، با وجداني راحتتر زندگي نموده و در لحظه مرگ با ديني کمتر از دنيا رخت بر بندد.

اجازه بده از بعضي از بحثهای تو فعلا" گذشته و به مهمترين آنها که بحثي است پيرامون جدا شده ها بپردازم.

چندی قبل دوستي ايميلي برايم فرستاده و در آن مرا تشويق به آن کرده بود که خاطرات خود بعد از جدائي را هم نوشته و آنرا بصورت کتابي قابل چاپ در آورم. وقتي نامه تو را ميخواندم، احساس کردم که بدرستي خلائي در اينمورد وجود دارد و بايد کسي کمر همت بسته و چنين کاری را برای کمک به رها شدگان از يک فرقه بکند، تا بلکه آن راهنمائي شود، جهت باز يافتن، باز شناختن و کمکي به ساختن زندگي مستقل آينده آنان. اهميت اين بحث از آن جهت است که کمتر کسي به اين مسئله توجه دارد که رهائي از يک فرقه دو بخش دارد، رهائي فيزيکي و بدنبال آن رهائي رواني – فکری و وجداني. وقتي نامه ات را ميخواندم و به اسم افرادی که از آنها ياد کرده بودی رسيدم، به اسمي برخوردم که از قضا مدتي با وی هم پايگاه بوده، و بطور روزمره در برخورد نزديک با وی و کارهاي ديپلوماتيکش! بودم. همينقدر ميتوانم بگويم که خدا را شکر که در بودن در فرقه، ما فراتر از حد رفته خود نرفتيم و دستمان به خوني و شکنجه ای آلوده نشد. جدا از ظلم اعمال شده و رنجي که مظلوم ميکشد، تصور اينرا بکن که اگر اين مرز را هم شکسته بوديم امروز چه حال و روزی داشتيم و چقدرعادی شدن و رها شدن از کابوس های آندوران دشوار تر مينمود؟

اجازه بده از اين نقطه نگزرم و از تو و همه افرادی که اين کلمات را ميخوانند هم بخواهم که قدری مکث کرده و به اين نکته بيشتر بيانديشند. جالب است که هر چه ميگذرد و هر چه بيشتر ميفهمم و ميفهميم، بيشتر متوجه ميشوم و ميشويم که برای هر يک از ما در هر نقطه ای که از فرقه جدا شده ايم جای هزار مرتبه شکرش باقي است که لحظه ای بيشتر نمانده و قدری عميفتر در گرداب فرقه فرو نرفتيم. اجازه بده که از تو و از همه دوستان جدا شده ديگر بخواهم که بجای ابراز کينه نسبت به افرادی که ابزار کاری فرقه بوده و ظلمي کرده اند،  برای آنها دلسوزانده و دعای نجات  برايشان بخوانيم، چرا که جدائي آنها بسي دشوارتر و بازگشتشان به خود انسانيشان بمراتب مشگلتر از ماست.

من به آنهائي که منتقد من هستند، حق ميدهم که بگويند که چون من به رمادی و ابوغريب نرفته و مزه شکنجه ، خواری و خفت متحمله آنها را نکشيده ام، عقده سازمان را بدل نداشته و مثل بعضي از آنها قلمم به کينه آلوده نميشود. اما حق دادن به آنها به معني اين نيست که گفته شان را درست ميدانم، بلکه به اين معني است که ممکن است نظرشان درست باشد؟ شايد اگر من هم از مراحل طي شده توسط آنها عبور کرده بودم، امروز انساني ديگر بوده و بياني ديگر داشتم؟ و شايد هنوز در دايره بسته نفرت و عقده و کينه گرفتار بودم.

من ابوغريب نرفته ام، اما درد را تا  حد نيمه فلجي ديده، شناخته، و خودم را هم در آن نقطه ديده و آزموده ام. من به رمادی نرفته ام، اما گرسنگي، بي جائي، تنهائي، خوار و خفيف شدن را ديده و لمس کرده ام و خوشحالم بگويم  که از آنها بدون عقده و کينه فردی عبور کردم.

 اجازه بده در همين جا يک چيز را گفته و در اعتقاد به آن اصرار بورزم. من معتقدم که هرکس برای هر مدت، و در هر شرايطي، اگر واقعا" در محتوای، و نه فقط  در شکل و در اسم و ظاهر اسير هر فرقه ای بوده باشد، در صورت جدائي به اندازه کافي آنقدر رنج کشيده که اگر تا آخر عمر هم از آن فرقه متنفرباقي بماند، کسي نميتواند خرده گير وی باشد.  

چرا ميگويم اگر واقعا" در محتوای و نه  فقط در شکل و ظاهر؟ 

روزی مسعود رجوی در نشستي کوچک درباره افراد جذب شده به سازمان صحبت ميکرد: وی ميگفت که بعد از نشان دادن برنامه ای از کارکردهای قسمتهای مختلف ارتش، مادر همسرش به وی گفته که برای جذب نيروهای جديد، لازم نيست شما زياد هم بخشهای رزمي را نشان دهيد، کافي است برنامه مربوط به آشپزخانه و نهار خوری را بيشتر نشان داده ، تا ببينيد که چه ميزان افراد هستند که فقط به خاطر همين به شما خواهند پيوست. مطمعنا" اين گفته مادر همسر رجوی و تکرار آن از طرف وی و تکرار مجدد آن توسط من، برای همه کسانيکه از همه چيزخود گذشته و برای آرمانهای ارزشمندی چون استقلال، دموکراسي و آزادی به مجاهدين پيوستند کلماتي هستند بس توهين آميز. اما متاسفانه بايد بگويم که من خود در مدت کوتاهي که مسئول بخشي از ارتش مجاهدين بوده و تعدادی تحت مسئوليت خود داشتم، با بعضي از افراد روبرو شدم که بجد مرا با ابهام روبرو ميکردند که آنها اينجا چه کار ميکنند؟ بهمين علت نميتوانم بطور قطع بگويم که هر کس که با مجاهدين بوده و يا هست، لزوما" اسير فرقه ای آنها بوده و يا هست.  

اما چرا ميگويم برای هر مدت و در هر شرايطي و هر فرقه ای؟

در دنيا کمتر فرد بالغي را ميتوان پيدا کرد که در طول زندگي خود درد جسمي را نديده و لمس نکرده باشد، از درد دندان گرفته، تا نقض عضو در يک تصادف رانندگي، تا زخمي شدن در جنگ و گرفتار آزار و شکنجه دشمن شدن. درست بهمين علت است که شکنجه جسمي، گرسنگي و يا اسارت در دست دشمن برای همه قابل فهم است و بمحض گفتن حکايتي با اين مضامين مخاطب بدون لحظه ای ترديد ابراز همدردی کرده و طالب کمک و ياری به شما ميشود. اما درد بودن در يک فرقه، چه يکروز، چه يکعمر، چه در بهترين شرايط فيزيکي و چه در بدترين شرايط آن دردی نيست ديدني و فهميدني مگر برای کسي که آنرا ديده، چشيده و فهميده باشد. آری درد شکستن يک استخوان را همه ميفهمند، چونکه آنرا ميبينند و بنوعي سابقه ذهني آن درد را دارند، اما درد له شدن روح و انسانيت، خرد شدن شخصيت، محو شدن عواطف ، احساسات، دوست داشتنها و عشقها، ديوارهای نامرعي زندان روح و روان، شکنجه گر و زندانبان خودشدن، قابل ديدن و لمس کردن بوسيله هر کس نيست.

ارزش داشتن هويت و شخصيت فردی برای حيات رواني انسان به اندازه ارزش اکسيژن برای حيات جسماني اوست، اما مگر هرکسي، الي در تئوری، ارزش اکسيژن را ميداند؟ تنها کساني آنرا بدرستي فهم کرده اند که طعم غرق شدن و خفگي را چشيده باشند؟ وتازه مگر کسي درد وافعي نرسيدن اکسيژن را چشيده؟ مگر آنکه مرده باشد. واقعيت همينست که فرقه ذره ذره روح انسان را ميکشد و وقتي روح بميرد ديگر هيچ دردی درد نيست و قابل لمس نيست. اگر امروز کسي بمن و يا بما بگويد که آيا حاضر بودی زير بدترين شکنجه های جسمي رفته، اما لحظه آخر زندگي مادر و پدرت ميتوانستي در کنار بستر آنها بوده و مرحم بخششان باشي، ميتوانستي هنوز با همسرت که عشق زندگيت بود باشي و يا شاهد بزرگ شدن فرزندت، ديدن خننده ها و گريه هايش بوده و ميتوانستي ياری دهنده وی در فهم زندگي و يافتن اصول و ارزشهایش باشي، و يا ... فکر ميکنيد که ما کدام را انتخاب ميکرديم؟

ما از روز اول پيوستن به مجاهدين فهميده بوده و پذيرفته بوديم که اموال خود را داده، ناقض العضو شده، گرسنگي، زندان و شکنجه را تحمل کرده و نهايتا" در گوشه ای در تنهائی بميريم اما به کداميک از ما گفته شده بود که اين حق را هم به آنها داده ايم که دست در مغز و روح ما کرده، آنها را چون کاغذ باطله ای مچاله نموده و در سطل آشغال بياندازند و روح خود را بجای آن بنشانند؟ آری دوست من اگر کسي براستي روزی فرقه را فهميده و بداند که با او چه کرده اند به نظرمن اسمي از شکنجه جسمي نخواهد برد، چرا که بزرگ کردن يک در مقابل يک ميليون باطل کننده ارزش ميليون است.

اما در عين حال من معتقدم که همين فرد، يعني کسي که داستان فرقه را در عمقش ديده و فهميده و از بندهای نا مرعي فرقه رها شده، ميتواند و با تمام  وجود ميخواهد که خود را از عقده و نفرت، و زندگي در دنيای سياه و سپيد و دو مطلقي  رها کرده و بدنيای رنگارنگ انسانها وارد شود. چنين فردی ميفهمد که اگر درس تنفر، و نفرت ورزيدن، انتقام و انتقام گرفتن نبود او هيچگاه اسير فرقه نميشد و به اين روز نميافتاد، در نتيجه چنين فردی بيش از هر چيز از نفرت و انتقام متنفر خواهد بود و اگر با چيزی دشمن باشد اين کلمات است و بس.

نتيجه اينکه، بهر صورت و علي رغم طي هر شدائد و مصائب متحمله ای، امروز من معتقدم که ما ميتوانيم به خود بازگشته و اصول و عقايد انساني خود را داشته و بدور از عقده و کينه و حس انتقام، بر پايه آنها حرکت نمائيم.

اجازه بده همينجا صريحا" بگويم که من حرکت دوستاني که از روی عقده و کينه حرکت ميکنند را نه تنها نادرست ميدانم، و هر جا که بتوانم درمخالفت با آن حرف زده و منتقد آن خواهم بود،  بلکه آنرا در امتداد حرکت سازمان و ضد حرکت بقيه و شايد حتي در مواردی به دعوت و يا تحريک خود سازمان ميدانم.

 به نظر من شکنجه شده حق دارد و بايد که از شکنجه و فرهنگ شکنجه متنفر باشد، اما حق ندارد از شکنجه گر متنفر باشد، چرا که اولا" شکنجه گر خود بنوعي قرباني است، و ثانيا" تنفر از وی فرد را در دايره بسته ای مياندازد که خروج از آن نا ممکن ميشود. به اين عبارت که شکنجه شده امروز بسهولت و بسرعت ميتواند در صورت حرکت بر پايه عقده و نفرت فردی، تبديل به شکنجه گر فردا شود. درست بهمين علت است که من معتقدم که اگر بفرض محال مجاهدين روزی به قدرت برسند، اجبارا" از آنجا که انگيزه حرکت خود را بر پايه نفرت استوار کرده اند، بزودی شکنجه گران و جلادان آزادیخواهان فردای کشورمان خواهند شد. تنفر احساس  منفي و قوی ای است که اگر رها شود، دربند کردنش بسختي ممکن است و ديری نخواهد کشيد که تير مرگبار آن علاوه بر دشمنان امروز بقلب دوستان هم خواهد نشست و دايره دوست را کوچک و کوچکتر و دايره دشمن را وسيع و وسيعتر خواهد کرد. همه ما اعدامهای اول انقلاب را به ياد ميآوريم، اگر مجاهدين اهل عقده و نفرت (آنزمان از شاه و ساواک و فرمانبران شاه و  .. ) نبودند و به اصل و پرنسيبي پايبند بوده و آن محاکمات عجولانه و بدون چارچوب و به نظر من غير اسلامي اول انقلاب  را تائيد نکرده و خواهان استمرار و ازدياد آنها نبودند، اگر روند آنها را بزير سئوال برده و محکوميت جهاني آن اعدامها را بسخره نگرفته بودند، چند سال بعد اعضأ و هواداران کم سن و سال خودشان هم دسته دسته به دست جوخه های اعدام سپرده نميشدند و دايره نفرت و خون و انتقام بسته باقي نميماند. در درون خود حکومت، آنان که نفرت را پرچم حرکت خود کردند مگر به ايادی حکومت گذشته بسنده نمودند؟ آن آغاز کار بود، بعد از آنها نوبت خودی ها و خوديترها شد تا به امروزکه برای مثال درخبر ها ديديم که خانمي از آنها، فرياد خلع لباس و محاکمه خاتمي را سر داده است. در عراق که نفرت غالب شد مگر به دشمن خارجي محدود باقي ماند؟ همان تخم نفرت از آمريکا و انگليس امروز عراق  را بجنگ داخلي کشانده و مردم بيگناه را نشانه گرفته و بنا به آماری تعداد کشته ها را به مرز هفتصد هزار نفر رسانده. در عربستان، در الجزاير، در افغانستان، .. دايره حرکت با انگيزه تنفر وهابي ها بسته و بسته تر گشته و انسانهای بيگناه بيشتر  و بيشتری را طعمه خود نموده.

تنفر از يک فرد، يک جماعت و يا حتي عقيده غير، پتانسيل و تواني را در فرد متنفر بوجود ميآورد که بسرعت و بسهولت ميتواند ضمن ارضأ خود، کشور و ملتي را بخاک و خون کشانده و نابود کننده هم چيز شود. دوست عزيز اينجاست که من روی تعهد به فرهنگ و پايبندی به اصول تاکيد ميکنم، چرا که نفرت و انتقام کشي از يک فرد و يک جماعت خيلي سهل ترو ارضاع کننده تر است از نفرت از فرهنگ تنفر، نفرت از عقده و انتقام کشي و دنيای سياه و سپيد. اما اولي باعث استمرار فرهنگ نفرت و شکنجه و اعدام ميشود، در حاليکه دومي باعث نابودی آنها. و درست به اين دليل است که ما و بخصوص آنهائي که مدعي تحمل شکنجه و فهم نقض اصول در درون مجاهدين هستند، بايد بيش از همه به محصول تحمل رنج و عذاب خود تکيه کرده و بيش از هر کس از فرهنگ تنفر يک فرقه منزجر بوده و بيش از هر کس متعهد به چارچوبها و فرهنگ ملي- مذهبي ايرانيمان باشند.

 

و اما در باره نظر تو در مورد کتاب خاطرات يک شورشي و تعريفي که از آن کرده بودی، چندی قبل دوستي که بتازگي کتاب خاطراتم را خوانده بود، با من تماس گرفت و نظرپر از مهر و محبتش را درباره آن داد. در عين حال  وی گفت که گوئي کتاب را به تشويق برادرش از ايران که گوئي کتاب را دوستي برايش پست کرده بود، خوانده و از قول برادرش به من انتقادی داشت. وی گفت برادرم از من خواسته که بتو بگويم که نمي بايست در کتاب تمام مسائل خصوصي زندگي خود را ميگفتي، چرا که  ممکن است دشمنان تو از آنها سوء استفاده بر عليه تو کنند. ضمن تشکر از  وی گفتم که با او موافق نيستم چرا که معتقدم که ارزش يک تجربه و يک کتاب بمراتب بيشتر ازارزش تجربه کننده و نويسنده کتاب است که بخواهد حافظ منافع فردی خود باشد.

دوست عزيز و دوستان عزيز، تجربه و فهم بدست آمده توسط ما سرمايه ايست مستقل از ما و به اعتقاد من با ارزش تر از وجود خود ما. مثل هر تجربه و فهم ديگر بشری سرمايه ايست متعلق به نسل و نسلهای آينده و بشريت و بمراتب با ارزشتر از منافع مقطعي و دنيوی فردی ما. مسلما" اين سرمايه بدست نيآمده، مگر بخاطر رنج و سختي ای که تک تک ما متحمل شده ايم، آن مصائب و سختي ها بهای اين تجارب و فهم آنهاست، اما تحمل آن رنجها، بهيچ عنوان اين حق را بما نميدهد که آنها را سرمايه شخصي خود تصور کرده و آنرا به عقده ها و منافع کوتاه مدت فردی خود آلوده نموده و يا از دارا بودن آنها احساس  فخر و غرور کنيم.

روزی در جمعي با ناشر انگليسي کتابم بودم و پروفسور هاليدی (از محققين و استادان معروف انگليس، متحصص ايران و خاورميانه). در همين جمع، ناشرکتاب از هاليدی خواست که مطلبي درباره کتاب بگويد که بشود در چاپهای بعدی کتاب آنرا نقل نمود. وی نکته ای گفت که بنظر من خيلي اغراق آميز بود و در نتيجه معترض وی شدم، در حاليکه از شما چه پنهان در ته دلم خوشحال  و مفتخر. وی که گوئي هم  اعتراض مرا  شنيده  و هم خوش آمد فردی پنهان در آنرا فهم کرده بود، رو به من کرد و گفت: " من هر چه گفتم درباره کتابي که در دست دارم و خوانده ام گفتم و به آن اعتقاد دارم، من در اينجا چيزی درباره تو نگفتم که تو بخواهي بخاطر آن شرمنده شوی و يا مفتخر." آنروز شايد من بدرستي حرف وی را و عمق آنرا فهم نکردم، اما امروز که نامه تو را ميخواندم بيشتر به اين واقعيت پي بردم که دست آوردها، فهم و تجارب ما:

اولا" حاصل درد و رنج بسياری از انسانها و نه تنها خود ماست. من بواقع اعتقاد دارم که مثبتهای يک اثر چه يک کتاب باشد و چه يک اثر هنری متعلق به خالق آن نيست چرا که تجارب مجموعه ای از انسانها، دردها، شاديها، احساسات و عواطف آنها آفريننده آن اثر بوده، اما درعوض کاستيهای و منفيات يک اثر تماما" متعلق به خالق آنست که نتوانسته از حلقه نيازهای فردی خود خارج شده و آن اثر را مستقل از ضعفهای خود بيآفريند.

ثانيا" وقتي اثری با قلمي مستقل و منصفانه، بدور از منافع فردی و در چارچوب اصول، قواعد و فرهنگ درست به رشته تحرير در آيد، زندگي ای مستقل و بسيار پر ارزش تر از نگارنده خود پيدا ميکند و اين حق را ازهمه منجمله آفريننده خود ميگيرد که بخواهد آنرا به عقده ها، منافع و يا خود خواهي های فردی آلوده سازد. لذا در پاسخ به نظر لطف تو به کتاب من هم بايد بگويم مثبت آن متعلق به تمام افرادیست که با درد و رنج و از خود گذشتگي آفريننده اين تجربه بودند و منفي آن متعلق به من است که نتوانستم آنطور که بايد و شايد از ذهن و ديد بسته خود خارج شده و آنرا مستقل از خواست فردی خود به رشته تحرير در آورم.

 

اما باز گردم به بحث جدا شدگان و دردهای متحمله آنان: همانطور که گفتم هر يک از ما بنوعي و بشکلي بهائي پرداختيم که بتوانيم دارنده تجربه بودن با يک فرقه شويم، اگر اين بها پرداخت نشده بود، اين تجربه هم بدست نميآمد، اما حالا مهم اينست که از آن چگونه استفاده شود که خيرش به ملت ما برسد و تا حدودی جبران گر زياني شود که ما با کجروی خود به آنها وارد کرديم.

 به اعتقاد من هر کاری موقعي مثمر ثمر خواهد بود که اولا" هدف انجام آن مشخص باشد. ثانيا" اصول، قواعد و پرنسيبهای انجام آن کار مشخص باشد وبعبارتي ديوارهای نبايد و نشايد برای انجام آن کار استوار شده باشد. ثالثا" اصل مفيد بودن بر قرار باشد، يعني انجام آن کار و رسيدن به آن هدف فايده ای برای کسي داشته باشد.

خوب حالا در مورد اقدامات ما جدا شدگان چه ميخواهد نگارش خاطراتمان باشد و يا يک تجمع اعتراضي باشد و يا جمع آوری امضأ و يا هر کار ديگر، اولا" بايد پرسيد که هدف چيست؟ افشأ سازمان؟ بيان فهم فرقه؟ خنثي کردن فعاليتهای ضد ملي مجاهدين؟ نحات دوستان و همقطاران دربند؟ کمک به خانواده های افراد در بند؟ و يا عقده خالي کردن و درددل و مقابله بمثل؟  همه اينها اولا" چرا و برای کي؟ اصول ما که نميتوانيم با اقدام خود نافي آنها شويم کدام هستند؟ و نهايتا" و مهمتر از همه، اصل فايده، يعني آيا حاصل اقدام ما به مخاطبين اقداممان ميرسد و يا خير؟ اينجاست که متاسفانه من ميبينم که ما در پهنه هر سه قاعده فوق الذکر با مشگل روبرو هستيم. اولا" هدف  مشخص نيست. مشخص نيست که کار ما افشأ سازمان و ممانعت از ادامه کارکردهايش است؟ مثلا" ميخواهيم نگذاريم که در خيانت به کشور و زمينه سازی برای تحريم و حمله نظامي به کشورمان گامي ديگر برداشته شود؟ و يا ميخواهيم مانع بدام افتادن افراد ديگر و ابتلای آنها به دردها و رنجهای متحمله توسط خودمان شويم؟ ميخواهيم مقوله فرقه را باز کرده و مانع بوجود آمدن گروه ديگری با اسمي ديگر اما از همين نوع گرديم و يا صرفا" کينه ای از رهبران اين سازمان به دل گرفته و باصطلاح ميخواهيم عقده گشائي و انتقام کشي کنيم؟ متاسفانه بايد بگويم که نگاهي گذرا به کارکردهای ما نشانگر اين گم بودن هدف و خواسته است. از طرف ديگر در مورد اصل دوم يعني مشخص بودن چارچوبها باز ما دچار مشگل هستيم و در بسياری موارد ميشود ديد که درست مانند سازمان خود را محدود به هيچ چارچوب و قاعده ای نديده، از هر فرهنگ و شيوه ای برای پيشبرد خواسته خود بهره ميگيريم. و نهايتا" من مدعي هستم که در بسياری موارد، هدف حتي اگر ساده ترين و به اعتقاد من غلط ترين آنها يعني عقده گشائي و انتقام کشي هم باشد نه تنها موثر نيست بلکه اگر بخواهي ميتوانم نشان دهم که در اين موارد نتيجه معکوس هم داشته و کار کرد بسياری از ما اسباب تغذيه سازمان شده و خوارک آنها گشته، چرا که آنان از تنفر تغذيه ميکنند و در خلأ يک مبارزه رودرو با حکومت، مبارزه با جداشدگان، خوراک نفرت اعضأ و هواداران آنها گشته. بعضي از ما نا خواسته و ندانسته ادامه دهنده و بسط دهنده فرهنگ آنها و مخدوش کننده فرهنگ ملي خود هستيم، که اينهم مهر صحت و تداوم زدن به فرهنگ آنها و در نتيجه به نوعي ياری رساندن به آنهاست.  

خوشبختانه امروزه علي رغم وجود دوستاني که کماکان بسط دهنده فرهنگ مجاهدين، در غالب مخالف هستند کساني هم هستند که شرط بيان را حفظ چارچوبهای فرهنگ ملي ، ادب و انسانيت قرار داده اند. اخيرا" ديدم که وب سايت ايران – قلم شرط قبول مقالات را خالي بودن آنها از فرهنگ ناسزا و فحش و تهمت قرار داده. بايد بگويم که از ديدن اين محدوديت در آن وب سايت آنقدر شادمان شدم که روزها در دل خود احساس آرامش و شادی ميکردم.

شايد گفته شود که اين آزادی است و آزادی چارچوب بردار نيست؟ چندی قبل در اينجا برنامه ای در تلويزيون کانال چهار، با شرکت تعدادی از مردم عادی بود، موضوع بحث آزادی و حدود آن و بحث پيرامون اين بود که آيا مسلمين در غرب با تغصبات مذهبي خود مانع جدی برای آزادی بيان هستند و يا نه؟ موضوع بحث، اعتراض مسلمين به کاريکاتورهای روزنامه های دانمارک و چند کشور ديگر درباره پيامبر اسلام بود. در ميان جمع فردی آزادی بيان غرب را بدون حد و مرز تعريف کرده و در پاسخ به مسلماني که پرسيده بود که آيا درست است من تحت عنوان آزادی بيان بيايم و به مادر تو ناسزا گفته و او را متهم به مثلا" فحشا بکنم ، گفت آری و من بايد از وجود چنين آزادی ای خوشحال هم بشوم. ممکن است حرف اين فرد درست باشد و في الواقع در فرهنگ غرب مرزی برای آزادی وجود نداشته باشد، اما من خوشحالم که ايراني هستم و در فرهنگ ايراني-اسلامي ما چنين مرزی وجود دارد و پيامبر ما افترا و غيبت را در حد خوردن گوشت برادر خود زشت و قبيح دانسته. خوشبختانه در اينجا هم در پايان همان جلسه، رای گيری از حاضرين نشان داد که اکثريت، معتقد به چنين آزادی ای نيست و آنها هم معتقدند که آزادی در چارچوب اصول فرهنگي، معني و مفهموم پيدا ميکند.

داشتن چارچوب و اصول و دور شدن و فاصله گرفتن از فرهنگ مجاهدين به اعتقاد من شرط موثر بودن کارهای ما و نتيجه دادن آنهاست. برای مثال همه ما ديده و شنيده ایم که مجاهدين دردشمني با حکومت و سياه مطلق نشان دادن آن چگونه از ابزارهای مختلف استفاده کرده و خود را محدود به هيچ حد و مرزی نميکنند. چگونه مثبتات و دستآوردهای خود را چند مقابل کرده و در مقابل دستآوردهای طرف مقابل را حقير و پست و حتي منفي نشان ميدهند. اما هيچگاه به اين فکر کرده ای که اين شيوه ها مدتهاست که برای همه حتي برای بيشتر ما ها که در حلقه فرقه ای سازمان اسير بوديم لو رفته بود و ديگر نه تنها کارآئي نداشت بلکه اثر منفي اش بمراتب بيشتر از مثبت آن بود؟

يادم است در نشستي، مريم رجوی از من که تازه از ديدن و صحبت با تعدادی از هواداران مسئله دار بازگشته بودم پرسيد: "مشگل آنها چيست؟ " من در يک کلمه گفتم: " از ما طلبکارند" مريم پرسيد: "چرا؟ از ما طلبکارند و چه طلبي از ما دارند؟" من گفتم بخاطر اينکه ما هم طلبکاريم. در اينجا نسرين نگذاشت من حرفم را ادامه دهم و با گريه شروع کرد شعارهای هميشگي خود را دادن. بايد اقرار کنم که من در آن فضا جرائت ادامه صحبتهای خود را نداشتم و علي رغم اينکه قصدم اين بود که صادقانه حرف دلم را گفته و از مريم چاره بخواهم، از اينکه نسرين فضا را احساسي کرده و چهار تا بد و بيراه هم نثار من و خودش کرد و مريم را مجبور به پايان صحبت نمود خوشحال  شدم. خوشحالي آنروزم از بي شجاعتي ام بود، و خوشحالي امروزم از اينکه اگر ميگفتم بيحاصل بود و احتمالا" مانعي ميشد در رهائي من از دام فرقه که چند روزی بعد از اين نشست انجام گرفت. ولي واقعيت اين بود که همه طلبکار سازمان هستند به خاطر غلو گوئي هايش، بخاطر عدم صداقتش، بخاطر قولهای بدون پايه و عملي نبودن آنها، و مهمتر از همه بخاطر محدود نشدن به هيچ چارچوب و اصل و پرنسيبي که اگر هم در ذهن افراد عادی تئوريزه نشده باشد، نا خود آگاه فاصله و عدم اعتماد را ايجاد کرده و اين سازمان را از داشتن دايره هوادار چند صد هزار نفری تبديل به يک فرقه چند هزار نفری کرده است.

حال متاسفانه بايد بگويم که همان غلو گوئي و همان بي پرنسيبي را گاها" ميتوان در بعضي از حرفهای خودمان در باره مجاهدين ببينيم.

 اجازه بده از تو دوست خوب خود و بعد از تمام ابراز محبتهایت نسبت به من و نوشته هايم شروع کنم:  دوست عزيز با عرض معذرت بسيار، برای نمونه بايد به يکی از جملات خود تو اشاره کنم، جائي که ميگوئي: «به این درک رسیدم که این فقط  و فقط سازمان مجاهدین بود و است که اصلی ترین و ارتجاعی ترین دشمن مردم ایران و تاریخ ایران بود و خواهد بود»  (تاکيدها از من است. ) خوب دوست من بگذاراز تاريخ شروع کنم آيا منظور تو اينستکه مجاهدين بدتر از مغول، حمله افعان، شاهان ديکتاتورو خود خواه و بولهوس ادوار مختلف، بعضي از ملاهای ضد اسلام دوران صفوی و قاجار، استعمار روس و  انگليس، نظام پهلوی و کودتای 28 مرداد و ... هستند؟

 و يا لغط «فقط و فقط»  و «اصلي ترين» دشمن مردم و ايران: يعني امروزه استعمار، کشورهای بيگانه، آنها که دشمن بزرگي، پيشرفت و اقتدار ايران هستند دشمن کشور نميباشند و يا مجاهدين بزرگتر و قدرتمندتر از آنها هستند؟ آيا في الواقع فقر مادی، و يا فقر ذهني عمومي مردم، دشمنان بزرگتر مردم در رسيدن به دموکراسي و حق و حقوق خودشان است و يا مجاهدين؟

 و يا کلمه ارتجاع؟ که تو آنرا در مورد مجاهدين بکار برده ای:  ارتجاع از فعل رجعت است و در فرهنگ سخن اينچنين معني شده است: «بازگشت، برگشتن به حالت اول- مخالفت با تغيير نو آوری در جامعه يا تقديس قوانين و سنتهای گذشته.»  خود مجاهدين در تعريف «راست ارتجاعي» آنرا چنين تعريف کرده اند: «در مورد جريان راست ارتجاعي هم منظور مجموعه نمودها، خصائص و گرايشاتي است که در نقطه بلوغ خود به افشأ ماهيت ارتجاعي (کهنه و ميرنده) آن منتهي ميشود.» (از کتاب آموزش و تشريح اطلاعيه تعيين مواضع سازمان مجاهدين خلق ايران در برابر جريان اپورتونيستي چپ نما) خوب با اين تعريف اولا" من هيچگاه انگ راست ارتجاعي مجاهدين روی خميني را نتوانستم فهم و قبول کنم، چرا که بلحاظ ايدئولوژيک و از قضا بحث حکومت اسلامي و ولايت فقيه چه ما آنرا قبول داشته باشيم و يا مخالف آن باشيم بحثي از گذشته نيست که به آن رجعت شده باشد. از قضا اکثر فقهای شيعه مخالف حکومت فقها بوده و هستند. بلحاظ سياسي هم علمای مذهبي، کي و در چه زماني در کشور ما در حکومت بوده اند که اين بحث و يا ولايت فقها رجعت به آن باشد. از قضا اي بحث بنظر من يک نو آوری در فقه است که مي شود روی آن بحث کرده و في المثل از اينکه در تناقض با جمهوريت و دموکراسي است مخالف آن بود، اما نميتوان گفت اين يک بحث ارتجاعي است. و اما در مورد گفته تو: مجاهدين ميخواهند ما را به کجا رجعت دهند؟ به لحاظ سياسي ميخواهند حکومت شاه را بر گردانند؟ به لحاظ ايدئولوژی کي يک فرقه بر ايران حکومت داشته که به فرض به حکومت رسيدن آنها حرکتشان رجعت باشد.

دوست من مجاهدين يک فرقه هستند و بس. حال اگر بخاطر حفظ خود با صدام، دشمن مردم ايران همکاری کردند و يا اگر امروز اسرار ملي ايران را به غير ميدهند و يا اگر فردا ممکن است ابزارفشاری توسط آمريکا روی حکومت و مردم ايران شوند، آنها را طبق تعريف کلمه «خائن» در تمام فرهنگها و مکاتب، ملقب به همين کلمه ميکند و بس. بزرگ کردن آنها مگر با هدف بزرگ کردن خودمان و فعاليتهای خودمان چه معني و مفهومي ميتواند داشته باشد؟ اخيرا" در مطلبي ديدم که دوستي مجاهدين را بازنده اصلي انتخابات آمريکا خوانده! اين درست مثل اينستکه بگويم اژدهائي و درنده ای در حال نزاع بودند و پشه ای بازنده اصلي نبرد آندو شد!

آخر بازنده اصلي بردن دموکراتها ممکن است بسياری از شرکتهای خون آشام آمريکائي، نو محافظه کاران آنجا و يا حداقل بخشي از آنها، رامزفلد و دوستانش در پنتاگون باشند؟ ممکن است دموکراسي عراق و شيعيان آنجا باشند که با اصل شدن امنيت در مقابل دموکراسي، حکومت آنها به بازيچه ی تبديل شده و راه برای زد و بند آمريکا با صداميان و تروريستها و منجمله حتي مجاهدين هموار شود.  دوستان فراموش کرده اند که از قضا جناحي از نو محافظه کاران امريکائي در اين جريان باخت که معتقد به اولويت حمله به عراق نسبت به ايران بود و شايد نتيجه تغيير سياست آمريکا از قضا بالا آمدن جناح ديگر نو محافظه کاران و پنتاگوني ها باشد که از آغاز حمله به ايران را در اولويت ميدانستند. و در اينصورت مجاهدين را ميتوانند بمثابه کنتراهای ايراني به جان مردم ايران انداخته تا حکومت را وادار به تسليم کنند. جاي تاسف است که دوستان جداشده، پاسخ مجاهدين به چنين مطلبي را دال بر گزيدگي آنها از چنين مطلبي ديده و دال بر صحت تحليل خود ميدانند، در حاليکه در بعضي موارد عکس العمل مجاهدين به حرکات مخالفين خود (مگر آنکه مجبور به پاسخگوئي شده باشند، و يا بدنبال نفي و ترد جداشده ای در ميان هوادارانشان باشند) دقيقا" همان استفاده ايست که از عکس العمل حکومت نسبت به خود ميکنند. يعني چرخاندن چرخهای نفرت در درون فرقه و دليلي دال بر مهم بودن و موثر بودن حرکاتشان در پهنه سياسي برای هواداران ايراني و خارجي خود.

دوست من کينه  مردم عادی کوچه و بازار ايران نسبت به مجاهدين و همکاری آنها با دشمن ايران چه در گذشته و چه در زمان حال را دست کم نگير، اين کينه و شناخت باعث ميشود که مجاهدين هيچگاه نتوانند دشمن اصلي و تاريخي مردم و کشور شوند و يا روزی بقدرت رسيده و بتوانند نوعي حکومت فرقه ای مثل نازيسم آلمان و يا بلشويسم استاليني را بر ما حاکم نمايند. مطمئن باش اگر مجاهدين تهديد بودند، هيچگاه برادر دوقلويشان، يعني انحصارطلبان درون حاکميت آنقدر آنها را در داخل و خارج بزرگ نميکردند و هر مخالفت و مردم خواهي و آزادی خواهي ای در داخل را به آنها نسبت نميدادند.

بنظر من برخورد ما با سازمان فقط در دو زمينه مشروع و واجب است: اول در برخورد با انديشه فرقه که متاسفانه در فرهنگ ما بد بحساب نميآيد و قبح و زشتي آن شناخته شده نيست، و در نتيجه ميتواند در دوران ديگر و بشکل ديگر تکرار شده و فاجعه بزرگتری را بوجود آورد. دوم در زمينه خيانت امروز آنها و احتمال کنترا شدن فردايشان. من در موثر بودن حرکات ما در کمک به رهائي دوستانمان در درون فرقه و توهم شکني از هواداران سازمان، به جد شک دارم و در هر صورت فکر ميکنم اگر هدف حرکات بعضي از دوستان جداشده، انجام اين خواسته باشد بايد يک تغيير استراتژی جدی در کارکردهايشان داشته باشند. شايد هم بايد بحثي جدی در اينمورد داشته باشيم که ما از راه دور و با مشگلاتي که هر يک داريم، و همچنين پراکندگيمان در کشورهای مختلف، چه کار جمعي ای را ميتوانيم سازماندهي کرده که کمکي شود به نجات آنها؟

در همين جا اجازه بده اشاره کوتاهي هم داشته باشم به انتقاد تو از جداشدگاني که زندگي شخصي را صرفا" پيشه خود کرده و سعي ميکنند خود را بطور کامل از گذشته و حتي اسم مجاهدين به هر شکل و هر عنوان جدا کنند. اولا" فکر کنم که اين بحث مفصلي است که بايد در جای ديگر به آن پرداخت، چرا که برای فهم آن بايد بحثي داشت که هر کدام از ما که از فرقه جدا ميشويم وارد چه پروسه ای شده و با چه مشگلاتي روبرو گرديده و چگونه از آنها عبور ميکنيم. اما بطور خلاصه به اعتقاد من جدائي ما دو مرحله دارد، اول جدائي فيزيکی و حل مسائل مادی و فردی خود و ورود به دنيای بيرون. دوم جدائي روحي و رواني، يافتن مجدد ايدئولوژی فردی خود، پرنسيبها، اعتقادات، خواستها و عواطف فردی خويشتن. متاسفانه علي رغم اينکه اکثر ما با وجود درجات مختلف سهولت و سختي از مرحله اول، بالاخره عبور کرده و ميکنيم، اما همه ما از مرحله دوم عبور نکرده و گاها" سالها طول ميکشد که اساسا" به ضرورت ورود به آن بيانديشيم. علاوه بر اين بعضي از دوستان جدا شده، بخصوص آنهائيکه در سنين خيلي کم به سازمان پيوسته اند اساسا" شخصيت فردی، اصول و پرنسيبهايشان در خارج از سازمان شکل نگرفته بوده است که بعد از جدائي بتوانند آنها را دوباره باز يافته و به آنها تکيه نمايند، بسياری از اين دوستان  تا مدتها بعد از جدائي متعهد و مومن به اصول فرا گرفته در درون فرقه باقي ميمانند که متاسفانه علي رغم  اشتباه بودن آن، نا ممکن هم هست و نتيجه بلافصل آن فرار از گذشته و عدم فکر به آن است. بسياری از آنها حتي نميدانند که در فرقه ای اسير بوده اند و برای سالها و شايد هم تا آخر عمر فکر ميکنند که عضو و يا هوادار يک گروه سياسي بوده اند. بخصوص که در فرهنگ دنيای بيرون، عضو يک فرقه بودن، برابر است با فرض احمق و کودن بودن ما قبل از ورود به آن که بسادگي باعث شده گول خورده و خود را دست آنها بسپريم. يادم است که روزی با دوستان دخترم صحبت ميکردم و در خلال صحبتها در پاسخ به داستان گذشته ام در يک کلام گفتم که مدتها اسير يک فرقه سياسي بودم، در همين جا دخترم از زير ميز زد به پايم که اينرا نگو. او حق داشت، آخر کدام آدم سالم العقلي ميخواهد قبول کند که فردی ساده انديش و با عرض معذرت احمق بوده که گول فرقه ای را خورده و به آنها پيوسته. همين عدم فهم مکانيسم پيچيده  فرقه و جذب افراد توسط آنها و شيوه تسخير روان انسانها توسط فرقه باعث ميشود که بسياری حتي در خلوت خود هم حاضر به پذيرش اينکه عضو يک فرقه بوده اند و نه يک سازمان سياسي نيستند. اين عدم پذيرش بنوعي آنها را همچنان بعد از جدائي از فرقه در دام فرهنگ و شايد حتي چارچوبهای فرقه اسير نگه ميدارد. از طرف ديگر شايد بشود گفت اکثر ما دچار يک بيماری ديگر هم هستيم که شايد در ميان فرقه ها خاص مجاهدين باشد و آن بيماری توهم در دانستن هم چيز است. روزی با دوستي صحبت ميکردم، به او گفتم من بعد از جدائي، يکسالي طول کشيد که بفهمم چقدر نميدانم و چقدر هر چه که از قبل از مجاهدين ميدانستم مهر باطل شد خورده و آنچه که در مجاهدين فرا گرفتم بدرد همانجا ميخورد و بس. آن دوست فکر کرد جمله من جمله ایست سقراطي که اوج دانستن را فهم ندانستن ميداند، در حاليکه من بي تعارف اين فقر دانستن در تمام زمينه ها را در خود ديده و حس ميکردم و خوشحالم که همين باعث شد که شروع کنم به دوباره ياد گرفتن از همه، منجمله از فرزندان خودم. متاسفانه مجاهدين نوعي اعتماد بنفس فرقه ای به اعضأ و هواداران خود ميدهند که گوئي با دنبال کردن آموزشهای مجاهدين، آنها همه درسهای مادی و معنوی زندگي را فرا گرفته اند وهر چيز ارزشمند و قابل دانستن را ميدانند، همين توهم در بيرون بطور جدی دست و پا گير ما ميشود که نگذارد بخوانيم، ياد بگيريم و حتي بفهميم که بر سر خودمان چه آمده و چرا به اين روز افتاديم. باری بنا به همه اين دلايل و بسياری ديگر که نميتوان در اين مختصر به آنها پرداخت من هيچ ايرادی به کسي که بدنبال زندگي خود رفته و ميخواهد همه گذشته را فراموش کند نديده و فقط فکر ميکنم که اگر ما بتوانيم به آنها کمک کرده که حداقل از کابوسهای شبانه آندوران رها شوند، بايد اينکار را بکنيم.

و اما دوست عزيزدرپايان نامه ات، گفته بودی که من از شکنجه های جسمي داخل مجاهدين و يا زندان ابوغريب و غيره صحبتي نميکنم، چون آنها را نديده ام.  صحبتت درست است، اين يکي از دلايل من است. چرا که من آنچه را که ديده و بياد ميآورم، گفته و ميگويم و در عين حال قبول هم دارم که انسان هستم و ممکن است تمام  حقيقت را نديده و يا حتي ضعف فردی نا خودآگاهانه مانع بيان بيطرفانه مطلبي از جانب من باشد، که در اينصورت از همه، درخواست کمک و اصلاح نظرات و بيانات خود را ميکنم. اما اين تنها دليل من نيست، دليل ديگرم را در بالا توضيح دادم و گفتم که معتقدم که بيان و تاکيد روی مشگلات فردی و بخصوص شکنجه های جسمي، کارکردهای غير انساني فرقه را کوچک کرده و رهبری آنرا حداکثر به يک قاتل، شکنجه گرو ديکتاتور تبديل مينمايد، که از نظر من لطفي است در حق فرقه سازان که انسان را حداکثر تبديل به کامپيوتری بي اختيار ميکنند که با عقل مراد فکر کرده و بر« پاي وی» راه رود. و اما دليل سومم:

 متاسفانه بايد بگويم که بعضي از دوستان ما فرهنگ دروغ و بزرگ نمائي را هم با خود از درون مجاهدين به بيرون آورده اند. من در مجاهدين  خود نمائي، کساني که بخاطر پنهان کردن عدم تسليم خود به رهبری فرقه، حاضر بودند به ديگران ناسزا گفته و حتي آنها را بزنند را ديده ام. من اين ضعف را در نقطه ای در خودم هم ديدم، نه در حد زدن و يا دشنام گوئي که هميشه برای من مشگل بوده است، بلکه در حد تکرار درددلهای دوستي در نشست جمعي. داستان را در کتابم نوشته ام اما برای آنها که نخوانده اند شايد تکرار آن بد نباشد که چگونه ضعف ما ميتواند به بي پرنسيبي بي انجامد و ما را وادار به کار خلاف اصولمان کند. داستان از اين قرار بود که دوستي در خلوت بمن گفت: «خدا را شکر که ما در مجاهدين هستيم، تصورش را بکن که اگر امروز من را از سازمان اخراج کنند در دنيای بيرون چه ميتوانم بکنم؟ حتي فکر کنم محتاج نان شب خود خواهم شد.» .

من در نشستهای انقلاب متهم به اين بودم که نميخواهم کسي را از خود برنجانم و ميخواهم همه مرا دوست داشته باشند. مريم رجوی با اشاره به گفته بني صدر و با کنايه مرا « منتخب شما» خطاب کرده بود و در نتيجه در نشستها بمن گفته شده بود که برای مدتي حق انتقاد از خود را نداشته و در عوض بايد ديگران را به نقد بکشم. اما مشگل من اينبود که حتي اگر ميخواستم اينکار را بکنم، قادر به انجام آن نبودم، چرا که در بخاطر سپردن اينجور چيزها بسيار ضعيف بوده و بسختي اشکالات "ايدئولوژيک" افراد را ديده و بخاطر ميسپردم. در نتيجه در آن نشست وقتي بزير فشار رفتم به خاطر نجات خود (و نه باصطلاح سازمان کمک به آن دوست) درد دل دوستانه وی را بعنوان انتقاد به او و اينکه حضورش در سازمان به اين علت است که جای ديگری ندارد که برود، گفتم.

باری همانطور که گفتم من ديده ام که چگونه ضعفهای ما درآنجا عمل کرده و مورد سوء استفاده و حتي تشويق مسئولان هم قرار ميگيرد. اما من اسم اينرا شکنجه نميگذارم و بيشتر آنراناشي از ضعف فردی ميبينم  تا جرياني و فرماني از بالا(علي رغم تائيد و تشويقي که ممکن است در کنار آن باشد.). در همين رابطه متاسفانه بايد بگويم که در مواردی که خاطرات بعضي  از دوستان را خوانده و يا شنيده ام با موارد اغراق و حتي دروغ روبرو شده ام که آنها را برايم تاسف آور و تکرار نکردني کرده است. با اجازه تو از نمونه آوردن ميگذرم و يادآوری آنهارا به وجدان دوستان جدا شده محول ميکنم.

چندی قبل در صحبت با دوستي ضمن انتقاد به وب سايت او بعضي از اين مطالب را به او ياد آور شدم، او گفت من همه چيز را روی وب سايتم بدون خواندن ميگذارم و آنها را مشروط به صحت و تهي بودن از ناسزا نميکنم. به او گفتم که متاسفانه بهمين علت سازمان تبليغ وب سايت تو را بيش از هر وب سايتي کرده و بيشترين استفاده را از محتوی آن برای اثبات انديشه دوقطبي خود ميکند. (هر کس از ما جدا شد مزدور گرديد و ... )

متاسفانه بزرگنمائي و عدم محدوديت به ديوارهای استوار اصول و توجيح آنها را هم ما از مجاهدين ياد گرفته و با خود به بيرون آورده ايم. برای مثال روزی از من خواستند که با فردی که گوئي به تازگي از اوين فرار کرده بود مصاحبه کرده و برای او در سازمان ملل ترتيب کنفرانس مطبوعاتي بدهم. اولا" اسم او بنظر من آشنا آمد و بعد از مراجعه به "ليست شهدا" متوجه شدم که ما يکبار اسم ايشان را بعنوان اعدام شده داده ايم و حالا ميخواهيم همان اسم را بعنوان شکنجه شده معرفي نمائيم. ثانيا" وی از زندان فرار نکرده بود و حين مرخصي از زندان، از کشور فرار کرده بود، بحثي که در آنزمان تکرار نکردني بود. چرا که اگر ما ميخواستيم قبول کنيم که در زندانهای ايران مثل کشورهای اسکانديناوی به زندانيان مرخصي داده ميشود بسياری از تبليغات خود در مورد حکومت مثل  " ضد بشری " بودن و ... را خنثي ميکرديم. ثالثا" شکنجه هائي که وی آنها را تشريح ميکرد که روی وی در زندان اعمال شده، خارج از تفکر شريرترين افراد بود و در صورت حقيفت داشتن آنها وی نميتوانست نه بلحاظ فيزيکي و نه بلحاظ رواني يک فرد عادی باشد که بتواند با من نشسته و آنگونه صحبت کند. بهر صورت خوشبختانه من با دلايل مختلف مسئولم را راضي کردم که او را به سازمان ملل نبريم، گر چه فکر کنم که بعدها برای وی کنفرانس مطبوعاتي گذاشتند و او همان حرفها را در جمع هم گفت. باری آنزمان من معتقد بودم که بزرگ نمائي و دروغ نهايتا" نتيجه ای ضد هدف خود را به بار خواهد آورد، امروز هم بر همان اعتقاد و نظرم. توجيه مجاهدين، آنروز اين بود که دشمن ما تمام ابزارهای تبليغاتي و امکانات را در اختيار دارد و اگر هم ما بزرگ نمائي کنيم تازه بخشي از حقيقت را گفته ايم و توانسته ايم قدری توازن بين فعاليت خود و حکومت بوجود آوريم. اين توجيحي بود که متاسفانه من هم در آنجا قبول کرده و شايد حتي خودم هم آنرا تکرار کرده باشم. اما امروز ميفهمم که غلط غلط است و توجيه بردار نيست و در نتيجه از دوستان جدا شده درخواست ميکنم که با آن مبارزه جدی بکنند.

دوست عزيز من معتقدم که هنوز وظيفه اصلي ما خدمت به مردم و کشور است، کافي است ما به ياد آوريم که برای چه و با چه هدفي به سازمان پيوستيم، امروز هم ما ميتوانيم خواهان توحيد بوده و با مطلقيت هر چيز ديگر چه مطلق خوب و چه مطلق بد، جز خدا مخالف بوده و با آن مبارزه کنيم. ما دموکرات نمائي و آزادی خواهي مبتذل را ديده و با انواع عوامفريبي ها تحت اين عنواين آشنا شده و آنها بر ما افشا گرديده اند. منجمله زندگي ما در خارج از کشور و باصطلاح زندگي در مهد دموکراسي و آزادی ما، را با جنبه های منفي اين شعارها نيز آشنا نموده و در نتيجه ما به شکل بسيار اصوليتر و منطبق با فرهنگ ملت و کشورمان ميتوانيم پرچم دار اصولي اين شعارها شويم. ما معني استقلال را و نبود آنرا با تمام وجود ديده و لمس کرده و در نتيجه بايد مدافع اصلي آن باشيم. من فکر ميکنم مسئوليت ما در مقابل کشور و ملتمان نه تنها پايان نيافته بلکه بعد از رهائي از دام سازمان چند مقابل هم شده، همه اينها به معني آن نيست که بخواهيم پرچم ضديت کور با حکومت را دوباره برافرازيم. متاسفانه مجاهدين با خود محور بيني هر کاری که ما بکنيم را در رابطه با خود ديده و حتي اگر کسي انتقادی به حکومت کند، آنرا به حساب خود گذاشته و در تبليغات خويش آنرا بحساب رد گم کردن و بالانس کردن... ميگذارند. آخرسازمان و حکومت، مگر تنها در تفکر فرقه ای سازمان هموزن بوده و بدل يکديگر ميباشند. سازمان همانطور که در بالا هم گفتم يک فرقه است که خيلي زحمت بکشد و خيلي شانس بيآورد شايد بتواند اعضأ و هواداران خود را حفظ کرده و شايد در صورت عدم حل مسئله بين حکومت ايران و آمريکا مدتي هم مفتخر به خدمت مستقيم به آمريکا شده و رکورد جديدی از خيانت به ملت از خود بجای بگذارد. در حاليکه آنطرف ما با حکومتي روبرو هستيم که علي رغم انتقادات بسيار که ميتوان بخاطر نقض حقوق بشر، نقض حقوق مردم مصرحه در قانون اساسي خودشان و خيلي چيزهای ديگر،به آن کرد، بهر دليل و بهر صورت جزو نادر کشورهايست که جلوی قلدری و يکه تازی آمريکا و سياستهای نو محافظه کاران حاکم در آن کشور ايستاده است. در نتيجه ما بايد به دور از فکر تبليغات سازمان وبدور از خيال کودکانه ايجاد توازن بين (فيل و فنجان)  بر اساس اصول و پرنسيبهای خود حرکت کرده و در جائي که بايد، از حقوق مردم خود دفاع کرده، از حکومت انتقاد نموده و در جای مناسب هم از کشور خود و دست آوردهايش دفاع کرده و آنها را به اطلاع عموم برسانيم.  در همين رابطه من هم همانند تو به روشنفکران داخل و کارهايشان در دفاع از حقوق مردم، حق جمهوريت و دفاع از آزاديهای سياسي، افتخار کرده و به آنها رشک ميبرم که ميتوانند در داخل بوده و بطور جدی موثر باشند. من فکر ميکنم حتي کاشتن يک درخت و آبياری کردن يک مزرعه در ايران صدها و بلکه هزاران مرتبه با ارزش تر از کارکردهای بسياری از مخالفين حکومت در خارج از کشور است. گر چه شايد اين جمله از اساس غلط باشد چرا که بسياری از کارهای ما در خارج از کشور و بطور قطع همانطور که تو هم گفته بودی کارهای سازمان نه تنها برای مردممان و پيشرفت دموکراسي و آزادی مثبت نبوده بلکه مخرب و ضد حرکت آنها هم بوده است، و باز همانطور که تو هم اشاره کرده بودی بيدليل نيست که سازمان به آنها کينه ورزيده و ايشان را در قطب مخالف ميبيند.

باری بيش از اين سرت را بدرد نميآورم، ترا به خدا سپرده و برايت آرزوی موفقيت ميکنم. قربانت مسعود


 

با تشكر از شما بخاطر ورود به این وب سایت  در معرفی آن باید بگویم که آنرا به تشویق دوستانم با اهداف و ملاحظات زیر طراحی و ایجاد کردم:

  • با توجه به چاپ خلاصه خاطرات زندگیم به انگلیسی  و ترجمه آن به فارسی اینجا محلی است برای مشتافان تا اصل آنرا ملاحظه نمایند.

  • از آنجا که کتاب تنها داستان زندگی من بدون جهت گیری و نتیجه گیری خاص و جامع سیاسی و فلسفی است. اینجا محلی است جهت پاسخ به سئوالات و بیان نقطه نظرات من.

  •  امیدوارم در آینده این سایت محل برخورد آرا و عقاید افرادی شود که انسانها را سیاه و سفید ندیده و طرفدار تحمل پذیری میباشند. همچنین محلی برای ارائه آرا و عقاید دوستداران و کاوشگران فهم آزادی و دموکراسی در ایران و اسلام شود.

  • در این وب سایت و در مقالات نوشته شده بوسیله من، از بکار گیری وذکر القاب، تیتر و عنوان افراد که میتواند بکارگیری آنها حمل بر تأئید و عدم بکارگیریشان حمل بر رد و مخالفت با آنها شود معذورم مگر در مواردی که عنوان بخشی از نام فرد شده مثل "ستار خان" و یا " باقر خان" و یا "ملا صدرا" و..

  • در فاکت آوری از دیگران و در مقالات ارائه شده توسط دیگران کلمات و صفات توهین آمیز حذف میگردد.

  • استفاده از مطالب اين وب سايت با ذکر ماخذ و نام وب سايت بلامانع است.


For problems or questions regarding this web contact [M@Banisadr.info].
Last updated: 12/31/07. x